هدایت شده از دختران اصیلا و فادیا بجنورد
اجرای روضه نمایش یک روز و هزار سال
ورود کاروان امام حسین(ع) به کربلا
کاری از دختران اصیلا
-ڪٰفِيْل-
...
کاروان در صحرایی میرفت که یکدفعه اسبها ایستادند. رنگ امام
عوض شد. به آسمان نگاه کرد، بعد به خاک. از اسب پیاده شد. اسب
دیگری خواست آن هم نرفت. هفت بار اسبش را عوض کرد، اسب
هفتم هفت قدم برداشت و دوباره ایستاد. امام پیاده شد، یک مشت
خاک برداشت و بو کرد. گریهاش گرفت. پرسید: این جا کجاست؟
یکی گفت: غاضریه.
امام پرسید: اسم دیگری دارد؟
یک نفر گفت:شاطی الفرات.
امام راضی نشده بود.
یک نفر گفت: به اینجا عمورا هم میگویند.
امام ساکت بود.
یکی دیگر گفت: عقر. این سرزمین عقر است.
و دیگری: اینجا نزدیک نینواست. نینوا هم میگویند به اینجا. و
ناگهان یک نفر گفت: کربلا!
امام انگار منتظر همین اسم بود. گفت: خدایا پناه میبرم به تو از کرب و بلا.
اشک در چشم های امام حلقه زد و گفت: انالله و انا الیه راجعون. پیاده
شوید. اینجا جایی است که باید بارها را زمین بگذاریم، همانطور که
پدربزرگم گفته است.
_قصه کربلا_
امام دستور داد خیمهها را در یک جای گود به پا کنند.
این برعکس شیوه پیامبر بود. رسم پیامبر این بود که پایگاهش را یک جای بلند انتخاب میکرد.
زینب گفت: برادر جان چرا جای گود؟ جای بلند بهتر نیست؟
حسین گفت: نمیخواهم بچه ها صحنه جنگ را ببینند!💔
-ڪٰفِيْل-
…
دختر ها بابایی نیستند
بابا ها دختری اند…
این را وقتی حسین(ع)
با سر به دیدن حضرت رقیه آمد فهمیدم…
-ڪٰفِيْل-
…
دندون من شکست فدای سرت حسین
فدای تار موی اکبرت حسین
از ما گذشت ولی خدا رحم کنه به
دندونای شیری دخترت حسین…💔