هدایت شده از 𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
شب تاریک است و نوای موج دریایی که رو به روی خانه کوچکمان است،ذوق زیر دلت را به شور می آورد.امشب جای تو کنار من امن است.چشمهایت را بر دست پرده های رقصان در باد بسپار.نویسندگی رویای امشبت در دستان ستاره ها و کارگردانی آن توسط مهتاب برای تو خواهد بود ماهزادم؛خوب و آرام بخوابی نسخه تک دانه کهکشان.
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
بدترین لحظه رو هم میدم به جایی که دلت برای خودت میسوزه؛با خودت میگی چرا؟چرا من؟مگه من چیکار کردم؟اشتباهم چی بود؟من چیکار کردم؟و در تمام این چراها چیزی جز خوبی کردنت برای یه مشت آدم بی ل_یاقت اح_مق پیدا نمیکنی.
_HYUN
من از زندگی خودم بی اندازه خسته شده ام.از خودم خسته شده ام.در مرحله ی خاصی بايد دست از زندگی می كشيدم اما اين كار را نكردم.می دانستم زندگی بی معنی است اما نمی توانستم از آن دست بردارم.بنابراين عاقبت كارم فقط انتظار كشيدن شد،به هدر دادن عمرم در جستجويی بيهوده.عاقبت به خودم صد_مه زدم و اين كار باعث شد به ديگرانی كه در اطرافم بودند صد_مه بزنم. به اين دليل است كه اكنون دارم تنب_يه مي شوم چون اسير نوعی نفر_ين هستم. روزگاری چيزی داشتم كه خيلي كامل خيلی بی نقص بود و بعد از ان تنها كاری كه از من برمی آمد خوار شمردن خودم بود.اين نفرينی است كه هرگز نمی توانم از آن بگريزم بنابراين از مر_گ نمی ترسم.
_هاروکی موراکامی
_کافکا در کرانه
هدایت شده از 𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
شب تاریک است و نوای موج دریایی که رو به روی خانه کوچکمان است،ذوق زیر دلت را به شور می آورد.امشب جای تو کنار من امن است.چشمهایت را بر دست پرده های رقصان در باد بسپار.نویسندگی رویای امشبت در دستان ستاره ها و کارگردانی آن توسط مهتاب برای تو خواهد بود ماهزادم؛خوب و آرام بخوابی نسخه تک دانه کهکشان.
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
در آن نیمهشب خاموش، نسیمی سرد از جانب باغ کهن وزیدن گرفت. سایهها بر دیوارهای بلند لغزیدند و صدایی نامعلوم، همچون زمزمهای فراموششده، در فضای خلوت پیچید. هیچکس نمیدانست آن نغمه از کجا برمیخاست و یا برای چه گوشهای خفته را میآشفت. تنها ماه، بیاعتنا و روشن، گواه سکوتی بود که راز خویش را نمیگشود.در عمق تاریکی، گامهایی شنیده میشد که بر سنگفرش کهنه طنین میانداخت. هر گام سنگینتر از پیش، و هر صدا نزدیکتر از آنچه باید. باد، پردههای پوسیده را میلرزاند و شعلهی لرزان چراغ، لحظهای به خاموشی میگرایید. هیچ چشم بیداری نبود تا ببیند، و هیچ دلی جرأت نمیکرد پردهی سکوت را بدرد. تنها در انتهای راهرو، دری نیمهباز، چون دهانی خاموش، انتظار میکشید.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
20𝑺𝒆𝒑𝒕𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
هوا بوی برگهای نیمسوخته میداد و نسیم خنک پایان تابستان، آرام از میان شاخههای خشکیده میگذشت. آسمان، نیمهابری و بیقرار، رنگی از اندوه در خود پنهان کرده بود. در کوچههای خلوت، سایهها بلندتر از همیشه کشیده میشدند، گویی زمین در انتظار چیزی ناشناخته فرو رفته باشد. سکوت، سنگینتر از صدا بود؛ و هر برگ که بر خاک میافتاد، چونان نشانهای خاموش از رازی ناگفته در دل فصل...
مه نازکی روی زمین خزیده و برگهای زرد، بیرمق زیر پای کسی خرد میشوند. صدای قدمها سنگین است، انگار صاحبشان نمیخواهد دیده شود. در دوردست، خانهای متروک با پنجرههای نیمهشکسته، در میان باغی فراموششده پدیدار میشود. باد پردهای کهنه را از لای شکاف پنجره به بیرون میکشد؛ مثل دستی که میخواهد اشاره کند، اما ناگهان رها میشود. سکوت، تنها با نالهی در زنگزدهای شکسته میشود که خودش آرام باز میگردد.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
20𝑺𝒆𝒑𝒕𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025