"مراسمِ قشنگ و خیلی، خیلی، خیلی خیلی تلخ و پر از دلتنگی؛ آخرین آخریندیدار..
مشهد."
یه چفیه متبرکم نصیبم شد..
هرچند پرچم یالثاراتم متبرک شده دست یکی دیگه افتاد و حتماا قسمتش بود.
«عشق و عاشقی تعریف کردنهارا از سر پراندهام. آدمی هیچ است و هیچ، چه برای گفتن دارد ؟
دلتنگی دوایی دارد و دوری، صبوری میطلبد .. و درد گاهی از نزول دنیای قلب و چشمهای ما رشد میکند.
فهمیدهام عاشق کسیست که هیچ نداشته باشد جز چیزی که رنگِ یک عشقی دیگر را بدهد. که اگر آن گنج کسی یافت و چون صدفی در میان دست مراقبت کرد، حال میتواند همهچیز را داشته باشد.
کاش تنها ذرهای، ذرهای بتوانم به آن عشق.. برسم.»