حقیقت اینه که انتخابی به جز ادامه دادن ندارم، باید امید و روشنایی رو مثل یک عادت احساس کنم، کنار خستگیها، حتی کنار روزهایی که هیچ دلیلی برای ادامه دادن نداشته باشم. باید یاد بگیرم با دریا در اوج خشمش دست بدم و امید رو از جریان سرد دریا بیرون بکشم.
متاسفانه بعضی وقتها میترسم احساسمو نشون بدم و بگن زیادی جدی گرفتی یا زیادی حساسی.
نمیدونم میزان جو اون روز درم چقدر بود که اسممو واسه کلاس پنجشنبه نوشتم و حتی اسم دوستم روهم بدون اطلاع خودش، الانم دوتامون به گوهخوردن افتادیم اما دیگه خیلی دیره
هدایت شده از سکوت.
خیلی بده که دیدت به صورت کلی نسبت به کسی که دوستش داری و یا بهش اعتماد کردی، بخاطر یه اشتباه هرچند از نظر اون کوچیک ولی از نظر تو بینهایت ناراحت کننده، عوض بشه.
و بدتر اینکه هر روز باهاش چشم تو چشم شی.
و بدتر اینکه نتونی رهاش کنی.