پارت5*
#عشق پشت پنجره
آنها وارد خیابان باریکی شدند.
ماشین پشت سرشان لحظهای عقب افتاد.
لیلا نفس راحتی کشید.
اما ناگهان ماشین دیگری از سمت مقابل ظاهر شد و راه را بست.
لیلا با وحشت گفت:
«آرمان…»
آرمان زیر لب گفت:
«فکر کنم امشب واقعاً شلوغ شده.»
او سریع فرمان را چرخاند و ماشین را به کوچه کناری برد.
پارت 6*
#عشق پشت پنجره
ماشین با سرعت در کوچه تاریکی حرکت کرد.
چراغهای خیابان کم بودند و باران هنوز میبارید.
چند پیچ دیگر زدند.
سرانجام وقتی به خیابان بزرگتری رسیدند، دیگر خبری از ماشینهای تعقیبکننده نبود.
آرمان سرعت را کم کرد.
لیلا هنوز نفسنفس میزد.
پارت7*
#عشق پشت پنجره
چند دقیقه در سکوت گذشت.
لیلا بالاخره گفت:
«حالا میشود توضیح بدهید چه اتفاقی افتاده؟»
آرمان آهی کشید.
«حق دارید بدانید.»
او به کیف روی صندلی عقب اشاره کرد.
«داخل آن مدارکی هست که میتواند یک شبکه بزرگ قاچاق را لو بدهد.»
لیلا با ناباوری نگاهش کرد.
«شوخی میکنید؟»
«کاش میکردم.»
308.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عجیبس🦦
✨🌚🌝
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
برای همیشه قوی باش بانو
@Haami13
- - 🦦̸🎀