دیشب، خیلی یهویی بعد مدتها رفتم گلزار. و میدونی، هنوز گریه نکرده بودم. گاها بغض هایی شکسته بود که مثل بارون موسمی ناگهانی میومد و ناگهانیهم قطع میشد.
میدونید، جنگ که تموم شه تازه میفهمیم چی شده. هنوز داغیم و عزاداری نکردیم. من هنوز نفهمیدم دقیقاً چی شده و هنوز نمیدونم دقیقا این جاهای خالی چه درد عمیقی داره و الان فقط سایهای ازش روی سطح قلبمه و دردِ این قلب هنوز به عصب نرسیده.
از بعد انتظارِ شبِ بلند و شهادت شهید رییسی و شرمندگی به بعد، بُعد جدیدی از «از دست دادن» رو شناختم. و هنوز هم بابت رییسیِ عزیز قلب دردناکی داشتم.
شهادت رهبرِشهید، ختمِ تمام از دست دادنها بود برای منِ جوونِ امامخمینیتجربهنکرده و این اتفاق همزمان ، هم دردِ عزای نفرات قبل از شهادتش و این عزای نفرات بعد از شهادتش رو آروم کرد و تسلی داد، و هم این درد رو بیشتر کرد. آری، احساسات این روزهای ما همه سرشار از تناقض آرامش و طوفان ، سرشار از امید و توکل، و غم و اندوهِ همزمانه.