163K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥲
✨🌚🌝
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
برای همیشه قوی باش بانو
@Haami13
- - 🦦̸🎀
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هعیی🗿
✨🌚🌝
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
برای همیشه قوی باش بانو
@Haami13
- - 🦦̸🎀
758.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂✨
✨🌚🌝
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
برای همیشه قوی باش بانو
@Haami13
- - 🦦̸🎀
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این منم
😂
✨🌚🌝
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
برای همیشه قوی باش بانو
@Haami13
- - 🦦̸🎀
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الان وقت شکست نبودا 😂
✨🌚🌝
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
برای همیشه قوی باش بانو
@Haami13
- - 🦦̸🎀
آوا دَر حَنجَرهِ حامی پارت 4✨🤍
سکوتِ پس از آن نگاه، در گوشهای آوا زنگ میزد. کنسرت تمام شده بود، اما هیاهوی درونِ سینهی او آرام نمیگرفت. وقتی از سالن خارج شد، سرمای شبِ شهر برخورد با پوستش، تلاشی بود برای بیدار کردن او از آن رؤیایِ پرنور. آوا در میانِ جمعیتِ پراکنده، لرزشی داشت که نه از سرما، بلکه از تلاطمِ آن نگاهِ حامی بود.
ناگهان، سایهای بلند و باوقار در مسیرش قرار گرفت. قلبش در سینه کوبید. حامی بود؛ بدون آن نورهای خیرهکننده، اما با همان هیبتِ سنگین و نگاهی که انگار هنوز در چشمان آوا گیر کرده بود. حامی بدون آنکه کلامی بگوید، با لحنی که آرامتر از همیشه و سرشار از یک اضطرابِ پنهان بود، گفت: «اجازه هست تا جلوی درِ خانهات همراهت باشم؟»
آوا، در حالی که کلمات در گلویش خشک شده بود، تنها توانست با تکانِ سر، موافقتش را اعلام کند. در طول مسیر، حامی بسیار کم حرف میزد، اما حضورش مثل یک سپر، آوا را از دنیایِ اطراف جدا کرده بود. هر قدمی که با هم برمیداشتند، گویی پیوندی نامرئی میانِ آنها در حال تنیده شدن بود. حامی نه تنها یک خواننده، بلکه در آن لحظه، تنها مردی بود که میتوانست سنگینیِ آن نگاه را تحمل کند.
وقتی به مقابلِ درِ خانه رسیدند، سکوتِ میانشان سنگینتر از هر بار بود. حامی ایستاد، نگاهش را به چشمانِ آوا دوخت و برای اولین بار، آن غرورِ همیشگی را کنار زد. او با صدایی که انگار از عمقِ یک دریایِ آرام برمیآمد، گفت: «آوا… من تمامِ مسیر را فقط به فکرِ آن لحظه بودم که چشمانت مرا پیدا کرد. نمیخواهم این سکوت، به پایانِ ما تبدیل شود.»
او دستش را به آرامی به سمتِ آوا دراز کرد و با تردیدی که برای یک مردِ باوقار عجیب بود، شمارهی او را درخواست کرد. آوا، در حالی که انگشتانش از هیجان میلرزید، شماره را برایش گفت. حامی شماره را یادداشت کرد و قبل از رفتن، جملهای گفت که آوا را تا صبح در بیخوابی رها کرد: «منتظرِ اولین نُتِ صدای تو هستم.»
حامی رفت، اما عطرِ حضورش در راهرو باقی ماند.
آوا به درون خانه رفت ، اما دیگرآن دخترِ تنها و ساکتِ قبل از کنسرت نبود. او حالا میدانست که در قلبِ مردی که دنیا او را میشناسد، مکانی برای او پدید آمده است. او در تاریکیِ اتاق، به سقف خیره شد و منتظر ماند؛ منتظرِ آن لحظهای که گوشیِ موبایلش، با نامِ حامی، سکوتِ شب را بشکند و داستانشان را از نو آغاز کند.