eitaa logo
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
416 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
209 ویدیو
11 فایل
🧕🏻حدیث‌الزهرا 🩵مامان |✍️اهل نوشتن |🎓دانش‌آموخته دانشگاه فرهنگیان |🦻مربی کودکان با نیازهای ویژه شهید حسن باقری: باید به‌خود جرات داد...✊🏻 ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
مشاهده در ایتا
دانلود
داریم توی کتاب تاریخ زندگی میکنیم. هر شب، یک صفحه حماسه است ...
🌙 بچه ها دیگه بزرگ شدن... مثل هر شب از دیگر میله‌ی پرچم را از گوشه‌ی شیشه بیرون دادیم و یا علی ! پسرک توی بغلم چرت میزد و من با چشمانم به کند و کاو خیابان‌ها مشغول بودم. این شب‌ها سوژه‌ها سرازیر شده‌اند و انتخاب سخت است. خیابان هارا گز میکردیم و به هر ایستگاه صلواتی که می‌رسیدیم، مامان مشتش را شل میکرد، دریچه‌ی کیسه‌ی نایلونی را باز چشم‌هایش را تیز میکرد. پنجره را کمی بیشتر پایین می‌داد و بچه‌ها را صدا میزد: «خانم کوچولو... بیا بگیر» «سردار کوچولو...بیا اینجا» «بزرگمرد کوچولو... بیا اینو بگیر » شکلات هارا به سمت بچه‌ها می‌گرفت و لبخند میزد. به یکی از ایستگاه‌ها که نزدیک شدیم، سینی‌های متحرک چایی، به ماشینمان نزدیک شدند. لپ‌های گل‌انداخته‌ی پسر بچه‌ها از پشت سینی‌ها دیده شد. مامان توی هر سینی یک شکلات گذاشت و خواست شیشه را بالا بدهد که یکی از پسرها صدا بلند کرد: « پس چایی برنمیدارید؟» بابا خندید و گفت: «نه ... دستت درد نکنه.» از ذهنم گذشت: «بچه‌ها چقدر بزرگ شدن... اونقدر بزرگ که دیگه بخاطر شکلات خوشحال نمیشن. انتهای خوشحالیشون، خدمته... اینکه تو این شب‌ها حتی به اندازه‌ی یک لیوان چای داغ، خستگی رزمنده‌های خیابون رو دَر کنن. بچه‌ها دیگه بزرگ شدن ...» 🌿 @had9797 🌿
خیلیا بابت عکس مهنیای عزیز بهم تو پیوی یا ناشناس درخواست دادن. محبت دارید 🌸 عکس به اولین عزیزی که پیام دادن تعلق میگیره !💗
سماور داغ و چایی آماده 🤌🤌🤌🤌
هدایت شده از مرصاد | Mersad
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 بتل رپ؛ یه کار تمیز رسانه‌ای دیگه از ایران که تو فضای بین‌المللی بازخورد زیادی پیدا کرده! 🆔 @mersad_muzic
مردک کودن بعد اینکه سس رو پاشیدن روش و جیغ نوچه‌هاش بلند شد، تازه فهمید سسی شده . ابله 🖐
برای شهدای میناب زیاد ننوشتم. یک حس دِین بهشون دارم ... امشب یکی میفرستم براتون خدا توفیق بده چیزای جدید بازهم براشون بنویسم ... همین امشب یه ماجراهای جدیدی ازشون شنیدم که اصلا ...❤️‍🔥
👩🏻‍🍼ننه قاسم| بعضی شبا که بنا به شرایط پسری رو بغل نمی‌گیرم و کنارم، با فاصله می‌خوابه ، هی نصفه شبی بیدار میشم، به نفس‌هاش نگاه میکنم، دست روی سر و صورتش میکشم که تب نکرده باشه، گرمش نباشه سردش نباشه و... کلا تو این چند ماهه که مادر شدم دیگه نتونستم عمیق بخوابم ! خلاصه که بمیرم برای دلِ مادرِ ماکان... بمیرم برای دلت زن، که حتی یه خاک سرد نیست دست روش بذاری بلکه داغت خنک بشه... چی می‌کشی زن ؟ صدای خندش هنوز تو گوش‌ات میپیچه؟ وقتی هر بچه‌ای گریه می‌کنه، ناخودآگاه برمیگردی و فکر می‌کنی پسرته ؟ توی کلیپا دیدم دست رو دست گذاشتی. دستت چرا خالیه مادر؟ باید دست پسرتو می‌گرفتی، صورتشو نوازش میکردی، موهاشو بو میکردی ... آخ بمیرم برا دلت زن ... ✍ حاد 🌿 @had9797 🌿
یکی از شبهایی که به میدان آمدم دلم خواست کمی طولانی تر پایِ معرکه‌ی این آقایِ تیپ اخراجی طورِ خیابانِ بهشت زنجان بایستم . داشت بند و بساطش را برای شروع نواختن آماده می‌کرد و مردم را از اطراف بسوی خود می‌خواند . . . به آنانی هم که نه دور میدان بودند و نه آن سوی خیابان میان جمعیت نه در بینِ معرکه‌ی خودش، فراخوانِ پیوستن به مردم را می‌داد و با زبان خودش میگفت : [ اگر تا اینجا آمده‌ای، پس بیا و کنار مردم کنار ما باش؛ که سمت درست هم قدم شدن با این سو ، با ما . . . یعنی مردم است ! ] اما آن شب از آقا محمودِ خیابان بهشتِ‌زنجان [ که اسمش را از روی‌برگه‌ای که پشت ماشین از برای جمع آوری کمک های مردمی ، چسبانده بود فهمیدم ] حرفهایی شنیدم که برایم بسی جالب و عمیق بود . . . حرفهایی که روایتِ زندگی شخصی‌اش بود ، زندگیِ گذشته اش ، زندگیِ قبل از نهم اسفند ماه را . ‌ . . از علاقه‌اش به موسیقی و نواختن میگفت ، از اینکه بقول خودش چقدر با آنها خودش را به این در و آن در میکوبیده تا به جایی برسد . . . از شغل قبلی اش ، که ارکستر عروسی ها و این مجلس‌های مطرب طلب بوده میگفت . . . از جاهایی که می‌رفته تا با هنر نواختنش او را بیشتر بشناسند و اسمی در کند . . . از آرامشی که آن روزها گمشده‌ی بزرگش بوده آرامشی که نه تنها خودش ، بلکه خانواده‌اش هم سهمی از آن نداشتند . آقا محمودِ این شبهای شهر ما میگفت اصلا کاری به کار کشور و انقلاب و رهبر؛ کاری به کار خدا و پیغمبر و اهل بیت هم نداشته ، چه برسد به شهدا و ... تمام دنیای او موسیقی بوده و موسیقی؛ با این وادی‌ها هیچ سر و سرّی نداشته! اما . . . اما همه چیز برای او و خانواده اش از نهم اسفند زیر و می‌شود، همه چیزش‌بهم می‌ریزد انقلابی در درون آقا محمودِ شهر ما، شعله‌ور می‌شود و جانش را به تلاطم می‌کشد . . . آتش انقلابی که با خونِ رهبر ، انقلابی که با خونِ کودکانِ مظلوم مدرسه‌ی میناب در قلب و جان او زبانه می‌کشد و گویی که او دوباره از مادر زاده شود و دگرگونش کند . میگفت بعد از آن اتفاق دیگر نتوانستم خانه بنشینم ، به خود میگفتم : [ محمود تو باید بلند شوی و کاری بکنی ، باید دست بجنبانی و این دل آشفته را این دریایِ شوریده و بر جان نشسته را به ساحلش برسانی . . .] میگفت اینجا آمدنم را همه مدیونِ رهبر و شهدایَم ، میگفت بعد از آن روز و اتفاق خودم را شناخته ام ، فهمیده ام که روح من چه بی اندازه بیقرار وطن است ، چه بی مقدار است در برابر این مردم ، چه شرمسار‌ است در محضر شهدا . . . از همان شب اول که آمده ام ، در خانه‌مان؛ با زن و بچه‌ام بعد از سالها آرام تر شده ایم ، با آرامشی سر به بالین می‌گذاریم که نمیدانم منشأش چیست ! اما یقین دارم به برکت همین خیابانی است که می‌آیم و با تمام وجودم هنر ناقابلم را تقدیم وطن؛ تقدیم شما مردم با شرافت میکنم! آقا محمودِ خیایان بهشتِ زنجان که از همان شبهای اول قیام لیل آمده، نامش را گذاشته [ خادم‌الشهدا ] خیلی مشتی و لوطی‌ست ، او به خودش می‌گوید من در میان‌شما از تبارِ اخراجی هایم‌ . . . از تبار مجید سوزوکی این خادم الشهدا حالا بیشتر از ۵۰ شب است ، در خیابان بهشت از وطن می‌خواند،از شهدا ، از شرف و غیرت برای وطن مینوازد و امید به قبولیِ خدمتش با این هنرش را دارد . . . او می‌گفت : [ حالا که اینجا ایستاده‌ام فهمیده ام آن همه دست و پا زدن با موسیقی و ابزارآلاتش برای این بود؛ که به اینجا برسم ، به همین خیابان ، به همین عاقبت که در میان شما از دل تاریکی ها بیرون بیایم و بشوم کوچیک‌ترین نوکرِ نوکرهایِ انقلاب و شهدا. از عاقبت بخیری اش،میگفت و اشک می‌ریخت اشک میریخت و خدارا شکر می‌کرد که نجاتش داده ، که سمت درست تاریخ را نشانش داده، که به او اجازه داده بیاید و هنر و استعدادش را برای وطنش خرج کند و اینطور میانِ مردم کسب آبرو کند . . . حالا هم این ارگ را با کمک همین مردم، خریده! " آقا محمودِ‌ ابتدایِ خیابان بهشت؛ از رویش‌های پنهانِ این انقلاب و قیام لیل است که در حافظه‌ی تاریخی مردم شهرش تا ابد جاوید خواهد ماند "‌ ؛