به آن بخش از وجودم پناه بردم که هیچکس را دوست نداشت و در همان جا تا ابد پناه گرفتم.
رنج آنقدر زیاد شد که من، امروز را برایِ تو، فردا را برایِ میهن، دیروز را برایِ مردان و زنان شرافتمندِ این سرزمین؛
گریستم.
اما به دردِ خود؟ هرگز عزیزم.
از یه جایی به بعد ترجیح دادم تنها باشم تا بخوام رفتار درست رو به اجبار به کسی که دوستش دارم یاد بدم.
اما همیشه بر این امید بودهام که زندگی اگر زمانی باغچهات را سوزاند، عاقبت یکروز به تو گُلی خواهد داد به جبرانِ رنجهایت.