بعد از گذشت دیشب تمام اعضای بدنم یک صدا داد میزنن سگگگگ جووونننن:))))
زنده م
هه
هیچکی جز خود خدااا نمیتونه منو بکشه
هاروی درونم خیلی رندوم:::
اگر هنوز متوجه نشدین که زیر خط فقر رفتیم دلیلش اینه که هنوز وسایلی که از قدیم داریم دارن کارهامون رو راه میندازن.. چند تا خرابی و تعویض به پست هر کدوممون بخوره، سنگینی بختک خط فقر روی وجودمون رو احساس میکنیم.
💬 shahiN Noursalehi
یکی موفق شده مهاجرت کنه
یکی موفق شده خونه بخره
یکی هم فقط تونسته صبحها از تختش بلند شه و ادامه بده.
کاش برای موفقیت
فقط یه تعریف نداشته باشیم
💬خَساک
_باز که.. اینجا نشستی آرورا.
+... تو هم مثل همیشه کشیده شدی اینجا.
_میدونی که عادتمه،ما هیچوقت نمیتونیم از هم جدا بشیم.
+....
_دستت رو روی قلبت نگه داشتی، چیزی حس میکنی؟
+احساس.. نه. دارم میگردم.
_دنبال چی؟
+دنبال اینکه کی همه چیز اینقدر.. راحت شد.
_هوم؟ چی اونقدر واقعا راحت شده که باعث شده واسه خودت همینجا بشینی و زانوهاتو بغل کنی؟
+سلین، تو به من میگفتی آدما مهم نیستن.
_درسته، هنوزم همینو میگم.
+ولی... اگر من بفهمم خیلی وقته اینو فهمیدم، اونوقت چی؟
_...؟
+اونوقت دیگه آرورا نیستم؟
_من بیشتر به این فکر میکنم که... هی! وقتی دارم حرف میزنم شونه بالا ننداز!
+نه.. ببخشید.. فقط.. حس میکنم دیگه فرقی نمیکنه. ما فقط اینجاییم، توی این دنیای کوچیک، توی یه ذهن کوچیک تر. پس.. چه فرقی میکنه بخوایم بفهمیم که دقیقا کی هستیم؟
_.. من حس میکنم تو فقط نیاز به زمان داری.
+برای..؟
_برای اینکه متوجه شی عجیب نیست اگر آرورا متوجه شه خیلی وقته که دیگه توضیح دادن چیزی که حس میکنه براش ممکن نیست.
+....
_میبینی؟همینه. دنبال جواب نباش، فقط برات عجیبه که بهش عادت کردی.
+... شاید.اینکه آدما چی در موردم فکر میکنن، اینکه نفهمن چی حس میکنم، اینکه منو نامرئی ببینن، اینکه دیگه اینا اذیتم نمیکنه...من بزرگ شدم، سلین؟ ما داریم بزرگ میشیم؟؟
_...شاید.
+پس دیگه نمیتونیم به خیلی چیزا اهمیت بدیم؟
_به جاش میتونیم غم های بزرگمونو بپذیریم.
+... هوم.
_بیا بریم، آسمون داره سبز میشه.
+..بریم،و تو برام شکلات داغ درست کن.این یه دستوره.
_باشه، اونم باشه. دیگه چی میخوای پرنسس کوچولو؟
+.. هی!!
هیچ ایده ای ندارم چرا اینطوری شده و همه روش های ممکن هم امتحان کردم پیلیز اگر کسی راه حلی داره بگه.
رفتن و افسردگی گرفتن+
چه عجیب
بعد چند هفته پا شدم رفتم چیزایی که دنبال میکردمو چند ساعته چک کردم
تو سراف همه مردن دلیلشم نفهمیدم فقط فهمیدم کیا مردن و چطور مردن
تو خادم سیاه یکساله منتظرم که مانگا برسه به چیزی که باید و نمیرسه
ام وی های ایدولامو که نگاه میکنم حالم بد میشه
اهنگای جنی روی مخمه و ازش بدم میاد
دیگه اون انرژی ای که بایدو از بی تی اس نمیگیرم
دموی کارلت رو دیدم و تف توش رسما حالم بد شد
اتک... اتک هم که تموم شده...!
........
رسما دیگه هیچی حال نمیده،هیچی:).
تنها چیزی که منتظرشم همون فصل سوم خاطرات عطاره که.. اگر بد باشه دیگه زندگی ارزشی ندارد.
یادش بخیر
چقدر سر خادم سیاه گریه کردیم
چقدر سر سراف با دوستای سراف فنم حرف میزدیم و ذوق میکردیم
ام وی ها رو نگاه میکردیم، و هی بایس هامونو به هم نشون میدادیم
چقدر سر تئوری هایی که پیدا میکردیم پشمامون میریخت
چقدر اتک خوب بود و موقعی که فصل چهار داشت پخش میشد، چقدر گریه کردیم، چقدر عصبانی شدیم، و چقدر وقتی هانجی مرد ما هم مردیم
و چقدر الان همه چی...الکی الکی خاکستری شد.
چقدر الان دیگه هیچی حال نمیده
چقدر گرفتن دسته و بازی کردن مزخرف شده
چقدر فیلم دیدن کسل کننده ست
چقدر حال نمیده که دیگه تئوری برای یه چیزی بچینی
چقدر مغز هامون خاموش شده
چقدر انگار وقتی چیزایی که دوست داشتم برام خاکستری شدن، خودمم خاکستری شدم
اه، اه
دیدین..؟
داریم بزرگ میشیم:)دیگه حال نمیده.
یادتونه نورلند میدیدیم؟
ذوق داشتیم چون برامون هیجان انگیز بود.. هنوزم هست!
اتک هنوزم هیجان انگیزه
شیطان کش هنوزم قلب ادما رو لمس میکنه...
اما اینا تموم شن.. دیگه چی؟
که تقریبا همشون یا تموم شدن یا در حال تموم شدنن.
انگار ماعم با خیلی چیزا تموم شدیم، اصلا انگار ذوقمونو کور کردن
حداقل دنیای ادم بزرگا و مسئولیت هاشون دیگه حتی به من حس اینکه میتونم واقعا خوش بگذرونم رو نمیده