من؟
همون آدم خوش خندهِ غمگین،
همون آدم مهربونِ آسیب دیده،
همون آدم منطقیِ احساساتی،
همون آدم پرحرفِ ساکت،
همون آدم مستقلِ وابسته،
من؟
همون آدمیم که محکم ایستاده بی توجه به اینکه لب پرتگاهه، همونی که نشون نمیده ولی با کوچکترین قطرهای لبریز میشه، همونی که نمیخواد قبول کنه ولی با کوچکترین ضربهای میشکنه...
وقتی دلتنگت میشم؟
با هر بار پلک زدن، چهره تو میاد جلوی چشمام،
با هر بار نفس کشیدن، بوی تو رو حس میکنم،
با هر بار گوش دادن، صدای تو رو میشنوم،
و با هر بار لمس کردن، گرمای دستات رو با تموم وجودم حس میکنم و حضورت هر بار بیشتر از قبل منو غرق خیالت میکنه...
کاش داروی فراموشی وجود داشت.چیزی که میشد شبها قورتش داد و صبح بدون نام،بدون خاطره،بدون درد بیدار شد.کاش میشد گذشته را مثل لباسی کهنه از تن درآورد و انداخت گوشهی اتاق تا خاک بخورد و دیگر هرگز دم نزند.آدم خسته میشود از حمل کردن خاطراتی که مثل سنگ به سینه چسبیدهاند،از تصویرهایی که نیمهشبها بیاجازه وارد ذهن میشوند.
کاش داروی فراموشی بود تا بتوانم تمام آن صحنهها،تمام صداها،و تمام اسمهایی که هنوز ته قلبم را زخم میکنند خاموش کنم. کاش میشد از نو شروع کرد،نه مثل آدمی که زخمش را پنهان کرده،بلکه مثل کسی که اصلا زخمی نداشته.
گاهی دل آدم فقط یک چیز میخواهد؛سکوتی عمیق،ذهنی خالی و قلبی که هیچکس را به یاد نیاورد.کاش این دارو بود،کاش میشد همهچیز را برای همیشه به خواب برد.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
13𝑫𝒆𝒄𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
دیوانهای بود که شهر،نامش را آهسته و با ترس میبرد.هرشب دقیقا از ساعت۱۲نیمهشب،وقتی سایهها کش میآمدند و پنجرهها از سردی میلرزیدند،او ویولنش را برمیداشت.چراغی در اتاقش روشن نمیشد،فقط صدای کشیدهشدن آرشه روی سیمها بود؛آرام،سرد،گمشده.
نتها از پنجرهی نیمهباز بیرون میریختند،میلغزیدند روی دیوارهای سنگی،مینشستند روی شانهی رهگذری که از سر اتفاق هنوز بیدار بود.صدایش نه شاد بود و نه غمگین؛چیزی میان جنو_ن و زخم،میان خواب و مر_گ.
میگفتند هر شب بخشی از خودش را در آن موسیقی دفن میکند،انگار ویولن تنها شاهدیست که هنوز یادش میگیرد،هنوز دردش را نگه میدارد.
و او مینواخت...
تا سپیده،تا وقتی سکوت دوباره به شهر برگردد.
و هیچکس نمیدانست از چه میگریزد،فقط میفهمیدند که دیوانگیاش،در آن نیمهشبِ سرد،شبیه اعترافیست که به جای زبان،از تارهای زخمی ویولن بیرون میریزد.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
14𝑫𝒆𝒄𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025