این روز ها به این فکر می کنم که چقدر حرف های نگفته دارم که پشت سکوتم پنهان شده و چقدر بغض دارم که پشت خنده هایم قایم شده اند و روزگار چه بی رحمانه رفتار می کند با آدم ها ....گهگاهی فکر میکنم که اگر خدا نبود من چطور می توانستم میان سیل مشکلات و ظلم آدم ها و روزگار که باهم تبانی کردند تا مرا از پا درآورند دوام می آوردم!
#محدثهبخشی
یه تئوری قشنگم هست که میگه:
دلیل اینکه شما نمیتونید کسی رو از ذهنتون بیرون کنید ، اینه که شما هم هنوز تو ذهنش هستید (: !
داشت گریه میکرد.
همونجور که چشماش پر اشک بود با خنده گفت:
دیگه دوست ندارم،واسم مردی!
اشکاشو پاک کردُ زانو هاشو بغل کرد و زیر لبش زمزمه کرد:
من هیچوقت دروغگوی خوبی نمیشم:)
مرا رفته مرا مُرده مرا در قاب میخواهی؟
برایت قهوه میریزم تو از من آب میخواهی؟!...
سلول به سلول مغزم جیغ میکشید از افکاری که درهم می تنیدند و راهی برای آزادی نمییافتند!