حاد ✊🏻 ننهقاسم
رمانِ 🏠 ساکن موقت «قرار بود فقط چند روز، ساکنِ آن خانه باشم...» هر غروبِ دههٔ اول محرم...🌇 قسمت ا
ماجرای ساکن موقت رو به دوستاتون بفرستید تا اونا هم بخونن و لذت ببرن 💙📲
حاد ✊🏻 ننهقاسم
رمانِ 🏠 ساکن موقت «قرار بود فقط چند روز، ساکنِ آن خانه باشم...» هر غروبِ دههٔ اول محرم...🌇 قسمت ا
داستان داره ناموسی میشه!
غروب امروز ...
#ساکن_موقت
قسمت سوم: به استناد ناموس
اوضاع را سر و سامان دادم؛ اتاقها را مفروش کردم و خرید رفتم. خانه داشت خانه میشد؛ جایی برای سکونت و آرامش و غرق شدن توی کتابها. از بعدظهر رختخوابم را توی ایوان پهن کردم. همانجا چرت زدم، بیدار شدم، روی مقاله ام کار کردم و گزارش کاملی از آنچه گذشته بود، پای گوشی به مامان ارائه دادم. ظاهرم مشغول بود اما در اصل منتظر بودم. تمام دیروز از فکر تماس درنیامده بودم. اگر واقعی بود، امروز هم باید اتفاق میافتاد. اضطراب خفیفی توی رگهایم جاری بود. چرا زنگ نمیخورد؟ جاروی تازه خریده را از گوشهی ایوان برداشتم و به حیاط رفتم.
برگهای خشک را تپه تپه از حوض بیرون ریختم. حوض که خالی شد، کدری و کثیفی رنگ فیروزهای اش به چشم آمد. صدای کلاغها نزدیک شد. گلدانهای خشکیده را برداشتم و پای درخت خالی کرد. واقعا چرا تلفن زنگ نمیخورد؟ نکند دو روز گذشته هم خیالاتی شدم؟ قدم هایم به سمت پلههای زیرزمین کشیده شدند. چشمم که به درب قدیمی افتاد، صدای زنگ، در خانه پیچید. باز هم ترس به سراغم آمد. سینه ام بالا و پایین میشد. پلهها را طی کردم و بالای سر تلفن رسیدم. زنگ دوم که خورد گوشی را برداشتم. صدای بم و تراشیدهای در گوشم پیچید: «الو؟ میشنوی حرفامو؟»
با اینکه میدانستم صدای من نمیرود اما ناخودآگاه دستم را جلوی میکروفون گرفتم. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «میدونم که میشنوی و حتی با سکوتت هم جوابمو میگیرم. اگه مطمئن نبودم که زنگ نمیزدم. با این همه سال سابقه تو دستگاه قضا، امشب به اینجا رسیدم که هیچ کارم. فهمیدم که باید از خودت کمک بخوام. جان مادرت...»
بغض راه گلویش را بست. بعد از چند ثانیه ادامه داد و گفت :«تو خودت دیدیش،نه؟ چشماش، چشمای زمخت پشت اون همه تاتو و زخم، امروز اما یه معصومیتی داشت. هربار که میاوردنش واسش حکم بِبُرم، خیالم راحت بود که آدم نمیشه. خودش هم عین خیالش نبود که زندانش به ماه باشه یا سال. اما امروز که مادر مقتول داد میزد و فقط قصاص میخواست، توی اون لباس راهراه آبیرنگ، یه روح دیدم که سر تا پا شرم و خجالته.»
صدایش بالاتر رفت:«بابا منم آدمم. عفو بزنم؟ اگه دوباره که آزاد شد، خون یه نفر دیگه رو ریخت، چی؟ چطور باور کنم اون نگاهش از شرمندگی بوده؟»
سکوت کرد. صدای نفس نفس زدن هایش را میشنیدم. آهی کشید و با آرامش گفت:« آره خب. مقتول از اشرار بود؛ خودمون خیلی وقت بود دستمون بهش نمیرسید. الآنم طول میکشه تا مدارک دال بر اینکه برای دفاع از ناموس با مقتول درگیر شده پیدا کنم. ولی شاید همین قصه بشه نقطه شروع زندگیش. اونقدری شرافت داره که پای ناموس وایسته. پس منم پاش وامیستم. نمیفرستمش بالای دار.»
تماس که قطع شد، قلبم آرام گرفت؛ مطمئن بودم که آن جوان ارزش یک شروع دوباره را دارد.
به قلم حاد✍
🌿 @had9797 🌿
چند سال پیش بود.
آقای یکی از اقوام رفته بود مأموریت و ما هم به جهت سرحال شدن بچههاشون رفتیم خونشون.
سر سفره شام بودیم و اخبار تلویزیون پخش میشد.
اتفاقا دقیقا از همون شهری که بابای اون بچه ها رفته بود گزارش میدادن.
یهو دوتا دختراشون بلند داد زدن: عههه باباااا
همگی سرامون چرخید سمت تلویزیون ولی...
ولی بابایی نمیدیدیم...
ته دلم گفتم: اخی لابد چون دلشون برای بالاشون تنگ شده و گزارش هم از همون شهره، اینا فکر کردن حتما باباشون هم اونجاست.
بقیه ی فامیل هم همین فکر رو کردن!
اما عجیب این بود که دختر کوچیک خانوادشون که سواد نداشت و اسم شهر روهم نمیتونست بخونه، محکم تر «بابا بابا» میگفت.
همه چیز داشت در عرض چند ثانیه اتفاق میافتاد و ما موشکافانه دنبال بابای بچه ها بودیم.
گزارش که رد شد، دختر بزرگه گفت: دست بابا بود. دست بابای من بود که میکروفون رو گرفته بود.
خندیدیم و گذشت ...
چند ماه بعد که بابای بچه ها برگشته بود داشت خاطرات سفرش رو مرور میکرد، اتفاقی گفت که یکبار میکروفون خبرنگار رو میگیره و جلوی مصاحبهشونده نگه میداره ...
حالا چرا امشب یاد این خاطره افتادم ؟
چیشد که اون نازدانه با دیدن راس مبارک پرسید: مَن هذا الراس؟
🌿 @had9797 🌿
حاد ✊🏻 ننهقاسم
نتیجهی چند ثانیه سکوت در خانه ...👶🏻⚔ منو ببخش روشنا
نتیجهی سکوت در خانه، قسمت دوم 😂
دیدیم در اوج آرامش داره مک میزنه 😄
منی که نمیخواستم تا سه سالگی به بچم محصول کارخانهای بدم 🥴
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
🚨 تا ساعتی دیگر، پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای، رهبر انقلاب اسلامی خطاب به ملت ایران درباره تفاهمنامه رؤسای جمهوری ایران و امریکا منتشر خواهد شد.
📲 @rahbar_enghelab_ir
هیهات از اینکه اسم آقامون مجتبیست و مسئولین امر، دلواپس و اهل صلح و مذاکره ...
#ساکن_موقت
قسمت چهارم: خودش نمیذاشت
قلمو را داخل سطل رنگ گذاشتم و بلند شدم. نگاهی به حوض انداختم. فقط حوض نبود، انگار کل حیاط جان تازهای گرفته بود. درب سطل را بستم و سراغ شمعدانیها رفتم. یکییکی داخل گلدانهای سفالی کاشتمشان. شیر آب را باز کردم، دستانم پیاله شدند و گلها را سیراب کردند. هنوز برای آنکه دور حوض چیده شوند زود بود. روی پلهی پایینی ایوان نشستم و به آسمان ارغوانی بالای سرم چشم دوختم. منتظر بودم طبیعت و کائنات وقتش را برایم یادآوری کنند. غارغار چند جوجه کلاغ که به گوشم رسید، از جا بلند شدم و به سمت زیرزمین رفتم. درب با ضربهای آرام، جیغ خفیفی کشید و باز شد. وارد شدم و اینبار بیتوجه به تلفن، نگاهی به دور و بر انداختم. دیوارها پر از جای میخ بود. در گوشهای از فضا سکوئی سیمانی جا خوش کرده بود. از ذهنم گذشت که چقدر جای یک سماور ذغالی روی آن سکو خالی است. در حال و هوای زیرزمین سیر میکردم که تلفن زنگ خورد. بیدرنگ به سمتش برگشتم. دست دراز کردم و گوشی را برداشتم. صدای مردم و آژیر آمبولانس در هم تنیده بود. بالاخره کسی چیزی گفت: «حالش خیلی بده. حال مامانیم خیلی بده. نتونستم جلو در ICU وایستم و فقط نگاهش کنم.»
صدای جوانی همسن و سال خودم بود. گریهاش دلم را بدجوری سوزاند. ادامه داد: «خودش از بچگیم نذاشته یه لقمه حروم از گلوم پایین بره، حالا که دستم خالیه باید پرپر شدنش رو تماشا کنم؟»
اشک در چشمانم پر شد. دلم بدجوری برای مامان تنگ شد. گریههای جوان قطع نمیشد. انگار از محیط بیمارستان خارج شده بود که اطرافش ساکتتر شد و گفت: «اگه قرار نیست خوب بشه، چرا درست همون موقع که اوستا دخل رو خالی میکرد و دار و ندارش رو تو صندوق میذاشت، من اونجا بودم؟ واسه چی این طمع افتاد به جونم که حسرت بخورم؟ اگه پولارو بردارم دیگه نمیتونم جلو اوستا سر بلند کنم، اگر هم برندارم... دیگه نمیتونم کمر راست کنم.»
صدای شلوغی خیابان توی گوشی پیچید. دیگر حرفی نزد و تماس را قطع کرد.
دلم برایش سوخت. کاری از دستم برنمیآمد. کاش میتوانستم شمارهاش را از تلفن پیدا کنم و تماس بگیرم. اگر هم میگرفتم، صدایی نمیرفت. گوشی را گذاشتم و ناامید به سمت حیاط رفتم. نمیدانم چند دور، دور حوض را چرخیدم که دوباره صدای زنگ در خانه پیچید. هوا تاریک شده بود. پلهها را پایین دویدم و گوشی را برداشتم. صدایش شبیه به فریاد بود. گریه میکرد و با هیجان حرف میزد:« میدونستم. میدونستم رومو زمین نمیندازی. اون لحظه که اوستا گفت هیچی واجبتر از سلامتی مادر من نیست، همون لحظه که اومد جلو و پاکت رو گذاشت کف دستم... دمت گرم. دمت گرم که مردترین ِ مردایی»
گوشی را قطع کرد. اشک صورتم را پوشاندهبود. از زیرزمین بیرون رفتم. باید به مامان زنگ میزدم.
به قلم حاد ✍
🌿 @had9797 🌿