پذیرش، همان آرامشیست
که در دل طوفان پیدا میشود؛
وقتی هر شکست،
به فرصتی برای رشد تبدیل میشود..
آنچنان دلتنگ تو میشوم گویی که نیمی از وجودم را گم کردهام و کورکورانه به دنبال سویی از روشنایی تو میگردم خدای کوچك من
-نوشته های شاملو برای آیدایی که نیست
روزی گفتی میمونی ولی هیچوقت نموندی ولی من هنوز عاشق تو هستم و فقط به تو نگاه میکنم و من فقط دلم به تو میبازم برای بار اول که دیدمت عاشقت شدم من واقعا تو رو میخوام و با هیچکس عوضت نمیکنم عزیزم
من تو رو دوست دارم در حد مرگ
من از رنجهایم میترسم، اما از چیزی که بیشتر میترسم، عدمِ رنج است. میترسم روزی برسد که من، یا هر انسان دیگری، دیگر نیازی به مبارزه نداشته باشیم. میترسم سیستمها، زخمهای ما را پیش از آنکه فرصتِ شفا و رشد به ما بدهند، بخواهند پاک کنند. چرا که یک زخم، تنها یک آسیب نیست؛ یک درس است، یک تاریخچه است، و چیزی است که میگوید من اینجا بودهام و ایستادگی کردهام.
حال..
در حالِ ساختنِ بهشتی هستیم که در آن، هیچکس گریه نمیکند؛ اما فراموش کردهایم که در این بهشتِ بینقص، دیگر کسی هم نمیخندد. ما با تلاش برای حذفِ رنج، در واقع داریم تپشِ اصلیِ زندگی را خاموش میکنیم. آیا یک انسان، بدونِ تجربهی طعمِ تلخی، میتواند ادعا کند که معنای شیرینی را میفهمد؟
چیزی که ما رو زمینگیر میکنه، شدت ضربههای زندگی نیست؛
بلکه صدای درونیایه که بعد از اون ضربه، توی ذهنمون روشن میشه و ولکن ماجرا نیست.