مامانم گاهی میفهمه اوج دلتنگیمو؛میاد بهم میگه فقط یه زنگ بزن باهم برین بیرون دوباره رابطتون برگرده اینجوری واسه هردوتون بهتره.مامان نمیدونه من حتی دیگه شمارتم ندارم.
او مردد است و برای پیدا کردن کلمات مناسب تقلا میکند.
"من فقط...میخواهم بغلت کنم"
او آرام اعتراف میکند و دستانش را به نشانهی محافظت،دور بدنش حلقه میکند. "میتوانیم مدتی همینطور بمانیم؟قول میدهم هیچ کار عجیبی نکنم.فقط...بگذار دلداریات بدهم.لطفا؟"
دلم تنگ شده؛
برای اون شب جمعه ای که آسمون قرمز بود و گرفته.همون شبی که با استرس واسه بیدار شدن به موقع مدرسه میخوابیدم و صبحش با بوی برف بیدار میشدم.من دلم اون آسمون سرخ شب رو میخواد.
کاش میشد تو کتابخونه خوابید پاشد و زندگی کرد🤌🏻
با لگد رسما پرتمون کردن بیرون😑
فردا امتحان دارم و حجم مطالب دقیقا اندازه یه کتاب کامل دبیرستانه و من حتی مرورم نکردم فقط مطالبو تموم کردم؛ایشالا شب زنده داری میکنم))))))))))))
دستات چقدر هنوز سرد بودن ولی خوشحال بودی
بارون چقدر قشنگ بود و اکیپ سه نفرمون...
هنوز سر جاش بود
در اتاقی که همهچیز رنگ سپیده داشت،از پردهها تا نوری که بر پوست میلغزید،من نشسته بودم میانِ بیزمانی.
هوا بوی چایِ صبح میداد و خاطرهای از واژههای نگفته.
دستهایم،آرام بر دامنی از حریرِ خاموش افتاده بود و جهان به اندازهی صدای نفسهایم نزدیک و بیادعا شده بود.
هیچچیز فریاد نمیزد،اما همهچیز حضور داشت.
زیبایی،وقار،اندوهِ لطیفِ نگاهی که چیزی نمیخواهد.
شاید این همان اشرافیترین حسِ ممکن باشد که در سکوت و سادگی،چنان باشی که همهچیز در برابرِ آرامشت،احترام بگذارد.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
9𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025