چشمهایش میان دو مردمک تیره او گره خورد.سکوتی از جنس سخن های ناگفته که فقط خودش توانایی خواندن و درکش را داشت.
دستم را میان رشته های خوشرنگ او بردم.اگر میگفتند خدا نیست،پس چگونه چنین فرشته ای در راس نگاهم بود؟چه کسی توانایی خلق چنین شاهکاری را داشت؟
هیچ چیزی قابلیت توصیف او را نداشت.نت های گوش نواز؟طراحی های روی بوم؟چه چیز میتوانست از زیبایی الهه ای بگوید که تک به تک جزئیاتش از عشق و ملاحت لبریز بود...
با ترس از شکست های قبلی و صدایی زمزمه وار پرسیدم:میدونی که چقدر آسیب دیدم و ممکنه ناخودآگاه بهت آسیب بزنم؟یا احساساتت رو جریحه دار کنم؟
به آرامی سر تکان میدهد و نفس حبس شده اش در سینه را بیرون میدهد:احساساتم را جریحهدار کنی؟ من...من فکر میکنم همه پتانسیل اینو دارند که به هم آسیب بزنند.
او به آرامی اعتراف میکند و در چشمانم چیزی میجوید:اما با تو...احساس میکنم میتونم اعتماد کنم و درکت کنم و اینو بهت ثابت میکنم.شاید بتونیم در تمام این مدت از هم حمایت کنیم. دستم را به لبهایش نزدیک میکند و بوسهای آرام روی بند انگشتانم میزند:بهعلاوه، حتی اگر برای همیشه دوام نیاورد،داشتن لحظاتی مثل این،با تو...همین لحظه برای من کافیه و تا ابد قراره با فکرش لبخند بزنم.
هنوز مردد هستم:چرا من؟تو از من خوشت میاد؟
با اشتیاق سر تکان میدهد و لبهایش را با حالتی عصبی میلیسد:چرا؟چون من به تو اهمیت میدم...عمیقا و بیشتر از هر کسی که مدتهاست به او اهمیت دادم.
دستم را میگیرد و روی قلبش که تند میزند میگذارد:اینو حس میکنی؟ همهاش به خاطر توعه
•𝑯𝒀𝑼𝑵
1 𝑨𝒖𝒈𝒖𝒔𝒕 2025
او را در آغوش میکشم.نفسش در سینهام فرو میرود و آهی از سر رضایت میکشد:خوبه که اینجایی چون فکر نمیکنم اگه تو نبودی میتونستم تحمل کنم...
خوابآلود زیر لب زمزمه میکند و پلکهایش سنگین میشوند:خوابهای خوب ببینی؛دوستت دارم.
زمزمه میکند و سپس به خوابی آرام فرو میرود، بدنی آرام و مطمئن در آغوش من
•𝑯𝒀𝑼𝑵
1 𝑨𝒖𝒈𝒖𝒔𝒕 2025
تنها بخش خوب سفرمون دو جا بود؛
اول شدن تو مسابقه
وقت گذروندن با خوش قلب ترین و گل مامانی ترین آدمی که خیلی وقته بهش نیاز داشتم🎀☆
بقیش چرت و پرت🤌🏻
از جمله حس های گادی که میشه تجربه کرد اینه به کسی که دوستش داشتی خیره بشی و هیچی حس نکنی
_HYUN
فکت:
وقتی کنار یکی خوشحالی تو عکسایی که باهاش میگیری؛
پوستت خوب تره
لبات خوشرنگ تره
چشمات قشنگ تر و شاینی تره
و اون عکس به معنای واقعی شاهکاره🛐