امیر مومنان(علیه السلام) : ولکن الحذر کل الحذر من عدوک بعد صلحه فان العدو قارب لیتغفل فخذ بالحزم و اتهم فى ذلک حسن الظن
و از دشمنت بعد از آن که از در صلح و آشتى درآمد سخت بترس, زیرا او چه بسا بوسیله صلح نزدیک مى شود تا از شیوه غافلگیرى استفاده کند, پس احتیاط و دقت را پیشه کن و در چنین مواردى زود باور و خوش گمان مباش. (نهج البلاغه، نامه53)
@gowharemarefat
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زودتــر بـخـوابـیـم...
یکی از مهمترین مسائل سیر و سلوک
آیت الله کمیلی خراسانی حفظه الله
آیت الله حق شناس ( رحمة الله علیه) :
به افرادی که نمازهایشان قضا می شد میفرمودند : سوره یس و زیارت عاشورا بخوانيد ؛ تا قلبتون از ظلمات وتاریکی به نور قرآن و زیارت عاشورا روشن و هدایت شود .
پروردگارا !
برسان امر فرج ولی بزرگوارات را
قلب مطهرش را از ما راضی و خشنود بفرما
نایب برحقش از جمیع بلایا محفوظ بدار
ما را مشمول دعاهای خاص الخاص حضرتش قرار بده
ما را از سربازان و مجاهدان و یاران و شهدای در رکابش قرار بده
باران رحمتت را بر این سرزمین نازل فرما
عاقبت امر ما را ختم بخیر بفرما
شر اشرار به خودشان برگردان
مدافعان اسلام و انقلاب را در سایه عنایت خاصه خود محافظت بفرما
برحمتک یا ارحم الراحمین 🤲🤲
گوهر معرفت
💠نه سکوتشان منصفانه است و نه سر و صدایشان❗️
همسر شهید نواب صفوی رضوان الله علیه می گوید:
▫️ بعد از افطار به آقا گفتم: دیگر هیچ چیزی برای سحر و افطار نداریم، حتی نان خشک! ایشان فقط لبخند زد.
این مطلب را چند بار تا وقت استراحت شبانه آقا تکرار کردم. سحر برخاست، آبی نوشید، گفتم: دیدید سحری چیزی نبود! افطار هم چیزی نداریم! باز آقا لبخند زد.
بعد از نماز صبح هم گفتم. بعد از نماز ظهر هم گفتم. تا غروب، مرتب سر و صدا کردم که هیچی نداریم.
اذان مغرب را گفتند. آقا نماز مغرب را خواند و بعد فرمود: امشب افطارى نداریم؟!
گفتم: پس از دیشب تا حالا چه عرض میکنم؟ نداریم، نیست!
آقا لبخند تلخی زد و فرمود: یعنی آب هم در لولههای آشپزخانه نیست؟!
خندیدم و گفتم: صد البته که هست. رفتم و با عصبانیت سفرهای انداختم، بشقاب و قاشق آوردم و پارچ آب و لیوان را هم جلوی آقا گذاشتم.
هنوز لیوان را از آب پر نکرده بود كه در زدند. در طبقه پائین، پسرعموی آقا بود. وی از آقا مراقبت می کرد. رفت سمت در، برگشت و گفت: حدود ده نفری از قم هستند!!
آقا فرمود: تعارف کن بیایند بالا، همه آمدند. سلام کردند و نشستند.
آقا فرمود: خانم چیزی بیاورید تا آقایان روزه خود را باز کنند!
من هم گفتم: بله! آب در لولهها به اندازه کافی هست، رفتم و آب آوردم.
آقا لبخند تلخی زد و به مهمانان تعارف کرد تا روزه خود را باز کنند.
در همین هنگام باز صدای در آمد. به آقا یوسف؛ پسرعموی آقا گفتم:
برو در را باز کن، این دفعه حتماً از مشهدند! الحمدلله آب در لولهها فراوان است.
مرحوم نواب چیزی نگفت. یوسف رفت در را باز کرد. وقتی كه برگشت، دیدم با چند قابلمه پر از غذا آمده است!!
گفتم: این ها چیه؟!
گفت: همسایه بغلی بود. ظاهراً امشب افطاری داشتهاند و به علتی مهمانی آنان به هم خورده است.
آقا نگاهى به من کرد، خندید و رفت.
من شرمنده و شرمسار، غذاها را کشیدم و به مهمانان دادم. ميل کردند و رفتند.
آقا به من فرمود: یک شب سحر و افطار، بنا بر حکمتی تأخیر شد. چقدر سر و صدا کردی؟!
وقتی هم نعمت رسید، چقدر سکوت کردی؟!
از آن سر و صدا خبری نیست. بعد فرمود: ▪️مشکل خیلیها همین است؛
نه سکوتشان منصفانه است و نه سر و صدایشان!
وقت نداشتن، داد میزنند. وقت داشتن، بخل و غفلت دارند.