اشتباهِ خوب"
POV: گمونم دوباره پوش شدم تو سایدی که بزور خودمو ازش نجات داده بودم.
POV:
میری بالا، میری بالا، میری بالا و یهویی بخاطر یه احساسِ بیخود باااا مخ میری تو زمین
بعد سالها ، یه کشوی خیلی قدیمی که کسی باهاش کاری نداشت رو اومدم خالی کنم برای یهوسایلی.
لابهلای کتابای مختلفش، یسری برگه و کاغذ و دفتر قدیمی
و کتابای دبیرستانمو پیدا کردم
و..
خب من همیشه عادت داشتم [هنوزم دارم اما کمتر] ، که حرفامو هرجا گیرم اومد بنویسم
رندوم ترین صفحه از کتاب درسی
پایین ترین قسمت دفترت با کوچیک ترین سایزی که میتونی بنویسی و..
و همیشه
این ایده رو داشتم که، من فقط خودمو دارم
و، دارم حداقل با خودِ آیندم حرف میزنم
یجورایی نامهای برای منِ آینده
و الان
من اون کسیام که این نامهها و سرگذشتها به دستش رسیده..
[میدونی..
کاش میتونستم بغلش کنم]
روزای سختی رو گذرونده
اینو میتونم از نوشتههایی که نصفه نیمه ولش کرده بفهمم..
پر از دلتنگی
پر از حال بد
پر از احساس تنهایی و درک نشدن؛
میشه گفت
پر از حرف بوده اما،
اما هیچوقت نتونسته موقعیت یا جایی رو پیدا کنه تا
با اطمینان و آرامش و بدون هیچ لزومی برای توضیح دادنِ خودش و منظورش و دلیلش
حرفاشو بزنه..
[ میدونی و توام میتونی درکش کنی،
مگه نه؟]
یجاییش ازم پرسیده:
[ تو حالت خوبه؟ یا هنوزم مثل منی؟ ]
نمیدونم که میشه جوابِ نامهٔ گذشته رو داد یا نه..
اما فکر میکنم امروز باید اینو برای منِ آیندم بنویسم و تعریف کنم.