.
🔴 روایات مناجاتی
🟡حدیث ۲: پیرامون توبه
محمد بن مسلم(ره):
امام باقر(ع) [به من فرمود]: «ای محمّد بن مسلم! گناهان مؤمن، هرگاه از آنها توبه کند، برای او آمرزیده می شود. پس مؤمن باید برای آنچه پس از توبه و آمرزش، از سر می گیرد، کار کند.
هان! به خدا سوگند، این تنها برای اهل ایمان است.
گفتم: اگر چه پس از توبه و آمرزش خواهی از گناهان، [به گناه] باز گردد و باز توبه کند؟!
فرمود: «ای محمّد بن مسلم! آیا می پنداری که بنده مؤمن، از گناهش پشیمان می شود و از آن، آمرزش می خواهد و توبه می کند؛ امّا خدا، توبه او را نمی پذیرد؟!
گفتم: زیرا او این کار را بارها انجام داده است. هربار، گناه می کند و سپس توبه می کند و از خدا، آمرزش می خواهد.
فرمود: هر بار که مؤمن به آمرزش خواهی و توبه باز گردد، خدا با آمرزش خود به او باز می گردد و خدا، آمرزگارِ مهربان است. توبه را می پذیرد و از گناهان در می گذرد. پس مبادا مؤمنان را از رحمت خدا ناامید کنی.
📚منبع:
الکافی، ج ۲، ص ۴۳۴
#ماه_رمضان
#رمضان۱۴۴۳
#توبه
.
.
🟢 حکایات مناجاتی
3⃣ توبه بُشر حافی
بشر حافی یکی از اشراف زادگان بود که شبانه روز به عیاشی و فسق و فجور مشغول بود. خانه اش نیز مرکز عیش و نوش و رقص و غنا بود و صدای آن از بیرون شنیده می شد. روزی کنیزی برای ریختن خاکروبه از منزل خارج شد که در این هنگام حضرت موسی بن جعفر(ع) پس از شنیدن صدای ساز و آواز می پرسد: "آیا صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟" - البته که آزاد و آقاست.
کنیز وارد منزل شد در حالی که "بشر" بر سر سفره شراب نشسته بود علت تاخیرش را جویا شد. کنیز داستان پرسش مرد ناشناس و جواب خودش را نقل کرد. پرسید آن مرد در نهایت چه گفت؟ جواب داد: آخرین سخن او این بود: "راست گفتی، اگر صاحب خانه آزاد نبود (و خودش را بنده پروردگار می دانست) از مولای خود می ترسید و در معصیت این چنین گستاخ نبود!"
سخن کوتاه امام هفتم(ع) چنان در قلبش تاثیر کرد که سر از پا نشناخت با پای برهنه از منزل خارج شده خود را به حضرت(ع) را رساند و عرض کرد "آقای من! از خداوند و از شما معذرت می خواهم.
آری! من بنده خدای سبحان بوده و هستم ولیکن بندگیم را فراموش کرده بودم. بدین جهت چنین گستاخانه مشغول گناه بودم ولی اکنون به بندگی خود پی بردم و از عمل های گذشته توبه می کنم. آیا توبه ام قبول است؟"
حضرت(ع) فرمود: "آری! خداوند توبه ات را می پذیرد" او نیز از آن روز دست از کردار زشت خود برداشته و در ردیف زاهدان زمان خود به شمار می آید و به شکرانه این نعمت تا آخر عمر با پای برهنه راه می رفت.
همچنین نقل شده: چون با پای برهنه دنبال امام هفتم(ع) دوید و با این حال توبه کرد از این رو او را حافی(پای برهنه) لقب دادند!
📚منبع:
شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، ج ۲، ص ۲۲۶
#جوشن_کبیر
#ماه_رمضان
#رمضان۱۴۴٣
#حکایت
#توبه
#بشرحافی
.
.
🔴 روایات مناجاتی
🟡 حدیث ۵: پیرامون توبه
سلام بن مستنير گويد: من در خدمت حضرت باقر عليه السّلام بودم كه حمران بن اعين (يكى از اصحاب آن حضرت) وارد شد و از چيزهایی از آن حضرت پرسيد، پس همين كه خواست برخيزد به امام باقر(ع) عرض كرد: من شما را آگاه كنم - خداوند عمر شما را دراز كند و ما را بوجود شما بهرهمند سازد - كه ما خدمت شما مي،رسيم و از نزد شما بيرون نمي رويم تا اينكه (در نتيجه) دلهاى ما نرم شود و جانهاى ما از (نداشتن) اين دنيا تسلى يابد و آن چه از اين اموال و دارایى كه در دست مردم است بر ما خوار و پست شود، سپس از نزد شما بيرون رويم و همين كه (دوباره) پيش مردم و تجار رويم دنيا را دوست بداريم؟(اين چگونه است؟) گويد: آن حضرت عليه السّلام فرمود: همانا اينها دلهاست كه گاهى سخت شود و گاهى هموار و آسان.
سپس فرمود: هر آينه ياران محمد (صلّى الله عليه و آله) عرض كردند: اى رسول خدا ما بر نفاق از خودمان ترسناكيم؟ فرمود: چرا از آن مىترسيد؟ عرض كردند: هنگامى كه نزد شما هستيم و شما ما را متذكر كنيد؟ و به آخرت تشويق كنيد، از خدا مىترسيم و در دنيا را (يكسره) فراموش كنيم و در آن بىرغبت شويم تا آنجا كه گويا آن حضرت را به چشم خود ببينيم و بهشت و دوزخ را (بنگريم) و چون از خدمت شما برويم و داخل اين خانهها گرديم و بوى فرزندان را بشنويم و زنان و خاندان را بنگريم از آن حالى كه نزد شما داشتيم برگرديم به حدى كه گويا ما هيچ نداشتهايم (و شما را نديده و خدمت شما نبودهايم و آن حال قبلى را نداشتهايم) آيا شما از اين كه اين تغيير حالت نفاق باشد بر ما مي ترسيد؟ رسول خدا (صلّى الله عليه و آله) به آنها فرمود: هرگز (اين نفاق نيست)، اينها وسوسههاى شيطانيست كه شما را به دنيا تشويق كند، به خدا سوگند اگر شما به همان حالى كه به آن خودتان را توصيف كرديد مي مانديد هر آينه فرشتگان دست در دست شما مي گذاردند (و بدون وسيله) روى آب راه مي رفتيد، و اگر نبود كه شما گناه می كنيد سپس از خدا آمرزش (آن گناه را) خواهيد هر آينه خداوند خلقى مىآفريد تا گناه كنند و سپس از خدا آمرزش خواهند و خداوند آنها را بيامرزد و براستى مؤمن در گناه افتد (يا به امتحان در گناه گرفتار شود) و بسيار توبه كند، آيا نشنيدهاى گفتار خداى عز و جل را (كه فرمايد:) «همانا خداوند دوست دارد توبهكنندگان را و دوست دارد پاكيزهجويان را»(سوره بقره آيۀ ۲۲۲) و (نيز) فرمايد: «و آمرزش خواهيد از پروردگار خويش سپس بازگشت كنيد بسوى او»
(سورۀ هود آيه ۹۰)
📚منبع:
اصول کافی (ترجمه مصطفوی)، ج ۴، ص ۱۵۳
#ماه_مبارک_رمضان
#رمضان۱۴۴۳
#توبه
#روز_پنجم
.
.
🟢 حکایات مناجاتی
5⃣ بیست سال معصیت
جوانی در بنی اسرائیل زندگی می کرد و به عبادت حق تعالی مشغول بود. روزها را به روزه و شبها را به نماز و طاعت، تا بیست سال کارش همین بود، تا که یک روز فریب خورده و کم کم از خدا کناره گرفت و عبادتها را تبدیل به معصیت و گناه کرد و از جمله گنه کاران قرار گرفت و در این کار بیست سال باقی ماند.
یک روز آمد جلو آینه خود را ببیند، نگاه کرد دید موهایش سفید شده از معصیتهای خود بدش آمد واز کرده های خود سخت پشیمان گردید.
گفت خدایا بیست سال عبادت و بیست سال معصیت کردم اگر برگردم بسوی تو آیا قبولم می کنی؟!
صدایی شنید که می فرماید: «اَجَبتَنا فاحبَبناک ترکتَنا فتَرَکناک و عصَیتَنا فاَمهَلناک و اِن رَجَعتَ الینا قَبِلنا.» یعنی: تا آن وقتی که ما را دوست داشتی پس ما هم تو را دوست داشتیم. ترک ما کردی پس ما هم تو را ترک کردیم، معصیت ما را کردی تو را مهلت دادیم. پس اگر برگردی به جانب ما، تو را قبول می کنیم.
پس توبه نمود و یکی از عبّاد قرار گرفت. از این مرحمتها از خدا نسبت به همه گنهکاران بوده و هست.
📚منابع:
ثمراه الحیوه، جلد سوم، ص ۳۷۷
قصص التوابین، علی میر خلف زاده
#ماه_رمضان
#رمضان۱۴۴۳
#حکایت
#معصیت
#توبه
#ابوحمزه
#جوشن_کبیر
.
.
🟢 حکایات مناجاتی
6⃣ ای خدای گنهکاران
یک روز حضرت موسی (ع) در کوه طور در مناجات خود عرض کرد:
یااله العالمین (ای خدای جهانیان) جواب آمد: لبیک! سپس عرض کرد: یا اله المُطیعین (ای خدای اطاعت کنندگان) جواب آمد: لبیک! سپس عرض کرد: یا اله العاصین (ای خدای گنهکاران) این دفعه سه بار شنید لبیک، لبیک، لبیک!
حضرت موسی (علی نبینا و آله و علیه السلام) عرض کرد خدایا حکمتش چیست که تو را به بهترین اسامی صدا زدم یک بار جواب دادی، اما تا گفتم ای خدای گنه کارها سه بار جواب مرا دادی؟
خطاب شد: ای موسی! عارفان به معرفت خود و نیکوکاران به کار نیک خود و مطیعان به اطاعت خود اعتماد دارند، ولی گنهکاران جز به فضل من پناهی ندارند اگر من آنها را هم از درگاه خود ناامید گردانم به درگاه چه کسی پناهنده شوند؟!
📚منبع:
زبده القصص ،جلد ۲
#ماه_مبارک_رمضان
#ماه_رمضان۱۴۴۳
#حکایت
#یااله_العاصین
#توبه
.
.
یا مبدل السیئات بالحسنات
🟢 حکایات مناجاتی
7⃣ توبه از شراب
وقتی که آیه تحریم شراب فرود آمد منادی حضرت رسول اللَّه (ص) ندا داد کسی نباید شراب بخورد. روزی رسول اکرم (ص) از کوچه ای می گذشتند؛ اتفاقاً یکی از مسلمانها شیشه شرابی در دست داشت وارد همان کوچه ای شد که حضرت داشتند می گذشتند.
تا حضرت رسول خدا (ص) را دید می آید خیلی ترسید، گفت الآن است که آبرویم بریزد (زیرا به حضرت خیلی علاقه داشت) گفت خدایا غلط کردم توبه کردم و دیگر لب به خمر و شراب نمی زنم فقط مرا جلوی حضرت رسول اکرم (ص) رسوا نکن.
وقتی که نزدیک حضرت شد. حضرت رسول اللَّه (ص) فرمود: در این شیشه چیست؟ از ترس گفت آقا سرکه است. آن حضرت فرمود: اگر سرکه است قدری در دست من بریز حضرت دست مبارک را پیش برد.
آن مرد هم شیشه را برگردانید یک وقت متوجه شد که مقداری سرکه در دست حضرت ریخته شده. مرد به گریه در آمد و گفت یا رسول اللّه قسم بخدا که در این شیشه شراب بود ولی چون توبه کردم و از خدا خواستم که مرا رسوا نکند خدا هم توبه مرا قبول کرده و دعایم را مستجاب فرموده.
حضرت رسول اکرم (ص) فرمود: چنین است حال کسی که توبه کند از گناهان خود و خداوند متعال تمام سیئات و بدیها و زشتی های او را تبدیل به حسنه و خوبی فرماید: «اولئک یبدّل اللّه سیّئاتهم حسنات.»
📚منبع:
گناهان کبیره مرحوم شهید دستغیب، ج ۲
#ماه_مبارک_رمضان
#ماه_رمضان ۱۴۴۳
#حکایت
#توبه
#جوشن_کبیر
.
.
🟢 حکایات مناجاتی
8⃣ توبه ی لوطیها
يك نفر حاجى مؤمنى كه از ارادتمندان به مرحوم حاج شيخ محمد تقى مجلسى رضوان الله تعالى عليه بود يک روز لوطي هاى محل دورش را مى گيرند و مى گويند امشب مى خواهيم به خانه تو بيایيم.
حاجى از يک طرف مى بيند اگر آنها بيايند با وسایل لهو و لعب مى آيند و مشغول فسق و فجور مى شوند از طرف ديگر اگر آنها را رد كند و جواب رد گويد چگونه با لوطيها طرف شود مرتبا برايش مزاحمت ايجاد می كنند ناچارا قبول می كند بعد هم سراسيمه خدمت مرحوم مجلسى پناهنده شده و گرفتاريش را ذكر مى كند.
مرحوم مجلسى فكرى مى كند و مى فرمايد: اشكالى ندارد بگو بيايند من هم مى آيم، حاجى مجلسى مهيا مي كند و شيخ مجلسى زودتر از لوطى ها وارد مى شود، لوطی ها آمدند همين كه وارد خانه شدند ديدند مرحوم مجلسى در مجلس نشسته.
"لوطى باشى" ناراحت شد الان عيش و لهو و لعب جلوى آقا نمى شود كرد و آقا موى دماغش شده با بودن او هيچ كارى نمى شود كرد.
اجمالا پيش خود خيال كرد حرفى بزند تا مرحوم مجلسى قهر كند برود و آن وقت آنها آزاد باشند. گفت: جناب آقا مگر راه و روش ما لوطيها چه عيبى دارد كه به ما اعتراض می كنند؟
مرحوم مجلسى فرمود: چه خوبى در شما هست كه آنرا مدح كنيم؟ گفت هزارها عيب داريم اما باز نمک شناسيم اگر نمک كسى را خورديم ديگر به او خيانت نمى كنيم تا آخر عمرمان يادمان نمى رود، مرحوم مجلسى فرمود: اين صفت خوبى است ولى آن را در شما نمى بينم .
"لوطى باشى" گفت: در اين اصفهان از هركس مى خواهى بپرس!
ببينيد ما نمک چه كسى را خورده ايم كه به او بد كرده باشيم. مرحوم مجلسى فرمود: خود من گواهى مى دهم كه شما همه نمک به حراميد! آيا با خداى خود چه مى كنيد؟ اى كسى كه نمک خدا را مى خورى و نمكدان مى شكنى، اين همه نعمت خدا را خوردن و استفاده كردن و اين جور سركشى كردن و پيروى از نفس و هوى كردن؟! نمک خدا خوردن و نمکدان او را شكستن ...
اين كلمات مرحوم مجلسى كه عين واقع و حقيقت بود در همه آنها اثر كرد، سر خجلت به زير انداختند و هيچ سخن نگفتند سكوت مطلق، پس از مدتى همه رفتند، صبح اول وقت "لوطى باشى" در خانه مرحوم مجلسى را كوبيد مرحوم مجلسى در را باز كرد ديد "لوطى باشى" است.
گفت: ديشب ما را آتش زدى ما را آگاه كردى ما را توبه ده چون از كرده هاى خود پشيمانيم، مرحوم مجلسى هم لطف مى كند آنها را به عمل توبه و تدارک از گذشته ها وا مى دارد.
📚منبع:
گناهان کبیره مرحوم شهید دستغیب، ج ۲
#ماه_رمضان
#رمضان۱۴۴۳
#حکایت
#توبه
.
.
🟢 حکایات مناجاتی
3⃣1⃣ توبه نصوح
نصوح مردی بود شبیه زنها، صدایش نازک بود، صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت.
او با سو استفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار دلاکی می کرد و کسی از وضع او خبر نداشت. او از این راه، هم امرار معاش میکرد و هم برایش لذت بخش بود. گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.
روزی دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهایش همانجا مفقود شد. دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه را تفتیش کنند. وقتی نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایی، خود را در خزینه حمام پنهان کرد. وقتی دید مأمورین برای گرفتن او به خزینه آمدند، به خدای تعالی رو آورد و از روی اخلاص و به صورت قلبی همانجا توبه کرد. ناگهان از بیرون حمام آوازی بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد و مأموران او را رها کردند.
و نصوح خسته و نالان شکر خدا را به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص شد و به خانه خود رفت. او عنایت پروردگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و از گناه کناره گرفت. چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد و نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم و دیگر هم به حمام نرفت.
هر مقدار مالی که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و از شهر خارج شد و در کوهی که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.
در یکی از روزها همانطور که مشغول کار بود، چشمش به میشی افتاد که در آن کوه چرا میکرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از آن کیست؟ عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعا از شبانی فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستی من از آن نگهداری کنم تا صاحبش پیدا شود. لذا آن میش را گرفت و نگهداری نمود، پس از مدتی میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر آنها بهره مند میشد.
روزی کاروانی راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگی مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جای آب به آنها شیر داد، به طوری که همگی سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. او راهی نزدیک به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانی کردند و او در آنجا قلعه ای بنا کرده و چاه آبی حفر نمود و کم کم آنجا منازلی ساخته و شهرکی بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا می آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگی به چشم بزرگی به او می نگریستند.
رفته رفته آوازه خوبی و حسن تدبیر او به گوش پادشاه رسید که پدر همان دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وی را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کاری دارم و از رفتن به نزد سلطان عذر خواست. مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب کرد و اظهار داشت: حال که او نزد ما نمی آید ما میرویم او را ببینیم. شاه با درباریانش به سوی نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد.
بنا بر رسم آن روزگار و به خاطر از بین رفتن شاه در اقبال دیدار نصوح، نصوح را بر تخت سلطنت بنشاندند. نصوح چون به پادشاهی رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و با همان دختر پادشاه ازدواج کرد. روزی در بارگاهش نشسته بود، شخصی بر او وارد شد و گفت: چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را از عدالت تو طالبم. نصوح گفت: میش تو پیش من است و هر چه دارم از آن میش توست.
وی دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند. آن شخص به دستور خدا گفت: بدان ای نصوح! نه من شبانم و نه آن، یک میش بوده است، بلکه ما دو فرشته، برای آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت، اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد. و از نظر غایب شد.
به همین دلیل به توبه واقعی و راستین، "توبه نصوح" گویند.
📚منبع:
خلاصه شده از کتاب انوار المجالس، ص ۴۳۲
#ماه_رمضان
#رمضان۱۴۴۲
#حکایت
#توبه_نصوح
#توبه
.
.
🔴 روایات مناجاتی
🟡 حدیث ۲۸: پیرامون مهربانی خداوند
امام سجاد علیهالسلام یکی از گفتگوهای پروردگار را با پیامبرش موسی (ع) برای اصحابش نقل کرده، میفرماید:
خدای تعالی به موسی بن عمران (ع) وحی کرد: ای موسی! مرا به مخلوقم و آنان را نسبت به من مهربان کن! حضرت موسی (ع) عرض کرد: پروردگارا چگونه مهربان کنم؟ خطاب رسید: نعمتهای ظاهری و باطنی مرا برای ایشان بازگو کن تا مرا دوست بدارند و هیچ گریزپایی را از در خانه من و هیچ گمراهی را از آستانه من بازمگردان که این عمل برای تو از عبادت یک سال که روزها روزه بداری و شبهایش را نماز بگزاری بالاتر است. موسی (ع) عرض کرد: پروردگارا! این بنده گریزپا کیست؟ خطاب رسید: آن بندهای است که از فرمان من سرکشی کند. عرض کرد: پس آن که از آستانه تو راه را گم کرده و آن گمراه کیست؟ فرمود: کسی که امام زمانش را نشناسد و پس از شناخت او نیز به حضور او نرسد و به احکام دینش آشنا نگردد، در حالی که احکام دین و آنچه را که بدان وسیله خدا را عبادت کند و آنچه را که باعث خشنودی پروردگار است برسد به او شناسانده است.»
📚منبع:
بحارالانوار، ج ۱، ص ۷۱
#ماه_رمضان
#رمضان۱۴۴۲
#توبه
#شب_بیست_وهشتم
.
🟢 حکایات مناجاتی
4⃣1⃣ توبه حسن لاته
يادش بخير آن روزهايى كه در جبهه بوديم، همه اش بياد خدا بوديم، قرآن مى خوانديم، نماز شب مى خوانديم مناجات مى كرديم يك حال عجيبى داشتيم ، به خدا نزديك بوديم ، بدنبال گناه و معصيت نبوديم ، جمع خوبى داشتيم دور هم جمع مى شديم زيارت عاشورا و دعاى كميل و دعاى ندبه و دعاى توسل و... مى خوانديم واقعا يادش بخير..
يك رفيقى داشتيم كه خيلى آدم خوبى بود با خدا بود حال عجيبى داشت همه اش در حال ذكر بود توى خودش بود اسمش حسن لاته بود.
يك روز آمد تو سنگرم گفت: حاج آقا يك وصيت نامه دارم دوست دارم شما هم يك توجهى روى آن كنيد اگر مى شود همين الان تشريف بياوريد توى سنگرم. گفتم چشم برويم .
آمدم تو سنگرش گفت: حاج آقا اين وصيت نامه من است ولى يك سرِّى بين من و خدا مى باشد و شما قول بده تا وقتى كه زنده هستم به كسى بازگو نكنى .
قول دادم، گفت حاج آقا من قبل از انقلاب آدم خيلى بدى بودم و از آن لاتهاى قَهار سرمحله ها و همه را مى زدم و گاهى اوقات شدت شقاوتم زياد مى شد كه بى باكانه داخل حمّام هاى عمومى زنان مى شدم و مشغول گناه و معصيت مى شدم ، خيلى كارهاى ديگر...
تا اينكه انقلاب شد و همه بساط گناه و عرق خوارى و مشروب خوارى و... جمع شد بعد هم جنگ شد يك روز داشتم از كنار مسجدى رد مى شدم ديدم جوانهاى كه هنوز صورتشان گرد مونزده بود توى صف ايستاده اند، گفتم : آقا براى چه ايستاده ايد آيا صف مرغ ياگوشت و روغن و... چيزهاى ديگر است گفت: نه اين صف ديدار با خداست . صف عاشقان الى اللّه است.
اين حرف چنان در من اثر گذاشت كه از خود بى خود شدم. به خودم گفتم : اى واى بر تو اى حسن همه به ديدار خدا مى روند و تو هنوز از غافله عقبى همه عاشق مى شوند و تو هنوز خوابى تاكى مى خواهى در گندآب دنيا غرق باشى ...
خلاصه من هم عاشق شدم تا خدا را ببينم و حال آمدم و از كرده هاى خود پشيمانم توبه كرده ام .
ناراحتم الان فهميده ام هر كسى كه مى خواهد مهمانى حق رود بايد با لباسهاى نو و لطيف برود ولى من با بارى از گناه و معصيت هستم لباسهايم آلوده به كثافات دنيوى است، حاج آقا روى بدنم را ببين .
يك وقت ديدم پيراهن خود را بالا زد، ديدم روى بدنش عكس زنى را خالكوبى كرده.
خيلى ناراحت شدم. گفت حاج آقا كجايش را ديدى، پيراهن پشت سرش را بالا زد عكس مردى را روى كمرش خال كوبى كرده اند من خيلى عصبانى شدم گفت حاج آقا كجايش را ديدى ، ديدم روى تمام دست و پايش را خال كوبى كرده است.
من با عصبانيت او را ترك كردم يك وقت صدا زد حاج آقا راضى نيستم سِرّ مرا به كسى بازگو كنى.
من توجهى نكردم و به سنگر فرماندهى رفتم فرمانده را نديدم آمدم سنگر خودم رُفقا دورم جمع شدند و هر كدام از درى سخن گفتند يادم رفت كه به حسن لاته سر بزنم.
سه و چهار ساعت از اين ماجرا گذشت دوستان يكى يكى متفرق شدند من هم از سنگر خارج شدم كه سرى به حسن لاته بزنم يكى از دوستان صدا زد حاج آقا، حاج آقا!
گفتم : بله
گفت : الان حسن لاته شهيد شد.
گفت : يك ساعت پيش سوار ماشين شد كه برود جلوى دپو كه يك وقت خمپاره اى از طرف عراقيهاى صدّامى توى ماشين مى افتد و حسن لاته شهيد مى شود، ديدم يك كيسه پلاستيك دستش بود نشان داد گفت اين هم بدنش است من خيلى جا خوردم.
گفتم : حسن شهادت گوارايت باشد، خدا چه كسانى را مى برد كسى كه توبه كند مثل كسى است كه تازه از مادر به دنيا آمده باشد، اين با آن همه گناه توبه كرد و شهيد شد گريه كنان بطرف سنگرش آمدم وصيت نامه اش را برداشتم آوردم ديدم چه عالى نوشته كه سه جمله توجه مرا بيشتر جلب كرد:
يكى اينكه نوشته بود، مادر نارحت نشوى حسن لاته توبه كرد و آخر عاقبت بخير شد.
دوم اين كه در مناجاتش با خدا مي گفت خدايا بناست بميريم و امّا اى خدا دوست دارم در راه تو شهيد شوم و تو را ملاقات كنم مى دانم گناه زياد كردم نافرمانى تو را بسيار نمودم اما بيا و دل اين بنده گنه كار خودت را نشكن چون به اميد ديدار تو آمدم مرا نا اميد نكن اى كسى كه غفّار گناهانى بخشنده ذنوبى .
سوّم اينكه خدايا حال كه بناست بميرم ، بدنم را روى سنگ غسالخانه بگذارند اين عكسهاى مبتذل روى بدنم هست بيا و آبرويم را بخر تا مردم بدنم را با اين عكسها روى سنگ غسالخانه نبينند يك نگاهى به بدن سوخته و از هم متلاشيش كردم ديدم خدا آبروى حسن لاته را خريده و توبه او را قبول كرده و دعايش را مستجاب نموده و عاقبتش را ختم به خير کرده است.
📚منبع:
منبع: قصص التوابین؛ داستان توبه کنندگان؛ علی میر خلف زاده
#ماه_رمضان
#رمضان۱۴۴۳
#حکایات_مناجاتی
#توبه
.
.
🟢 حکایات مناجاتی
5⃣1⃣ توبه ابولبابه
زمانى كه جنگ خندق به پايان رسيد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به مدينه مراجعت كرد. هنگام ظهر امين وحى نازل شد و فرمان جنگ با يهوديان پيمان شكن بنى قريظه را از جانب حضرت حق اعلام كرد، همان وقت رسول اسلام مسلح شد و به مسلمانان دستور دادند: بايد نماز عصر را در منطقه ى بنى قريظه بخوانيد، دستور پيامبر انجام گرفت، ارتش اسلام بنى قريظه را به محاصره كشيد، مدت محاصره طولانى شد، يهوديان به تنگ آمدند، به رسول حق پيام دادند ابولبابه را نزد ما فرست تا درباره ى وضع خود با او مشورت كنيم.
رسول خدا به ابولبابه فرمودند: نزد هم پيمانان خود برو و ببين چه مى گويند.
ابولبابه وقتى وارد قلعه شد يهوديان پرسيدند: صلاح تو درباره ى ما چيست؟
آيا تسليم شويم به همان صورتى كه پيامبر مى گويد تا هرچه مايل است نسبت به ما انجام دهد؟ جواب داد: آرى، تسليم او شويد، ولى به همراه اين جواب با دست خود به گلويش اشاره كرد، يعنى در صورت تسليم بلافاصله به قتل مى رسيد، ولى از عمل خود پشيمان شد و فرياد زد: آه به خدا و پيامبر خيانت كردم! زيرا حق نبود اسرار را فاش و امر پنهان را آشكار كنم.
از قلعه به زير آمد و يكسر به جانب مدينه رفت، وارد مسجد شد، با ريسمانى گردن خود را به يكى از ستونهاى مسجد بست «ستونى كه معروف به ستون توبه شد» گفت: خود را آزاد نكنم مگر اينكه توبه ام پذيرفته شود يا بميرم، رسول خدا از تأخير ابولبابه جويا شد، داستانش را عرضه داشتند، فرمودند: اگر نزد من مى آمد از خداوند براى او طلب آمرزش مى كردم، اما اكنون به جانب خدا روى آورده و خداوند نسبت به او سزاوارتر است، هرچه خواهد درباره اش انجام دهد.
ابولبابه در مدتى كه به ريسمان بسته بود روزها را روزه مى گرفت و شبها به اندازه اى كه بتواند خود را حفظ كند غذا مى خورد، دخترش به وقت شب برايش غذا مى آورد و وقت نياز به وضو بازش مى كرد.
شبى در خانه ى ام سلمه آيه ى پذيرفته شدن توبه ى ابولبابه به رسول خدا نازل شد:
«وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» .
و گروهى ديگر به گناه خويش اعتراف كردند، عمل نيك و بدى را به هم آميختند، باشد كه خدا توبه ى آنان را بپذيرد، همانا خداوند آمرزنده ى مهربان است.
پيامبر به ام سلمه فرمودند: توبه ى ابولبابه پذيرفته شد، عرضه داشت: يا رسول اللَّه! اجازه مى دهيد قبولى توبه ى او را من به او بشارت دهم، فرمودند:
آرى. ام سلمه سر از حجره بيرون كرد و قبولى توبه اش رابه او بشارت داد.
ابولبابه خدا را به اين نعمت سپاس گفت، چند نفر از مسلمانان آمدند تا او را از ستون باز كنند، ابولبابه مانع شد و گفت: به خدا سوگند نمى گذارم مرا باز كنيد مگر اينكه رسول خدا بيايد و مرا آزاد كند.
پيامبر آمدند و فرمودند: توبه ات قبول شد، اكنون به مانند وقتى هستى كه از مادر متولد شده اى، سپس ريسمان از گردنش باز كرد.
ابولبابه گفت: يا رسول اللَّه! اجازه مى دهى تمام اموالم را در راه خدا صدقه بدهم؟ فرمودند: نه، اجازه ى دو سوم مال را گرفت، فرمودند: نه، اجازه ى پرداخت نصف مال را گرفت، فرمودند: نه، يك سوم آن را درخواست كرد، حضرت اجازه داد .
📚منابع:
- تفسير قمى؛ ج ۱؛ ص ۳۰۳
- تفسير برهان؛ ج ۴؛ ص ۵۳۵
- بازگشت به خدا؛ ص ۴۲۳
#ماه_رمضان
#رمضان۱۴۴۳
#حکایات_مناجاتی
#توبه_ابولبابه
#توبه
.