💚 گوشـہنشین💚
سکانس داخلی( قصر) زلیخا: آیا زلیخا نمیتواند یوزارسیف گونه باشد و از این به بعد مانند او ببخشد و آ
سکانس داخلی قصر(زلیخا پس از دیدار یوسف)
چه آرزو کنم کہ ندارم...
محبوب میخواستم کہ در کنار او هستم...🌼
معبود میخواستم که در محضر او هستم...🤲
تنها یک آرزو دارم؛ دیدار یوسف ؛ با این چشمهای نابینا که نمیشود....💔
یوسفترین عزیز، مرا تا خودت بخوان هر چند این غریبه زلیخا نمیشود...🦋 #سهشنبههاےفیروزهاے 🦋 #گوشـــــهنشین📚📿 📎 @gosheneshin💌
اذهبوا فتحسّسوا من یوسف...
"بروید دنبال یوسُف زهرا (س) بگردید...🌼
#سورهیوسفآیه۸۷
#گوشـــــهنشین📚📿
📎 @gosheneshin💌
ای مادر، دلتنگم.mp3
11.97M
#شبزیارتے🍎
ما سالهاے زیادے
جنس بنجول از مد افتادهی ته مغازه بودیم
ریخت قیافهدارترهایمان شاید اِشانتیون کم ارزش یک جنس نه چندان گران!
ما باور کرده بودیم
بدلیهای مشتری نداریم
ما دوست نداشتنی بودیم
این، ما، محصولات ِ نامرغوب کارخانه های انسان سازی فلسفههاے اجتماعی برده دارهای لجن ِ جنتلمن!
سفرهی شما که پهن شد
دیدیم چه عجیب
کسی نازِ ما را میخرد...
دوست داشتنی بودن را سلولهای خسته و ملتهب قلبمان میفهمید.
ما همیشه خریدار بودیم در این دنیا
یک بدهکاری تمام نشدنی روی دوش ما سنگینی میکرد ،به که و چه اش را نمیدانیم
فقط میدانیم محکوم بودیم به تحقیر شدن،
شما به ما مزهی خریدنی بودن را چشاندی
طعم ارزش رفت زیر زبانمان
یکی ما را هرجور که بودیم دوست داشت
یکی ما را سفت بغل گرفت، یکی که خودش بی هوا زمین خورده بود....😭
یکی دست انداخت زیر بازوی ما زمین خورده ها و گفت: یاعلی بگو مادرجان....بلند شو مادر جان.....
شما مادرِ ما هستے....💔
السلامعلیک ایتها الصدیقة الشهیده🌸
#فاطمیه 🖤
#گوشـــــهنشین📚📿
📎 @gosheneshin💌
در یاد من آهسته
هر لحظه گذر داری
من بیخبرم از خویش
از من چه خبر داری؟
#سیدحمیدرضابرقعی
#ساعتبهوقتفرودگاهبغداد
#هفتهیدویستُوچهارم💔
#گوشـــــهنشین📚📿
📎 @gosheneshin💌
این چه تکرارِ قشنگیست که تکراری نیست.....🦋
#شهیدمحمودرضابیضایی🍎
#تولدشونه💌😍🎂
#کلنافداکیازینب💚
#گوشـــــــــهنشین📚
📎 @gosheneshin💌
گره افتاد تو زندگيش - پيرمرد بود، قالیشو زد زير بغلش كه بره بفروشه،
رفت بازار طِهروون، حجرهی اول كه رسيد گفت: قالی ميخری؟ صاحاب حجره يه نيگا به قالیش كرد گفت: نو ش شيشصد هفتصد میارزه ، سيصد چارصد ميخرمش. گفت: نه گرهم باز نميشه
رفت حجره دوم، سوم، چهارم همينطور رفت و همين داستان تكرار شد ...
رفت تا بالاخره رسيد مغازهی حاج آقا جواد فرشچی (ره) گفت: حاجی قالی ميخری؟
حاج فرشچی يه نيگا به قالیش كرد - منصف بازارِ ميشناسنش - / از اون حسينياس /
گفت: ببين پيرمرد يه تومن نو ِ قالی میارزه، شيشصد هفتصد ميخرم، به كارِت مياد؟ گفت: خدا خيرت بده ...
حاجی پول ها رو شروع كرد به شمردن بعد به اون پيرمرده گفت قالیت قالیه خوبيه، چرا ازش مراقبت نكردے؟ حيفه گوشهش سوخته ...
پيرمرده گفت: فدا سر ِ امام حسين
چي شد؟چرا منت شو سر امام حسين ميذارے؟
گفت: داستان داره
گفت: چيه داستان؟
گفت: ما يه روضه ای داريم خونه مون، امسال اين بساط چايی پوسيده بود، ذغال افتاد گوشه فرش رو سوزوند " فدا سر ِ ارباب "
حاج آقا جواد بلند شد، گفت: يه بار ديگه بگو كجا سوخته؟
گفت: تو روضه
گفت: ببين پيرمرد، نو ِ قالی يه تومن میارزه، من اين#سوختهش رو دو تومن ميخرم ...
.
.
.
.
ببين #دل_سوخته رو چند ميخرن؟
اگه رِندی بلد باشی میدونی که باس، ببریش، پيش يه خانمے كه معنیِ سوختن رو ميفهمه ...
گفتش: يعنے سه ساله؟
گفتم: نه ایشون فقط دامنش سوخته، ببر پيش خانمے كه خودش هم سوخته ...😭
#السلامعلیکایتهاالصدیقهالشهیده
#السلامعلیکیاامیرالمومنین
#فاطمیه 🖤
#گوشــــــــــه_نشین📚📿
📎 @gosheneshin💌