اشتباهِ خوب"
«تو ای خدای من.
امروز هم تورا برای نوری که میبینم، و هوایی که نفس میکشم، و قلبی که احساس میکنم، و دستی که با آن، واژههارا روی کاغذ ابراز میکنم، شاکرم.
به این فکر میکردم که چه میشد اگر تورا نمیشناختم. اگر نمیدانستم تمامِ رنجی که مثل ابری گاه به زندگیام میبارد، و گاه کنار میرود تا روی خوش آفتابت را ببینم، از لطف تو نیست، و دلیلی بالاتر از دنیای پست و پایینِ خودم برایش نمیفهمیدم،چگونه تاب میآوردم ؟
تو همان نقطۀ وصل و امید من، به روزهای زندگیام هستی، تو ای آگاهترین.»
اشتباهِ خوب"
معمولاً حرف نمیزنید ولیخب شاید امروز مهربون بودید با من. 📮https://eitaa.com/nashenas_app/app?starta
ازینا بزارم
از شعرای قشنگی که برام فرستااادید و همرو خوندم =)
اشتباهِ خوب"
—
«و درست همانموقع که اورا در آغوش داشتم، ناگاه فهمیدم که زمان چه بیرحمانه دارد روزها را به خاطرات گذشته تبدیل میکند؛ طوری که انگار خندههای کودکانه ی همین چندروز پیش، حالا انگار سالها از آن گذشته است..
بیرحمانه بزرگ میشویم.. بزرگ میشوند ، و روزی، میبینیم چقدر به نسبتِ عکسهای چندسالِ پیش، پیر شدهاند.. درست مقابل چشمهایمان.
روزهایی که تک به تک به چشم نمیآید و وقتی ماه به ماه و سال به سال کنار هم جمع میشوند، میبینی هرروزی که گذشت، میتوانست یک عمر باشد.. .
و ما باور کردهایم که عمر زیادی خواهیم داشت؛ و وقت برای زندگی هست، برای روزی کنار هم آرام گرفتن.
و چه باورِ خوش خیالی.
زندگی درست لا به لای همین دقایقی بود، که با خشم و کار و بعداً ها و درگیریهای بیاهمیتی از دست رفت.»