نقلست که یک روز یکی را دید زار میگریست گفت: چرا میگریی گفت: دوستی داشتم بمرد گفت: ای نادان چرا دوستی گیری که بمیرد؟
✏ «عطار»
باران
این پارهخطهای موازیِ خیس
بهزودی
اندوهِ چسبیده به پنجره را خواهد شست
چون خاطرۀ شیرین تابستان
از سایۀ دیوار
مرا
غنیمت بشمار...
برو با خلق عیبم را بگو، درد دلم را نه!
اقلاً آبروداری نکردی، رازداری کن...
😐
برخوردِ من و تو ، نه چنان ماهی و دریاست
برخورد مهیبیست : گوزنی و قطاری !
😐😐
#حامد_عسکری
روزی با خود فکر میکردم اگر او را با غریبهای ببینم، دنیا را به آتش میکشم!
اما امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست و چه میکند.
دافنه دوموریه | ربهکا
پیرِ میخانه چه خوش گفت به دُردیکشِ خویش
که مگو حالِ دلِ سوخته با خامی چند
آقای حافظ 😐