به تو، که هنوز در قلبمی...
٢٠ سال گذشته...
از آخرین باری که دیدمت، از آخرین باری که دستهامو توی دستات گرفتی، از آخرین باری که بوسهات رو روی گونههام حس کردم.
٢٠ ساله که هر شب، هر لحظه، هر نفس، با خاطرهات زندگی میکنم.
چطور دلت اومد باهام اینکارو بکنی؟
یادته بهم شک داشتی؟
یادته گفتی "نمیدونم میتونم بهت اعتماد کنم یا نه"؟
اما حالا ببین... با همهی کارهایی که کردی، با همهی فاصلهها، هنوزم آخر هفتهها میام همونجا...
همونجایی که یه روز با هم نشستیم و گفتی "اینجا همیشه جای ماست".
تو قلبمو دزدیدی، و هنوزم که هنوزه پسش ندادی.
من موندم و یه دلِ بیصاحب، یه عشقِ بیپناه، یه خاطرهی بیانتها.
اگه یه روزی، یه لحظهای، یه ثانیهای دلت برای من تنگ شد،
بدون که من هنوزم اینجام...
با همون حس، همون عشق، همون دلتنگی.
و هنوزم منتظرم،
منتظر یه نگاه، یه صدا، یه نشونه از تو...
با تمام دلتنگیهام،
من.
هدایت شده از کتابخآنهیگربهای؛
این بشر کیلو کیلو قند که هیچ کارخونه کارخونه قندههههبتفخففنفتنتلخبتبخزخبتبح🛐🛐