اشتباهِ خوب"
—
«و درست همانموقع که اورا در آغوش داشتم، ناگاه فهمیدم که زمان چه بیرحمانه دارد روزها را به خاطرات گذشته تبدیل میکند؛ طوری که انگار خندههای کودکانه ی همین چندروز پیش، حالا انگار سالها از آن گذشته است..
بیرحمانه بزرگ میشویم.. بزرگ میشوند ، و روزی، میبینیم چقدر به نسبتِ عکسهای چندسالِ پیش، پیر شدهاند.. درست مقابل چشمهایمان.
روزهایی که تک به تک به چشم نمیآید و وقتی ماه به ماه و سال به سال کنار هم جمع میشوند، میبینی هرروزی که گذشت، میتوانست یک عمر باشد.. .
و ما باور کردهایم که عمر زیادی خواهیم داشت؛ و وقت برای زندگی هست، برای روزی کنار هم آرام گرفتن.
و چه باورِ خوش خیالی.
زندگی درست لا به لای همین دقایقی بود، که با خشم و کار و بعداً ها و درگیریهای بیاهمیتی از دست رفت.»