روزی گفتی میمونی ولی هیچوقت نموندی ولی من هنوز عاشق تو هستم و فقط به تو نگاه میکنم و من فقط دلم به تو میبازم برای بار اول که دیدمت عاشقت شدم من واقعا تو رو میخوام و با هیچکس عوضت نمیکنم عزیزم
من تو رو دوست دارم در حد مرگ
من از رنجهایم میترسم، اما از چیزی که بیشتر میترسم، عدمِ رنج است. میترسم روزی برسد که من، یا هر انسان دیگری، دیگر نیازی به مبارزه نداشته باشیم. میترسم سیستمها، زخمهای ما را پیش از آنکه فرصتِ شفا و رشد به ما بدهند، بخواهند پاک کنند. چرا که یک زخم، تنها یک آسیب نیست؛ یک درس است، یک تاریخچه است، و چیزی است که میگوید من اینجا بودهام و ایستادگی کردهام.
حال..
در حالِ ساختنِ بهشتی هستیم که در آن، هیچکس گریه نمیکند؛ اما فراموش کردهایم که در این بهشتِ بینقص، دیگر کسی هم نمیخندد. ما با تلاش برای حذفِ رنج، در واقع داریم تپشِ اصلیِ زندگی را خاموش میکنیم. آیا یک انسان، بدونِ تجربهی طعمِ تلخی، میتواند ادعا کند که معنای شیرینی را میفهمد؟
چیزی که ما رو زمینگیر میکنه، شدت ضربههای زندگی نیست؛
بلکه صدای درونیایه که بعد از اون ضربه، توی ذهنمون روشن میشه و ولکن ماجرا نیست.
وقتی از یکی خوششون میاد، چی لو میده؟
فروردین – مرداد – آذر
→ بیشتر سراغت میان، بیشتر شوخی میکنن؛ انگار یهو تو میشی سرگرمی موردعلاقهشون.
تیر – آبان – اسفند
→ جزئیاتت رو یادشون میمونه و بیسروصدا هواتو دارن؛ حتی چیزایی که خودت یادت رفته.
خرداد – مهر – بهمن
→ برای ادامهی حرف باهات بهونه میسازن؛ مکالمه تموم شده، ولی اونا هنوز یه چیزی برای گفتن دارن.
اردیبهشت – شهریور – دی
→ بهجای حرف، عمل میکنن؛ وقت میذارن، کمک میکنن و یهو میبینی تو برنامهشون جا باز کردی.
فکت آخر:
اونی که میگه «من با همه همینطورم» رو با رفتارش با بقیه مقایسه کن… اونجا حقیقت لو میره.