آن قدر در سینه غم دارم جناغم سوخته
ابرها دیر آمدید از راه، با غم سوخته
کور شد ذوقم ولی جا بر سرم داری هنوز
تیرِ برقی لانه متروکم، چراغم سوخته
پریشانیم از این غم ها؛
دمی اما پشیمان نه؛
شکسته گرچه دل هامان،
ولیکن عهد و پیمان نه..
کسی چه میداند من امروز چند بار فرو ریختم و چند بار دلتنگ شدم. از دیدن کسی که فقط پیراهنش شبیه تو بود ؛
نوشتــم هر چـه از هم دورتـر ، آسـودهتر امــا...
کسی در گوش من میگفت: من دلتنگِ دیدارم
.
فایده ندارد. به هر ریسمانی که بگویی چنگ زدهام. نمیشود؛ عادت نمیکنم. همچنان غرق در حیرتم. به هر سو نگاه میکنم، زیر لب میخوانم: «مجال، بیرحمانه اندک بود و واقعه، سخت نامنتظر.»
- احمد شاملو
پنج روزه که با قلبی که داره زیر فشارِ غم له میشه ، با چشایی که اشکشون بند نمیاد ، با دستایی که میلرزن ، با بدترین حال دارم زندگی میکنیم و محکم ایستادیم . .
و کاش فرجی میشد و بر میگشتی،
یا که خبری می آمد و دلگرمی ما میشد، این گوشه دنیا عجیب تنگ است دلم برایت ای گمشده در راه ولایت؛) 💔