𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
مرداد «یه نفر ممکنه امروز حرفی بزنه که ناراحتت کنه؛ همون لحظه جواب نده. سکوت امروزت میتونه جلوی یه
واای 😭
همین اتفاق افتاداااا وای جواب ندادمم جیغغغ
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
مهر «یه نفر از گذشته دوباره ممکنه وارد فکرت یا زندگیت بشه. این بار قبل از اینکه بهش فرصت بدی، ببین د
بره بمیره،ولیخب عااالی کوثری:)
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
شهریور » خبر که منتظرشی ممکنه بالاخره برسه، ولی دقیقاً اون چیزی نباشه که تصور کردی. قبل از ناراحت شد
نه نه
اصن نمیخوام راجبش فک کنم
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:9
آن اشکهای نمادین، که تا چند ثانیه پیش سلاح برندهی دلارا برای فریب حامی بودند،
با یه حرکت پاک شدند.
هیچ اثری از آن دختر مظلوم و لرزان باقی نمانده بود.
دلارا سمت حموم رفت.
خدمتکار جوان با تردید پرسید:
خانم، برای امشب نظرتون چیه رنگ موهاتون رو کمی تغییر بدیم؟ یا شاید یه هایلایت متفاوت؟
دلارا در آینهی قدی حمام نگاهی به چهرهاش انداخت.
لبخندِ کجی زد و گفت: نه، همین رنگ عالیه.
رنگ موهام قراره آخرین چیزی باشه که حواس اونها رو پرت میکنه.
وارد محوطهی حمام که شد، نگاهش به وان طلایی و شیرآلات گرانقیمت آبکاریشده افتاد.
برای لحظهای، آن چهرهی سنگی مافیاییاش شکست و با خندهای ریز زیر لب گفت:
اوووولالا باید اعتراف کنم، مافیا بودن اونقدرها هم که فکر میکردم بد نیست...
البته اگه آدم ازش کشته نشه!
بعد از یک دوش طولانی، وقتی بیرون آمد، اتاق شبیه به یک مزون اختصاصی شده بود.
خدمتکارها با دلهره و احترام کامل، چندین دست لباس روی تختِ بزرگ سلطنتی چیده بودند.
یکی از آنها پرسید:
خانم، کدوم رو برای امشب ترجیح میدید؟
دلارا نگاهی به لباسها انداخت.
انگشتش روی یکی از لباس کشید .
من اینو میپوشم.
سراغ روتین پوستی و بدن رفت.
وقت آرایشی رسید
خدمتکارها دورش میچرخیدند.
کرمهای گرانقیمت، هایلایترهای درخشان و رژ لبی که سرخیاش عین خون دشمناش بود..
دلارا مثل یک مجسمهی یخی روی صندلی نشست و اجازه داد آنها کارشان را بکنند.
موهایش را با مهارتی بینظیر مدل دادند و عطری که رایحهاش هوش از سر هر کسی میبرد، به تنش نشست.
بالاخره اتاق خالی شد.
سکوت سنگینی فضای اتاق را پر کرد.
از پشت پنجرههای قدی، صدایِ بم موسیقی و همهمهی مهمانها که آرامآرام وارد عمارت میشدند، به گوش میرسید.
حامی در آن پایین منتظر بود مردی که هم زندانبان او بود و هم تنها کسی که میتوانست با یک جمله، تمام نقشههایش را به آتش بکشد.
دلارا روی تخت نشست و نفس عمیقی کشید.
دستش را روی قفسهی سینهاش گذاشت تا تپشهای نامنظم قلبش را آرام کند.
در آینهی روبرو به خودش خیره شد.
زنی که آنجا بود، با آن آرایش فریبنده دیگه دلارا نبود؛
او یک بازیگر قهار بود که داشت برای سختترین اجرای زندگیاش آماده میشد.
با صدایی که فقط خودش میشنید، زمزمه کرد:
خیلی خب خوشگله ماسکت رو بزن.
امشب قراره بازیگری قرن رو داشته باشی.
او بلند شد، نگاهی به آینه کرد، لبخندی جذاب اما سرد بر لب نشاند
اولین قدم را به سمت در خروجی برداشت.
مهمانیِ مرگبار آقای مافیا شروع شده بود.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71