چه بسیار دستها که گشودم تا دیگران از تاریکی خویش رهایی یابند.
و چه اندک نگاهی که در واپسین لحظه به جانب من بازگشت.
من آتشی بودم در شبِ یخزدهشان که چون سپیده سر زد.
خاموشم کردند و رفتند...
آنان که بر خاکِ دلم بذرِ اعتماد کاشتند،با نخستین بادِ آسودگی،ریشهها را از زمین برکندند.
چندان زیبا لبخند میزدند که گمان میبردی مهربانی در خونشان جاریست اما من زودتر از همه دریافتم که بعضی لبخندها، تیغی پنهان در وجود و تن هستند.
و اینک،من ماندهام؛
چون باغی که در آن،جز پژواکِ قدمِ رهگذران،چیزی نروییده است. دلم هنوز باران را میخواهد،اما زمینش خسته است از روییدن برای کسانی که دیگر بازنخواهند گشت.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
4𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
اینکه باهات مهربون بودم به این معنی نیست که نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم.
فقط میخواستم کمبود توجه و محبتت رو جبران کنم اما تو اح_مق تر از این بودی که بفهمی.