شهریار
آمدی در خواب من دیشب چه کاری داشتی
ای عجب از این طرفها هم گذاری داشتی
راه را گم کرده بودی نیمه شب شاید عزیز
یا که شاید با دل تنگم قراری داشتی
مهربانی هم بلد بودی، عجب نامهربان
بعد عمری یادت افتاده که یاری داشتی
سر به زیر انداختی و گفتی آهسته سلام
لب فروبستی نگاه شرمساری داشتی
خواستم چیزی بگویم گریه بغضم راشکست
نه نگفتم سالها چشم انتظاری داشتی
بانوازش میکشیدی آه و می گفتی ببخش
سر به دوشم هق هق بی اختیاری داشتی
وقت رفتن بغض کردی خیره ماندی سوی من
شاید از دیوانه خود انتظاری داشتی
صبح بوی گل تمام خانه را پر کرده بود
کاش میشد باز در خوابم گذاری داشتی
عشق یعنی بی گلایه لب فرو بستن سکوت
دلخوش از اینکه شبی با او قراری داشتی
کسی که بارها رنجت داده تغییر نمیکنه
این تویی که باید،تصمیم بگیری رنجت رو تکرار نکنی.
برگرد که بر بهارمان میخندند
یک عده به حال زارمان میخندند
انقدر نبودنت به طول انجامید
دارند به انتظارمان میخندند
تولدت مبارک عزیزترینم✨