𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:7 ویو دلارا؛ سرمای فلز اسلحه روی شکمم نشست و تمام بدنم رو م
عررررر آقا حامییییی عاشققققق شدهههه😭
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
عررررر آقا حامییییی عاشققققق شدهههه😭
واییییییییییی ی لحظه دقت نکردم به اینکه به پارت نظر دادی سکته کردم
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:8
حامی: جانم؟
دلارا با لحن بچگانه: حامی آبنبات ندالم بلاام میگیلی🥹(اییی)
حامی: نه.
دلارا: تلووخداااا🥹
حامی: باشه.
حامی سهیل را صدا زد:
- بله رئیس؟
- یه بسته آبنبات لیمو نعنایی بردار بیار.
سهیل به بادیگارد دستور داد و زیر یک دقیقه بسته رسید.
حامی آن را به دلارا داد و از اتاق خارج شد.
ویو حامی؛
(با خودش )
خاک بر سرم...
چرا باید بهش بگم جانم؟ مثلا مافیام چم شده؟
خداایاااا
ویو دلارا؛
به محض اینکه حامی بیرون رفت، با دقت نگاه کرد تا مطمئن شود
خدمتکارها حواسشان نیست.
دستمال را برداشت و ...
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:8 حامی: جانم؟ دلارا با لحن بچگانه: حامی آبنبات ندالم بلاا
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_38ol1pp&btn=جونم
پارت هشتم رمان (عشق پنهان)تقدیم نگاهتون شد🫂..
رد احساساتتون رو توی ناشناس باهام در میون بزارین:)