قناریهای این اطراف را بی بال و پر کرده
صدایِ نازکِ برخوردِ چینی با النگویش!
مضاعف میکند زیبایی اش را گوشوار آن سان
که در باغی درختی مهربان را آلبالویش..
کسوفِ ماه رخ داده ست یا بالا بلای من
به روی چهره پاشیده است از ابریشمِ مویش؟
تو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی ؛
یکی با خندهٔ تلخش، یکی با برقِ چاقویش..
اگر پیچِ امین الدوله بودم میتوانستم
کمی از ساقههایم را ببندم دورِ بازویش !
قضاوت میکند تاریخ بین خانِ ده با من
که از من شعر میماند و از او باغ گردویش
رعیت زاده بودم دخترش را خان نداد و من
هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش:)!