دیوانهای بود که شهر،نامش را آهسته و با ترس میبرد.هرشب دقیقا از ساعت۱۲نیمهشب،وقتی سایهها کش میآمدند و پنجرهها از سردی میلرزیدند،او ویولنش را برمیداشت.چراغی در اتاقش روشن نمیشد،فقط صدای کشیدهشدن آرشه روی سیمها بود؛آرام،سرد،گمشده.
نتها از پنجرهی نیمهباز بیرون میریختند،میلغزیدند روی دیوارهای سنگی،مینشستند روی شانهی رهگذری که از سر اتفاق هنوز بیدار بود.صدایش نه شاد بود و نه غمگین؛چیزی میان جنو_ن و زخم،میان خواب و مر_گ.
میگفتند هر شب بخشی از خودش را در آن موسیقی دفن میکند،انگار ویولن تنها شاهدیست که هنوز یادش میگیرد،هنوز دردش را نگه میدارد.
و او مینواخت...
تا سپیده،تا وقتی سکوت دوباره به شهر برگردد.
و هیچکس نمیدانست از چه میگریزد،فقط میفهمیدند که دیوانگیاش،در آن نیمهشبِ سرد،شبیه اعترافیست که به جای زبان،از تارهای زخمی ویولن بیرون میریزد.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
14𝑫𝒆𝒄𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
𝗚𝗥𝗔𝗬 𝗪𝗛𝗜𝗦𝗞𝗘𝗬
سلام همسایه چنلم رفت اگه میخوای عزلم کن
سلام
آره دیدم نیستی
چرا؟خودت دیل زدی یا فیل_تر شدی؟
بخوای میتونی بمونی شاید چنل زدی باز
𝗚𝗥𝗔𝗬 𝗪𝗛𝗜𝗦𝗞𝗘𝗬
سلام آره دیدم نیستی چرا؟خودت دیل زدی یا فیل_تر شدی؟ بخوای میتونی بمونی شاید چنل زدی باز
نه ف/ی/ل کردن
نمیدونم شاید بعد از امتحانات زدم
𝗚𝗥𝗔𝗬 𝗪𝗛𝗜𝗦𝗞𝗘𝗬
نه ف/ی/ل کردن نمیدونم شاید بعد از امتحانات زدم
اوه
پس عزل نمیکنم هرموقع چنل زدی بازم کنارتیم