eitaa logo
𝗚𝗥𝗔𝗬 𝗪𝗛𝗜𝗦𝗞𝗘𝗬
139 دنبال‌کننده
684 عکس
268 ویدیو
2 فایل
𔖑┋𝗜 𝗪𝗔𝗦 𝗔 𝗚𝗢𝗢𝗗 𝗣𝗘𝗥𝗦𝗢𝗡,𝗕𝗨𝗧 𝗡𝗢𝗪... 𔖑┋𝗔𝗗𝗩𝗘𝗡𝗧:2025/09/01
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز روز جهانی مهربون بودنه پس با خودت یکم مهربونی کن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
“Her presence felt like a quiet melody,delicate yet unforgettable. Her dark eyes held mysteries too deep to unravel,shadows of untold stories flickering within their gaze. The curve of her cheeks,soft and gentle,seemed to catch the golden light,as if the sun itself adored her. She moved with an air of quiet strength,her steps light but purposeful,like whispers on a still evening .Yet,there was something intangible about her,as though she were more a faded memory than a living presence a blurred echo of someone once known,now slipping through the grasp of time .There was a melancholy in her smile, fleeting and fragile,as though it carried the weight of both hope and heartbreak . She was a portrait of contrasts soft yet resilient,distant yet captivating leaving those who met her wondering if she belonged to this world or another.”
𝗚𝗥𝗔𝗬 𝗪𝗛𝗜𝗦𝗞𝗘𝗬
“Her presence felt like a quiet melody,delicate yet unforgettable. Her dark eyes held mysteries too
«حضورش همچون ملودی آرامی بود، ظریف اما فراموش‌نشدنی.چشمان تیره‌اش رازهایی عمیق را در خود نهفته داشت که نمی‌توانستند آشکار شوند،سایه‌هایی از داستان‌های ناگفته در نگاهشان سوسو می‌زد.انحنای گونه‌هایش نرم و لطیف،گویی نور طلایی را به خود جذب می‌کرد.گویی خود خورشید او را می‌پرستید.با حالتی از قدرت آرام حرکت می‌کرد،گام‌هایش سبک اما هدفمند مانند زمزمه‌هایی در یک عصر آرام. با این حال، چیزی ناملموس در مورد او وجود داشت.گویی بیشتر یک خاطره‌ی محو بود تا یک حضور زنده؛پژواکی محو از کسی که زمانی شناخته شده بود،اکنون از چنگ زمان می‌لغزید.در لبخندش مالیخولیایی وجود داشت،زودگذر و شکننده... گویی وزن امید و دلشکستگی را با خود حمل می‌کرد.او تصویری از تضادها بود.نرم اما مقاوم،دور اما گیرا و کسانی را که او را می‌دیدند،به این فکر می‌انداخت که آیا او به این دنیا تعلق دارد یا دنیای دیگر.»
یه وقتایی دلم می‌خواد دوباره همون دختربچه‌ی ساده باشم که با یه روبان صورتی موهاش رو می‌بست و فکر می‌کرد دنیا پر از دوستی و شکلاته. بوی گلِ رز توی باد می‌پیچید و من مطمئن بودم اگه آرزو کنم،یه روز پروانه‌ها جوابمو می‌دن. الان که بزرگ شدم،هنوز گاهی دلم رنگ صورتی می‌گیره. وقتی آهنگ ملایمی پخش میشه،وقتی یه لیوان شیرکاکائو می‌خورم یا وقتی از پشت پنجره به آسمون نگاه می‌کنم و حس می‌کنم هنوز می‌تونم بخندم... بی‌هیچ دلیلی. شاید بزرگ شدن فقط یاد گرفتنِ همینه که دلت بچه بمونه... حتی اگه دنیا دیگه اون‌قدر قشنگ نباشه. 𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵 14𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
یک صحبت عمیق با من بکن و آنگاه میفهمی من آن نیستم که درباره اش حرف میزنند.
آدم ذره ذره بی حوصله میشه. اول دیگه فیلم ندیدم. بعدش کتاب نخوندم. بعدش کمتر رفتم بیرون. و الان کمتر حوصله ارتباط جدید رو با کسی دارم.