eitaa logo
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
509 دنبال‌کننده
33 عکس
10 ویدیو
0 فایل
تو در دنیای من کاملا یک هدفی ولی وقتی نگاهت را دیدم همچیز تغییر کرد.. رمان سایه و‌ عشق فصل اول و‌ دوم پایان💙 رمان عشق پنهان در حال پارت گذاری💙 𝗠𝗶: @Haamimo 📝𝟭𝟯𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖" #تابع‌قوانین‌ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
ابمیورو باهاش قاطی کرد.
ابمیوه پرتقال یا هلو 😂 البته ما به قدرت قلم مهستا اعتماد داریم😁🤍🤍
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:15 ویو دلارا: گوشه‌ای نشسته بودم و از شدت بی‌حوصلگی با انگشت‌هام روی میز ضرب گرفته بودم. حامی هم رفته بود و خبری ازش نبود. همه‌ی مهمان‌ها سرگرم خودشان بودند؛ بعضی‌ها نوشیدنی می‌خوردند، بعضی‌ها می‌رقصیدند و بعضی دیگر مشغول گفت‌وگوهای مشکوک و پچ‌پچ‌های مافیایی بودند. من اما تنها نشسته بودم و سعی می‌کردم حوصله‌ام سر نره. هر چند لحظه یک‌بار نگاهم را سمت در می‌انداختم، شاید حامی برگرده؛ اما خبری از او نبود. یهو گارسون با یک لیوان به سمتم آمد و آن را با احترام جلویم گرفت. گارسون: بفرمایید خانم دلارا: ببخشید، نمی‌تونم نوشیدنی بخورم. گارسون سریع جواب داد آبمیوه می‌خوای؟ دلارا کمی فکر کرد و بعد گفت: یکم گارسون لیوان دیگری برداشت و آبمیوه را به دستم داد. دلارا: ممنونم بدون اینکه به چیزی شک کنم، جرعه‌ای از آن خوردم. مزه‌اش عجیب بود؛ دقیقا مثل آبمیوه‌ی پرتقال نبود، اما آن‌قدر خوش‌طعم بود که باعث شد به تفاوتش اهمیت ندم. با خودم فکر کردم: عجب... چه خوشمزه‌ست اولی رو تموم کردم... بعد دومی رو هم نوشیدم... و کمی بعد، سومی هم تموم شد. اما چند دقیقه بعد، سرم شروع کرد به سنگین شدن. صداهای اطرافم آرام‌آرام دور شدند و نورهای عمارت جلوی چشمم کش آمدند. دستم را روی میز گذاشتم تا تعادلم را حفظ کنم. دلارا: چرا یهو... همه‌چی داره می‌چرخه؟(پ.ن:چیزی نیست فقط نوشیدنی خوردی🤣) از آن طرف سالن، آرمان با لبخندی پیروزمندانه او را زیر نظر داشت؛ بی‌خبر از اینکه حامی خیلی زودتر از آنچه فکر می‌کرد، متوجه نقشه‌اش می‌شد... 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
درود و مهر تب ادمینی میرم✨ آمارم:+۶۰۰ آمارت:+۲۵۰ من: @atnmoon ما: @roman_haamimm