eitaa logo
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
513 دنبال‌کننده
28 عکس
8 ویدیو
0 فایل
تو در دنیای من کاملا یک هدفی ولی وقتی نگاهت را دیدم همچیز تغییر کرد.. رمان سایه و‌ عشق فصل اول و‌ دوم پایان💙 رمان عشق پنهان در حال پارت گذاری💙 𝗠𝗶: @Haamimo 📝𝟭𝟯𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖" #تابع‌قوانین‌ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
خببب سیسیاااا
من قول دادم ۵۱۰ تایی بشیم فال بزارم*.منکه سرقولم هستم،شماهم زوددد دونفرو بیارریددد
مهستا شرایط پارت جدید چی بود؟
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:7 ویو دلارا؛ سرمای فلز اسلحه روی شکمم نشست و تمام بدنم رو منجمد کرد. حامی لب‌هاش رو نزدیک گوشم آورد، نفس‌های سرد و مردونه‌اش پشتم رو لرزوند و با لحنی که هیچ ردی از شوخی توش نبود، زمزمه کرد: اگه همکاری نکنی یه گلوله حرومت می‌کنم. قلبم داشت از دهنم بیرون می‌زد، ولی قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، اون بو*سه‌ی کوتاه و نمادین رو روی گونه‌ام کاشت و با خونسردی تمام از اتاق بیرون رفت. خدمتکارا هاج‌وواج نگام می‌کردن. صاف ایستادم و با همون غرور همیشگی‌ام گفتم: اوکی، ولی لباس رو خودم انتخاب می‌کنم سلیقه‌ی شما رو نمی‌خوام. سریع دست کردم توی جیبم تا برای آروم کردن اعصابم یه آب‌نبات لیمو‌نعنایی بردارم، اما جیبم خالی بود. یهو دنیا رو سرم خراب شد. همون لحظه حرفش توی گوشم پیچید: امشب نقش دوست‌دختر منو داری. یهو یه فکر شیطانی از ذهنم گذشت. اگه قراره نقش بازی کنم، پس بذار بازی رو ببرم تو زمین خودم. با صدای بلند و لحنی که توش پر از غر و گلایه بود، داد زدم: - حامییییی پاهام صدای قدم‌هاش رو تندتر از قبل سمت اتاق برگردوند. در باز شد و با همون چهره‌ی خنثی و سردش وارد شد: - جانم؟ ویو حامی؛ وارد اتاق شدم و انتظار داشتم دوباره با یه دختر پرخاشگر و لجباز روبرو بشم اما... چی دیدم؟ با اون چشم‌های خیس و صدای نازکش، انگار تیرِ خلاص رو به مغزم زد. توی دلم گفتم: دختره اح*مق، داری چیکار می‌کنی؟ سعی کردم چهره‌ام رو سفت و جدی نگه دارم، ولی لعن*تی هر چقدر تلاش می‌کردم، قلبم داشت از سینه‌ام می‌پرید بیرون. یهو دیدم دارم تو دلم غش می‌کنم این حجم از معصومیت اصلا بهش نمیومد. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
عررررر آقا حامییییی عاشققققق شدهههه😭
واییییییییییی ی لحظه دقت نکردم به اینکه به پارت نظر دادی سکته کردم