پارت ۷
ستاره ای در قلب من🫀💫⭐
حامیم : ( باصدای الارم ) گوشیم از خواب بلند شدم رفتم دست شویی بعد رفتم پایین صبحونه خوردم 🥞 زنگ شروین زدم
شروین : الو ( خواب الود)
حامیم : سلام دادا چطوری 😚
شروین : سلام م. ر. ز چرا ساعت ۷ صبح منو بیدار کردی که چی ( با داد)
حامیم : کوفت بخوری انقد می خوابی ، یه چیزی می خوام بهت بهت بگم . دیشب تو کنسرت ( همه چیز رو تعریف کرد)
شروین : دادا زوتر میگفتی تا من داد سرت نزنم دیگه 😅
حامیم : مگه اون د.ه.ن.ت میزاره من حرف بزنم. الان اماده باش میا دنبالت بریم پیداش کنیم رو حسمو بهش بگم 😅اماده با خدافظ
شروین : بای
ستاره : از خواب بلند شدم دیدم ساعت ۸ هس رفتم دسشویی اومدم صبحونه خوردم رفتم زنگ به پناه زدم
پناه: سلام اجی خوبی
ستاره : اره خوبم تو خوبی میگم دیشب از حامیم ( همه چیز رو تعریف کرد )
پناه : واقعا اینکه خیلی خوبه حستو بهش گفتی!؟
ستاره : نه بابا ولی دوسش دارم و نمی دونم چیجوری بهش بگم
پناه : باشه 😍 ستاره جان من کار دارم باید برم بای 😚
ستاره : بای
زنگ زدم به هانا
ستاره : به هانا خانم چرا زنگ نمی زنی بی خبری
هانا : همین دیشب هم دیگه رو دیدیم 😂
ستاره : امروز هسی بیام پیشت ؟
هانا : اره بیا ولی الان کار دارم باید برم بای بای
ستاره : بای 😚
حامیم : یادم رفت به شروین بگم یه رستوران پیدا کردم ولی اشکال نداره هروقت اماده شدم بهش میگم
ادامه دارد...... ❤