حــَدیــد.
به سمت من بیا حتی اگر موشکی بودی در دستان دشمن..
نگفتم راز عشقت را برای هیچکس اما ،
غمت بر منبر چشمم نشستُ شد روایتگر .
حــَدیــد.
گفتمشبو بردهام که جای دارم در دلت دل برون آورد و گفت: آقا! بفرما ، نیستی!
من و دل بریدن از تو چه محالِ خنده داری
که کسی ندیده کافر به اقامهی نمازی
و جانم را به تو میسپارم؛
چرا که جانم بیش از آنکه پیش من باشد، به سوی تو سفر میکند.
مدتی است این سوال رهایم نمیکند؛
چرا ترکش ها از کنارم می گذرند و مرا نادیده میگیرند...