پرچمم دیشب، در آسمان نمیچرخید؛ آنرا در آغوش گرفته بودم و سرم را، به روی شانهٔ میلهاش گذاشته بودم. پرچمِ ایرانم دیشب، تکیهگاهم بود. حالِ عجیبی داشتم، حالی که دست و دلم را به عکس گرفتن نمیبُرد. میترسیدم حالا که انگار این جماعت، پس از چهلروز قورت دادنِ بغض، چندلحظهای فرصتِ گریه برای پدر را پیدا کرده است، من باز هم از اشک ریختن جا بمانم. گریه کردن در جمع را دوست ندارم اما، دیشب انگار هیچکس، نگاهِ معذبِ هیچکس را حس نمیکرد. شلوغ بود و اما، هرکسی در تنهاییِ خودش دنیایی از نجوا های زمزمهوار داشت.
عکسهای این مرد را بگو؛ عکسهایش دیشب، از هروقتِ دیگری بیشتر میدرخشید و قلبت را، آتَش میزد و میسوزاند از دلتنگی، از فراق، از یادِ صدایی که میگفت «چرا گریه میکنی؟» .
برای تو، برای این که قدر ندانستیم، برای اینکه دوستت داشتیم و حالا میفهمیم دوست داشتنِ سابقمان سخنی بیش نبود، که عشقمان را حالا در نبودت فهمیدیم و چه فایده ؟ یادم افتاد به صدایَش:
«خوشبهحالِ شما که منو میبینید و دوستم دارید؛ من شمارو نمیبینم، ولی دوستتون دارم.»
آقای عزیزِ ایران، فکر میکنم حالا، جایمان باهم عوض شد. =)))
- Abr .