من روزی پر از حس بودم؛
چون چشمهای در دلِ کوه،زلال و بیقرار.
اما اکنون،چیزی در من فروخفته است؛
نه میجوشم و نه میخشکم...
فقط ایستادهام میان بودن و بیحسی.
دل،روزگاری خانهی نغمه بود؛
هر واژه صدایی داشت،هر نگاه جرقهای میزد.
اکنون،سکوت در رگهایم جاریست و صداها به گوشم میرسند،بیآنکه درونم بلرزند.
نه از مهر کسی میلرزم،نه از رفتنش.
احساسم چون خاکستر است.نه سوختن نه گرما؛فقط یادِ آتشی که روزی بود.
گاه در آینه به چشمانم مینگرم؛نور هنوز هست اما بیروح،چون فانوسی که برای رسم و نه برای امید سو سو میزند.
من خاموش نشدهام.
تنها صدایم در دلِ خویش گم شده.
شاید روزی بازگردد،شاید نه؛
اما دیگر شوقی برای دانستن نیست.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
4𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
چه بسیار دستها که گشودم تا دیگران از تاریکی خویش رهایی یابند.
و چه اندک نگاهی که در واپسین لحظه به جانب من بازگشت.
من آتشی بودم در شبِ یخزدهشان که چون سپیده سر زد.
خاموشم کردند و رفتند...
آنان که بر خاکِ دلم بذرِ اعتماد کاشتند،با نخستین بادِ آسودگی،ریشهها را از زمین برکندند.
چندان زیبا لبخند میزدند که گمان میبردی مهربانی در خونشان جاریست اما من زودتر از همه دریافتم که بعضی لبخندها، تیغی پنهان در وجود و تن هستند.
و اینک،من ماندهام؛
چون باغی که در آن،جز پژواکِ قدمِ رهگذران،چیزی نروییده است. دلم هنوز باران را میخواهد،اما زمینش خسته است از روییدن برای کسانی که دیگر بازنخواهند گشت.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
4𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
اینکه باهات مهربون بودم به این معنی نیست که نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم.
فقط میخواستم کمبود توجه و محبتت رو جبران کنم اما تو اح_مق تر از این بودی که بفهمی.