شب،آرام بر شهر سایه گسترده بود و هنوز بوی نگاهت در خاطر من میپیچید.کوچهها خاموش بودند،اما در دل من غوغایی برپا بود که هیچ سکوتی توان خاموشیاش نداشت.هر قدمی که از تو دور میشدم،خاطرهی حضورت نزدیکتر در جانم مینشست.
ستارگان بر آسمان چشم میدوختند، گویی خود شاهد گفتوگوی ما بودند. نسیم شبانگاهی،کلمات ناتماممان را با خود میبُرد و بر شانههایم مینشاند.در تنهایی پس از دیدار،آنچه برجا میمانَد، نه خستگی راه است،بلکه شوری شیرین،آمیخته با اندوهی پنهان؛اندوهِ فاصلهای که ناگزیر میان دلها میافتد.
آن شب دانستم که دیدار،چون جرعهای زودگذر است؛عطش را مینشاند،امّا جان را تشنهتر میکند و من در دل تاریکی به یاد لبخندت،روشنایی را در خویش نگاه داشتم.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
26𝑺𝒆𝒑𝒕𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
واقعیت این بود همه قراره اذیتمون کنن ولی این وسط کسی هست که حتی اذیتشم شیرین باشه و ارزش صبوریو به واسطه خوب بودنش داشته باشه؟
_HYUN
بد بودنت لای خوبیات گم شه
من باشم کنارت با یه بوسه
حق داری نخوای که خوب باشی
آخه جز تو کی میتونه بد باشه
_HYUN