"دوباره روضهٔ آب و دوباره اشکِ دمادَم؛
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین [ع]"
اشتباهِ خوب"
_
" یک و یک و یک..
دو و دو و دو ..
دخترک لیلی بازی میکرد. خوب پیش رفته بود که ناگهان فریادِ افسوسش بلند شد؛ گوشهٔ پایَش روی خط رفته بود و کسی ندید اما ، دلش راضی نبود که در سکوتِ ناآگاهیِ دوستانش، بازیاش را با تقلب ادامه دهد. بااینکه ۳ یا ۴ سال بیشتر نداشت، مهربانی و بخشندگیاش سر به فلک داشت و با همه دوست میشد تا کسی احساس تنهایی نکند.
به مادرَش میگفت: «میدونی هرشب قبل از خواب، بابایی میاد پیشم تا خوابم ببره؟»
و مادرش که نمیدانست از چه حرف میزند، در مکثی عمیق نگاهش میکرد و دختر ادامه داد: «اما همینکه تو میای کنارم، بابا خیالش راحت میشه که تنها نیستم و میره..»
زبانِ کودکانه و شیرینی داشت. با دخترها، خالهبازی میکرد و همیشه نقشی داشت که پدرش ماموریت بود و عمویَش رفته بود تا آب و خوراکی بخرد و خودش هم کسی بود که بهتنهایی از عروسکهایش مواظبت میکرد.
دل این دخترِ کوچکِ ما را همیشه درد بزرگی ناراحت میکرد و آنهم وقتی بود که دوستانش را در آغوش پدرانشان میدید. پدر او نبود. مادرش گفته بود او همان ستارهٔ پررنگ آسمان است که به تو چشمک میزند و رقیهٔ کوچیک ما آرزو داشت روزی، پدرش دنبالهای برای او جمع کند تا او هم، مثل پدرش، پرواز کند و به آسمانها برود تا او تنها نباشد.
دلتنگیِ ستارهٔ پررنگ را با همان قلبِ چندسالهاش میکشید و مدتی زیادی تا پر کشیدنش نگذشت.
دلِ کوچکش تاب نیاورد :) "
- Abr .
"𝑮𝒐𝒐𝒅 𝒎𝒊𝒔𝒕𝒂𝒌𝒆"