eitaa logo
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
104 دنبال‌کننده
354 عکس
79 ویدیو
14 فایل
به نام او at my best = در بهترین حالت خودم میگم ، میشه قوی باشی؟ مطمئن باش میتونی، دنیا فقط دوروزه...• اینجا ؟ اینجا جاییه که پراز چیز های انگیزشی و گوگوری مگوریههه🛐 شروعمون ؛ ¹⁴⁰⁵/²/²⁵ کپی؟ فوروارد قشنگ تره جانا خونمون؛ https://eitaa.com/Haami13
مشاهده در ایتا
دانلود
اصکی ✖️ منبع ✔️
دیگه ناشناس نمیذارم
از تغییر ادما تعجب نکن شیطان هم روزی فرشته بود🫡🫡 @Haami13 @Haami13 @Haami13
✨🤍 به خانواده‌ی زیبای G.Aurielle خوش اومدین... 🤍✨ دخترای خوش‌سلیقه و خاصمون... 🌸🩷 یه خبر فوق‌العاده براتون داریم! 🎀 کلی محصولات جدید، ترند و دوست‌داشتنی در راهه و خیلی زود قفسه‌های فروشگاهمون با آیتم‌های جذاب شارژ میشه. 💄✨ اما این بار می‌خوایم فروشگاهمون دقیقاً همون چیزی باشه که شما دوست دارین... 🫶🏻🤍 🌷 اگر محصولی هست که مدت‌ها دنبالش می‌گردی یا دوست داری موجودش کنیم، حتماً توی پیوی بهمون پیام بده. شاید شارژ بعدی دقیقاً همون محصولی باشه که تو پیشنهاد دادی! 💌✨ اگر از کیفیت، قیمت‌ها و تخفیف‌هامون راضی بودی، بزرگ‌ترین لطفی که می‌تونی بهمون بکنی اینه که G.Aurielle رو به دوستات معرفی کنی. 🩵🌹 حمایت شما باعث میشه هر روز با انرژی بیشتری محصولات متنوع‌تر و جذاب‌تری براتون بیاریم. 🛍️💕 🎁 منتظر کلی سورپرایز، تخفیف‌های ویژه، محصولات ترند و موجودی‌های محدود باشین... چون بهترین‌ها هنوز در راهن. ✨👑 از اینکه کنار ما هستین، از صمیم قلب ممنونیم. امیدواریم همیشه با انتخاب‌های قشنگتون بدرخشید. 🤍🌙✨ راه های ارتباط با ما😍👇 1⃣ @Ghazaleh_kf 2⃣ @Hanif2010 3⃣ @yg_hi_gl
آوا دَر حَنجَرهِ حامی پارت 15✨🤍 صدایِ ضرباتِ مشتِ نگهبانان به درِ فولادی، مثلِ کوبیدنِ میخ بر تابوتِ آوا بود. او نگاهی به پنجره انداخت؛ شیشه‌یِ ضدِ گلوله به دلیلِ ارتعاشاتِ فرکانسیِ موسیقیِ حامی، ترک‌هایِ عمیقی برداشته بود. آوا نفس عمیقی کشید. او چترِ نجاتِ فوق‌سبکی که حامی از طریقِ یک پهپادِ کوچک به تراسِ طبقه قبل فرستاده بود را از زیرِ کتش درآورد. او فریاد زد: «ببخش که اینقدر دیر بهت گفتم دوست دارم!» و با تمامِ قدرت، صندلیِ فلزیِ سنگینِ مدیرعامل را به قلبِ ترک‌هایِ شیشه‌یِ ضدِ گلوله کوبید. صدایِ شکستنِ شیشه، بلندتر از صدایِ موسیقیِ بیرون بود. بادِ شدیدی به داخلِ اتاق هجوم آورد و کاغذها را در هوا پخش کرد. آوا، در میانِ صدایِ آژیر و فریادِ نگهبانانی که بالاخره در را شکستند، خودش را به بیرون پرتاب کرد. سقوط… چند ثانیه در فضایِ بازِ طبقاتِ بلندِ شهر، آوا فقط باد را حس می‌کرد و نورهایِ نئونیِ شهر که مثلِ موج به سمتش می‌آمدند. نگهبانان در پنجره ظاهر شدند و تیراندازی کردند، اما گلوله‌ها در فضایِ تاریک به خطا می‌رفتند. حامی که در ماشینِ سیاه منتظر بود، با وحشت به بالا نگاه می‌کرد. او می‌دید که آوا در حالِ سقوطِ آزاد است، اما چترش باز نشده بود! «آوا! بازش کن!» حامی فریاد زد، اگرچه صدایش در میانِ صدایِ موسیقی گم شده بود. آوا در آخرین لحظه، قبل از برخورد با تابلوهایِ تبلیغاتیِ نئونی، بندِ چتر را کشید. چتر با صدایِ بلندی باز شد، اما فشارِ بادِ شدید باعث شد آوا با زاویه‌ای تند به سمتِ مرکزِ چهارراه پرتاب شود. حامی با مهارتی دیوانه‌وار فرمان را چرخاند، ماشین را رویِ دو چرخ بلند کرد و درست در مسیرِ فرودِ آوا قرار داد. آوا با شدت رویِ سقفِ ماشین فرود آمد. فلزِماشین زیرِ وزنِ او فرو رفت. حامی بدون اینکه ترمز کند، پایش را روی گاز فشار داد و در میانِ مهِ دودِ لاستیک‌ها و نورِ چراغ‌هایِ پلیس که از دور نزدیک می‌شدند، از صحنه فرار کرد. وقتی آوا به داخلِ ماشین خزید، نفس‌نفس می‌زد. حامی با چشمانی پر از اشک و خشم نگاهش کرد: «تو دیوانه‌ای!» آوا خندید، خنده‌ای که رنگِ اشک داشت: «تو هم همینی! ولی… ما موفق شدیم؟» حامی به لپ‌تاپِ کوچکِ روی صندلیِ مسافر اشاره کرد. صفحه‌اش سبزِ سبز بود. «آوا، ما نه تنها موفق شدیم، بلکه تمامِ کدهایِ سریِ ایترنا رو پاک کردیم. الان تمامِ دنیا داره حقیقت رو می‌بینه. ما دیگه اونارو شکست ندادیم، ما سیستم رو کلاً از بین بردیم.» اما در آینه‌یِ وسط، حامی چیزی دید که خون را در رگ‌هایش منجمد کرد. یک ماشینِ مشکیِ بدونِ پلاک، با چراغ‌هایِ خاموش، با سرعتِ مرگباری در حالِ تعقیبِ آن‌ها بود. ایترنا تسلیم نشده بود.
آوا دَر حَنجَرهِ حامی پارت 16✨🤍 جاده‌ی کوهستانی «گردنه‌ی عقاب» در دلِ شب، مثلِ یک مارِ سیاه و بی‌انتها بود که دورِ کوه‌هایِ بلند می‌پیچید. ماشینِ حامی با سرعتِ ۱۸۰ کیلومتر در ساعت روی آسفالتِ خیسِ باران می‌لغزید. نورهایِ چراغ‌هایِ ماشینِ تعقیب‌کننده در آینه‌ی وسط مثلِ دو چشمِ وحشیِ درنده، ثانیه‌ای آن‌ها را رها نمی‌کردند. «حامی، سیستمِ اِپلودِ مرکزی داره مسدود می‌شه! اونا دارن از ماهواره‌هایِ نظامی استفاده می‌کنن تا سیگنالِ ما رو تویِ کوهستان قطع کنن!» آوا در حالی که لپ‌تاپ را رویِ پاهایش نگه داشته بود، فریاد زد. انگشتانش با سرعتی باورنکردنی روی کیبورد می‌لرزیدند. «اگه تا دو دقیقه دیگه همه‌یِ مدارک رو نفرستم، همه‌چیز از بین می‌ره!» حامی فرمان را چرخاند؛ لاستیک‌ها جیغِ گوش‌خراشی کشیدند و ماشین در آخرین میلی‌مترِ لبه‌ی پرتگاه، از برخورد با گاردریل نجات پیدا کرد. او با خونسردیِ سردی گفت: «فقط اونو بفرست! من تا اون لحظه نمی‌ذارم اونا حتی به ما نزدیک بشن.» در همین لحظه، ماشینِ تعقیب‌کننده با یک ضربه‌یِ محکم به عقبِ ماشینِ آن‌ها کوبید. ماشینِ حامی به دورِ خودش چرخید. آوا نزدیک بود از پنجره به بیرون پرتاب شود. حامی با یک دنده معکوسِ دیوانه‌وار و کشیدنِ ترمزِ دستی، ماشین را در جهتی خلافِ جهتِ جاده متوقف کرد؛ درست روبرویِ ماشینِ تعقیب‌کننده که با سرعت به سمتِ آن‌ها می‌آمد. «حامی، داری چیکار می‌کنی؟!» حامی پایش را روی گاز فشرد. او به جایِ فرار، مستقیماً به سمتِ دشمن رفت. او می‌خواست با یک «تصادفِ کنترل‌شده»، آن‌ها را از جاده به بیرون پرت کند. زمان مثلِ یک ویدئویِ اسلوموشن (حرکت آهسته) کند شد. صدایِ خرد شدنِ فلزات، صدایِ شیشه‌ها و جیغِ لاستیک‌ها در کوهستان پیچید.آوا در همان لحظه کلیدِ «Enter» را فشار داد. پیام روی صفحه ظاهر شد: «پخشِ عمومی انجام شد.» درست در همان ثانیه، ماشینِ آن‌ها به گاردریل برخورد کرد و چرخ‌هایِ سمتِ راستِ آن روی هوا رفت. حامی با تمامِ قدرت فرمان را به سمتِ مخالف چرخاند و در حالی که ماشینِ تعقیب‌کننده به درونِ دره‌ی عمیق سقوط می‌کرد، ماشینِ آن‌ها به دیواره‌ی سنگیِ کوه برخورد کرد و با صدایِ مهیبی متوقف شد. سکوتِ وحشتناکی همه جا را فرا گرفت. فقط صدایِ ریزشِ قطراتِ باران روی سقفِ لهیده‌ی ماشین شنیده می‌شد. حامی، با پیشانیِ خونی، به آوا نگاه کرد. آوا به سختی نفس می‌کشید. حامی زمزمه کرد: «آوا؟ آوا… صدایِ منو می‌شنوی؟» آوا چشمانش را به سختی باز کرد. در دوردست، نورِ آژیرهایِ پلیس و هلیکوپترهایِ خبری را می‌دید که به سمتِ قله‌یِ کوه می‌آمدند. او با لبخندی بی‌رمق گفت: «تموم شد حامی… همه‌یِ دنیا الان حقیقت رو می‌دونن.» ناگهان، از دلِ شب، صدایِ موسیقی‌ای که حامی ساخته بود، از بلندگوهایِ تمامِ شهر، از رادیوهایِ ماشین‌ها و از گوشی‌هایِ موبایلِ میلیون‌ها نفر در سراسرِ دنیا بلند شد. حامی به آسمان نگاه کرد؛ او می‌دانست که دیگر هیچ ستاره‌ای نمی‌تواند درخششِ او و آوا را در قلبِ مردمِ دنیا کمرنگ کند.
https://eitaa.com/Varesh_novel بچه ها یکیتون اومده بود توی ناشناس و لینک چنل رواق رو می‌خواست من خیلی اتفاقی پیداش کردم و تقدیمت
G.Aurielle | لوازم آرایشی و بهداشتی ✨ 💖 به دنیای زیبایی با قیمت‌های فوق‌العاده خوش اومدی! 🎉 هر هفته تخفیف‌های ویژه و شگفت‌انگیز داریم؛ پس حتما کانال رو دنبال کن تا هیچ فرصتی رو از دست ندی. 🛍 انواع لوازم آرایشی و بهداشتی با کیفیت و قیمت مناسب و مهم ترین چیز اینکه "همه ی محصولات ما زیر قیمت بازار هستند"😍 📦 ارسال به سراسر ایران 📱 Instagram: @g__aurielle ✈️ Telegram: https://t.me/g_aurielle 💙 Eitaa: https://eitaa.com/g_aurielle 🌸 همین الان عضو شو و اولین نفری باش که از تخفیف‌ها و محصولات جدید باخبر میشه!