آوا دَر حَنجَرهِ حامی پارت 16✨🤍
جادهی کوهستانی «گردنهی عقاب» در دلِ شب، مثلِ یک مارِ سیاه و بیانتها بود که دورِ کوههایِ بلند میپیچید. ماشینِ حامی با سرعتِ ۱۸۰ کیلومتر در ساعت روی آسفالتِ خیسِ باران میلغزید. نورهایِ چراغهایِ ماشینِ تعقیبکننده در آینهی وسط مثلِ دو چشمِ وحشیِ درنده، ثانیهای آنها را رها نمیکردند.
«حامی، سیستمِ اِپلودِ مرکزی داره مسدود میشه! اونا دارن از ماهوارههایِ نظامی استفاده میکنن تا سیگنالِ ما رو تویِ کوهستان قطع کنن!» آوا در حالی که لپتاپ را رویِ پاهایش نگه داشته بود، فریاد زد. انگشتانش با سرعتی باورنکردنی روی کیبورد میلرزیدند. «اگه تا دو دقیقه دیگه همهیِ مدارک رو نفرستم، همهچیز از بین میره!»
حامی فرمان را چرخاند؛ لاستیکها جیغِ گوشخراشی کشیدند و ماشین در آخرین میلیمترِ لبهی پرتگاه، از برخورد با گاردریل نجات پیدا کرد. او با خونسردیِ سردی گفت: «فقط اونو بفرست! من تا اون لحظه نمیذارم اونا حتی به ما نزدیک بشن.»
در همین لحظه، ماشینِ تعقیبکننده با یک ضربهیِ محکم به عقبِ ماشینِ آنها کوبید. ماشینِ حامی به دورِ خودش چرخید. آوا نزدیک بود از پنجره به بیرون پرتاب شود. حامی با یک دنده معکوسِ دیوانهوار و کشیدنِ ترمزِ دستی، ماشین را در جهتی خلافِ جهتِ جاده متوقف کرد؛ درست روبرویِ ماشینِ تعقیبکننده که با سرعت به سمتِ آنها میآمد.
«حامی، داری چیکار میکنی؟!»
حامی پایش را روی گاز فشرد. او به جایِ فرار، مستقیماً به سمتِ دشمن رفت. او میخواست با یک «تصادفِ کنترلشده»، آنها را از جاده به بیرون پرت کند. زمان مثلِ یک ویدئویِ اسلوموشن (حرکت آهسته) کند شد. صدایِ خرد شدنِ فلزات، صدایِ شیشهها و جیغِ لاستیکها در کوهستان پیچید.آوا در همان لحظه کلیدِ «Enter» را فشار داد.
پیام روی صفحه ظاهر شد: «پخشِ عمومی انجام شد.»
درست در همان ثانیه، ماشینِ آنها به گاردریل برخورد کرد و چرخهایِ سمتِ راستِ آن روی هوا رفت. حامی با تمامِ قدرت فرمان را به سمتِ مخالف چرخاند و در حالی که ماشینِ تعقیبکننده به درونِ درهی عمیق سقوط میکرد، ماشینِ آنها به دیوارهی سنگیِ کوه برخورد کرد و با صدایِ مهیبی متوقف شد.
سکوتِ وحشتناکی همه جا را فرا گرفت. فقط صدایِ ریزشِ قطراتِ باران روی سقفِ لهیدهی ماشین شنیده میشد. حامی، با پیشانیِ خونی، به آوا نگاه کرد. آوا به سختی نفس میکشید.
حامی زمزمه کرد: «آوا؟ آوا… صدایِ منو میشنوی؟»
آوا چشمانش را به سختی باز کرد. در دوردست، نورِ آژیرهایِ پلیس و هلیکوپترهایِ خبری را میدید که به سمتِ قلهیِ کوه میآمدند. او با لبخندی بیرمق گفت: «تموم شد حامی… همهیِ دنیا الان حقیقت رو میدونن.»
ناگهان، از دلِ شب، صدایِ موسیقیای که حامی ساخته بود، از بلندگوهایِ تمامِ شهر، از رادیوهایِ ماشینها و از گوشیهایِ موبایلِ میلیونها نفر در سراسرِ دنیا بلند شد. حامی به آسمان نگاه کرد؛ او میدانست که دیگر هیچ ستارهای نمیتواند درخششِ او و آوا را در قلبِ مردمِ دنیا کمرنگ کند.
https://eitaa.com/Varesh_novel
بچه ها یکیتون اومده بود توی ناشناس و لینک چنل رواق رو میخواست
من خیلی اتفاقی پیداش کردم
و تقدیمت
✨ G.Aurielle | لوازم آرایشی و بهداشتی ✨
💖 به دنیای زیبایی با قیمتهای فوقالعاده خوش اومدی!
🎉 هر هفته تخفیفهای ویژه و شگفتانگیز داریم؛ پس حتما کانال رو دنبال کن تا هیچ فرصتی رو از دست ندی.
🛍 انواع لوازم آرایشی و بهداشتی با کیفیت و قیمت مناسب
و مهم ترین چیز اینکه
"همه ی محصولات ما زیر قیمت بازار هستند"😍
📦 ارسال به سراسر ایران
📱 Instagram: @g__aurielle
✈️ Telegram: https://t.me/g_aurielle
💙 Eitaa: https://eitaa.com/g_aurielle
🌸 همین الان عضو شو و اولین نفری باش که از تخفیفها و محصولات جدید باخبر میشه!
آوا دَر حَنجَرهِ حامی پارت 17✨🤍
هیاهوی جادهی کوهستانی، صدای آژیرها و درگیریهای رسانهای، حالا مثلِ یک رؤیایِ دور و محو در ذهنِ حامی و آوا نشسته بود. دنیا تغییر کرده بود. پروندهی «ایترنا» و فسادهای آرش، مثلِ یک سونامی، تمامِ ساختارهای قدیمیِ صنعتِ موسیقی را در هم شکسته بود. حامی دیگر یک «محصول» نبود؛ او یک «نماد» شده بود؛ نمادِ حقیقتی که با موسیقی از دلِ دروغ بیرون آمده بود.
چند ماه از آن شبِ خونین گذشته بود.
حالا، هیچ خبری از فلاشهای دوربینهای خبرنگاران یا تهدیدهای مدیرانِ برنامهها نبود. تنها صدایی که شنیده میشد، صدایِ ملایمِ امواجِ دریا و وزشِ باد در میانِ درختانِ کافهیِ کوچکی بود که در یکی از شهرهایِ ساحلی و دورافتاده بنا شده بود.
آوا روی صندلیِ چوبیِ مقابلِ حامی نشسته بود. او دیگر آن دخترِ نگران و مضطربی که در پشتِ صحنهها پنهان میشد، نبود. نگاهش حالا آرامشِ دریا را داشت. او همان «سارا» بود، اما نه برای نفوذ به شرکتها، بلکه برای پیدا کردنِ خودش.
حامی، در حالی که به افقِ روشنِ غروب نگاه میکرد، لبخندی زد. او دیگر نیازی نداشت برای اثباتِ ارزشِ خود به تالارهایِ بزرگ یا کنسرتهایِ پرزرقوبرق برود. موسیقیاش حالا در تنهایی و صداقت، معنایِ عمیقتری پیدا کرده بود.
«میدونی آوا…» حامی با صدایی که حالا از هر نُتِ موسیقیای آرامتر بود، گفت: «تا قبل از اون شب، من فکر میکردم موسیقی برایِ شنیده شدنِ آدمهاست. اما الان میفهمم که موسیقی برایِ شنیدنِ خودِ آدمهاست. برایِ اینکه بتونی صدایِ قلبت رو تویِ شلوغیِ دنیا گم نکنی.»
آوا دستش را روی دستِ حامی گذاشت. لمسِ دستانِ او، تنها واقعیتی بود که در تمامِ آن طوفانها، حامی را به زمین متصل نگه داشته بود.
«ما از اون تاریکی بیرون اومدیم، حامی. نه فقط به خاطرِ اینکه پیروز شدیم، بلکه به خاطر اینکه اجازه ندادیم اون تاریکی، ما رو به خودش شبیه کنه.»حامی سرش را به عقب تکیه داد و چشمانش را بست. او در ذهنش، قطعهای را مینواخت؛ اما این بار نه یک قطعهیِ باشکوه و پرسرصدا برایِ جمعیت، بلکه یک نُتِ ساده، تکنوازیِ پیانو که فقط برایِ آوا و برایِ سکوتِ زیبایِ عصر بود.
آنها دیگر نیازی به فرار نداشتند. آنها دیگر نیازی به پنهان شدن نداشتند. آنها در نهایت، به خانهای رسیده بودند که نه از دیوار و سقف، بلکه از صداهایِ صادقانه و نگاههایِ بیریا ساخته شده بود.
توهم این محصولات پینترستی و با کیفیت و زیبا رو میخوای؛اما نمیتونی جایی رو پیدا کنی که هم با قیمت خیلی خوب بهت بده و هم ضمانت اورجینال بودن بهت بده؟😮💨✨💕
تبریک میگم
تو همین الان اونجایی که میخوای رو پیدا کردی
با کلیک روی این تکشاخ ها
🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄
میتونی عضو چنل پینترستی ما بشی
مطمئن باش پشیمون نمیشی😃💝
یه نصیحت پولاتو بزار جیبت و از بقیه جاها محصولات فیک و گرون نخر👌🤐🤍
بیا و عضوی از خانواده کوچیک جی.آریل بشو🦄😘💜💙
https://eitaa.com/g_aurielle