اتاق نقاشی ساکت،تاریک،پر از بوی رنگهای خشک شده...
سالها بعد از جدا شدن از او هنوز خاطراتش را در خود نگه داشته بود.نقاشیهای نیمه تمام روی بومها،هر خط و لکهای،یادآور لحظههایی بود که با هم میخندیدیم،با هم سکوت میکردیم،با هم دنیا را روی بوم میآوردیم.قلموهای آغشته به رنگ روی میز،رنگهای پراکنده روی پالت،همه فریاد میزدند از نبودنش...
از جای خالی او در هر گوشهی اتاق،هر نگاه به دیوارها و بومها قلبم را فشرده میکرد،اما در همان فشردگی،آرامشی عجیب بود.چون میدانستم این اتاق،این رنگها،این سکوت،همیشه جای من و خاطراتمان را حفظ خواهند کرد،حتی اگر او دیگر نباشد.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
15𝑫𝒆𝒄𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
میدونم از آدما ضربه خوردی
من اینجام تا فقط حصار دورتو رد کنم و بیام پیشت پشت اون دیوار فقط واسه اینکه بگم کنارت میمونم نه مثل بقیه مثل خودم