هیهات از اینکه اسم آقامون مجتبیست و مسئولین امر، دلواپس و اهل صلح و مذاکره ...
#ساکن_موقت
قسمت چهارم: خودش نمیذاشت
قلمو را داخل سطل رنگ گذاشتم و بلند شدم. نگاهی به حوض انداختم. فقط حوض نبود، انگار کل حیاط جان تازهای گرفته بود. درب سطل را بستم و سراغ شمعدانیها رفتم. یکییکی داخل گلدانهای سفالی کاشتمشان. شیر آب را باز کردم، دستانم پیاله شدند و گلها را سیراب کردند. هنوز برای آنکه دور حوض چیده شوند زود بود. روی پلهی پایینی ایوان نشستم و به آسمان ارغوانی بالای سرم چشم دوختم. منتظر بودم طبیعت و کائنات وقتش را برایم یادآوری کنند. غارغار چند جوجه کلاغ که به گوشم رسید، از جا بلند شدم و به سمت زیرزمین رفتم. درب با ضربهای آرام، جیغ خفیفی کشید و باز شد. وارد شدم و اینبار بیتوجه به تلفن، نگاهی به دور و بر انداختم. دیوارها پر از جای میخ بود. در گوشهای از فضا سکوئی سیمانی جا خوش کرده بود. از ذهنم گذشت که چقدر جای یک سماور ذغالی روی آن سکو خالی است. در حال و هوای زیرزمین سیر میکردم که تلفن زنگ خورد. بیدرنگ به سمتش برگشتم. دست دراز کردم و گوشی را برداشتم. صدای مردم و آژیر آمبولانس در هم تنیده بود. بالاخره کسی چیزی گفت: «حالش خیلی بده. حال مامانیم خیلی بده. نتونستم جلو در ICU وایستم و فقط نگاهش کنم.»
صدای جوانی همسن و سال خودم بود. گریهاش دلم را بدجوری سوزاند. ادامه داد: «خودش از بچگیم نذاشته یه لقمه حروم از گلوم پایین بره، حالا که دستم خالیه باید پرپر شدنش رو تماشا کنم؟»
اشک در چشمانم پر شد. دلم بدجوری برای مامان تنگ شد. گریههای جوان قطع نمیشد. انگار از محیط بیمارستان خارج شده بود که اطرافش ساکتتر شد و گفت: «اگه قرار نیست خوب بشه، چرا درست همون موقع که اوستا دخل رو خالی میکرد و دار و ندارش رو تو صندوق میذاشت، من اونجا بودم؟ واسه چی این طمع افتاد به جونم که حسرت بخورم؟ اگه پولارو بردارم دیگه نمیتونم جلو اوستا سر بلند کنم، اگر هم برندارم... دیگه نمیتونم کمر راست کنم.»
صدای شلوغی خیابان توی گوشی پیچید. دیگر حرفی نزد و تماس را قطع کرد.
دلم برایش سوخت. کاری از دستم برنمیآمد. کاش میتوانستم شمارهاش را از تلفن پیدا کنم و تماس بگیرم. اگر هم میگرفتم، صدایی نمیرفت. گوشی را گذاشتم و ناامید به سمت حیاط رفتم. نمیدانم چند دور، دور حوض را چرخیدم که دوباره صدای زنگ در خانه پیچید. هوا تاریک شده بود. پلهها را پایین دویدم و گوشی را برداشتم. صدایش شبیه به فریاد بود. گریه میکرد و با هیجان حرف میزد:« میدونستم. میدونستم رومو زمین نمیندازی. اون لحظه که اوستا گفت هیچی واجبتر از سلامتی مادر من نیست، همون لحظه که اومد جلو و پاکت رو گذاشت کف دستم... دمت گرم. دمت گرم که مردترین ِ مردایی»
گوشی را قطع کرد. اشک صورتم را پوشاندهبود. از زیرزمین بیرون رفتم. باید به مامان زنگ میزدم.
به قلم حاد ✍
🌿 @had9797 🌿
#ساکن_موقت
قسمت پنجم: فراموشی
کف اتاق میان کتابها و جزوه ها دراز کشیده و به سقف زل زده بودم. پنکه ی قدیمی با تمام توان کار میکرد و مضطرب و نگران دائم به اطراف میچرخید. انگار نمیخواست فراموش شود. میخواست ثابت کند که هنوز هم میتواند خنکم کند و پناهم در تیغ گرمای تابستان باشد.
با هربارچرخش او، یک صفحه از کتابم بلند میشد و میایستاد و بعد از چند ثانیه دوباره به جای خودش برمیگشت.
گوشی را از زیر یکی از ورقهها بیرون کشیدم و چند ضربه به صفحهاش زدم. اعداد ساعت را دیدم اما چشمم روی تصویر زمینه قفل شد.
مامان و بابا و آبجی کنار کیک تولد به شکل سبیل، لبخند نرمی میزدند. خودم عکسش را گرفته بودم. با تمام مهرشان به دوربین، به من خیره شده بودند.
یک آن از خودم بدم آمد.
چقدر دل سنگم که میخواهم بیپروا این فرشته هارا رها کنم و بروم !
صفحهی گوشی نیمه تاریک شد؛ دوباره چند ضربه رویش زدم. اینبار ساعت بیشتر به چشمم آمد.
صدای کلاغها از حیاط به گوشم رسید. موبایل را داخل جیبم انداختم، بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
به نردههای ایوان تکیه زدم و به حیاطی که حالا رنگ حیات گرفته نگاهی انداختم. از دلم گذشت برای حوض دوتا ماهی قرمز بگیرم که دور هم بچرخند و برقصند و بازی کنند. مستأجر را چه به این کارها ؟جدی گرفته ام ها!
پله هارا پایین رفتم. خم شدم تا از آب حوض روی صورت شمعدانی ها آب بپاشم که ... تلفن قدیمی صدایم کرد.
بی معطلی خودم را به زیر زمین رساندم و گوشی را برداشتم.
صدای لرزانی بغضش را قورت داد و گفت:« الو؟ ...من پروینم. درست یادم نیست اما ... این شماره رو از حفظ بودم... فکر کنم همونه که... همونه که باهاش درددل میکردم .... خوبین؟»
با سوز عجیبی صحبت میکرد. منتظر جواب احوال پرسی بود ولی میدانستم که صدایم را نمیشنود. منتظر ماندم.
دوباره چیزی را قورت داد و شمرده شمرده کلمات را پشت سر هم چید :« آها... فقط من باید حرف بزنم. یادم نبود... من... خب ... نمیخوام قبول کنم ولی بقیه میگن فراموشی گرفتم... ولی هنوز یادمه که اسمم پروینه ... چیز... پرویز... آره ... بهم میگه یادت باشه که اسم من شبیه این خودته .»
میخندد. از ته دل. پرویز هر که هست انگار حالش را خوب میکند .
« فکر میکنه یادمه رفته .توی عروسیمون با گل دوتا P درست کردم که با قلب به همدیگه وصل میشدن. بعدش هم قرار گذاشتیم که اسم بچه هامون هم با پ شروع بشه مثل ... مثل ... پروانه و پدرام و... نه ،بچه هام که اینا نیستن... پس چرا اسم با پ براشون نذاشتیم؟ چی بود اسمشون ؟...»
دوباره سکوت شد؛ سنگین.
باز هم شمرده شمرده گفت :« نمیدونم چیشد ... چیشد که همه چیز یادم رفت... آدرس خونه، اسم بچه ها ... گاهی هم راستش اسم پرویز ...»
غم در لحنش جاری شد. صدای اشک هایش را میشنیدم . ادامه داد: « اما اگه برم سالمندان بدتر میشم. دیگه خودم هم فراموش میشم. میترسم اونجا از یاد همه بره که یه روزی مادرشون بودم...»
هق هق کرد. بلند ، انگار که توفانی به راه افتاده باشد. صدای مردانه ای در گوشی پیچید که پروین را صدا میزد .
زن با گریه گفت: « به خدا میدونم تو پرویزی. اینجا خونمه و اونا بچه هامونن. ولی... اسماشون خاطرم نیست ... تروخدا ... تروخدا نذار اونا هم منو فراموش کنن... پرویز من از فراموشی میترسم ....»
گوشی از کنار دهان زن کنار رفت و صداها دور شدند.
اشکهایم را پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم. صدای پرویز در گریه های زن پیچید : « نه ... من نمیذارم... مگه من مرده باشم کسی بخواد تورو از این خونه ببره . اینجا خونه خودته ...اسم من یادت بره، اشکالی نداره. هر روز دوباره خودمو بهت معرفی میکنم، حتی اگه لازم باشه هزار بار.»
در یک لحظه زن خندید؛ بلند و بیپروا . انگار که پشتش به عشقی گرم باشد که هیچ گردبادی تکانش نمیدهد.
تلفن قطع شد. بیاختیار گوشی را از جیبم برداشتم. تصویر مامان هنوز روی صفحه بود. از روزی میترسیدم که دیگر اسمم را به یاد نیاورد.
✍ به قلم حاد
🌿 @had9797 🌿
#ساکن_موقت
قسمت ششم: عطر قهوه
با استاد خداحافظی کردم و بدون بستن صفحات، در یک حرکت لب تاپ را خاموش کردم. سلول به سلولم خسته بود . چشمانم را روی هم گذاشتم و به صدای سکوت گوش دادم. کلاسهای فشردهی زبان ، حسابی شیرهام را میکشید اما چاره ای نبود. اواخر هفتهی بعد آزمون برگزار میشد و فقط با گرفتن نمرهی بالا میتوانستم مدارک مهاجرتم را تکمیل کنم. مهاجرت ! چه کلمه ی عجیبی. آدم را به یاد پرستوهای مهاجر میاندازد. با این تفاوت که من هیچ برنامه ای برای بازگشت ندارم. به سررسید جلد قهوهای نگاهی انداختم. تاریخش برای چند سال پیش بود اما محتوایش هنوز هم برایم تازگی داشت. صفحات اولش پر بود از شعر و متون ادبی اما از وقتی هوس مهاجرت به سرم زد، خط به خط از راههای سفر نوشتم. مقصدم که مشخص شد، دو صفحه را خالی کردم برای مکانهای دیدنی آن کشور. ایران نیست که هر خانهی قدیمیِ انتهای کوچه بنبستش بشود موزه! دو صفحه هم برایش زیاد است. سر رسید را برداشتم و صفحات اولش را ورق زدم. همیشه به تماشای این سیر زندگی ،از ادبیات تا مهاجرت، علاقه داشتم.
شعر ها بوی قهوه میدادند؛ روبوستای اصل.
لبخندی زدم و بلند شدم.جعبهی کارتونی چسب پیچ شده را به هر ضرب و زوری بود، باز کردم و قهوهساز را بیرون آوردم.
قراربود اولین قهوه را در اتاق مقصد نهایی بنوشم ولی حالا عجیب هوس کرده بودم.
همان گوشهی اتاق، دستگاه را به برق زدم و قهوه را از لابلای خوراکی هایی که دستخط مامان تزیینشان کردهبود ، بیرون کشیدم.
قوه را تیار کردم و منتظر عطر دلانگیزش نشستم.
باد خنکی از میان نردههای ایوان عبور کرد و پشت گردنم را قلقلک داد.
وقتش شده بود .
قانون نانوشتهای داشتم که قبل از زنگ خوردن تلفن، بالای سرش برسم. میترسیدم تقلبی در کار باشد.
چند ثانیه نگذشته بود که به زیر زمین رسیدم و بالای سرش ایستادم.
صدای تپش قلبم را میشنیدم. خنده ام گرفت. چرا و چطور به این گنج پر رمز و راز رسیده ام و انقدر مشتاقش هستم ؟ واقعا ماجرای این تلفن و کسانی که بهش زنگ میزنند چیست؟
زنگ خورد.
تردید به دلم افتاد؛ اصلا چرا من حرف هایشان را بشنوم؟ مخاطبشان کیست که اینطور بیقرار به تلفنش پناه آورده اند ؟مگر خبر ندارند این خانه اجاره داده شده است ؟
دلم نیامد. تلفن را برداشتم و به گوشم نزدیک کردم.
صدای بم و آرام مردی در گوشم پیچید: « قرارمون این نبود.»
کنجکاو شدم و گوشی را کامل به گوشم چسباندم.
غرور و عزت نفس از صدایش میبارید. نمیخواست کسی متوجه بغضش شود. ادامه داد:« شما خودتون میدونید که من هنوز داغ رفیق روی دلم هست. نباید اینطور داغمو تازه میکردید .»
چه کسی داغش را تازه کرده؟ مگه صاحب این تلفن پناه درد و دل ها نبود ؟
نفس عمیقی کشید :« پارسال که نذر کردم ماه محرم بیرق و کتیبه بخرم، هیچ فکرش رو هم نمیکردم حسابم اینطور تهی از هیچ باشه. از خودتون خواستم که بهم روزی برسونید که شرمندهی هیئت نشم . اما ...»
سکوت غریبی کرد.صدای پایان کار قهوه ساز به گوشم رسید و عطر روبوستای تازه ، تمام خانه را برداشت.
مرد نمیخواست خودش را بشکند. محکم و استوار حرف میزد ولی کلماتش درد داشتند:« شما که شاهد بودید چقدر پای داغ رفیقم سوختم . به زور کمر راست کردم و پشت میز کار برگشتم. اما ... انصاف نبود اولین سفارش، شعری در وصف رفاقت باشه. داره ذره ذره نمک میشه روی زخم دلم... »
صدای قورت دادن جرعه ای آمد. عطر قهوه را از پشت تلفن هم احساس کردم. عطر روبوستا، عجیب با صدایش جور درمیآمد.
سکوتش طولانی شد . همچنان منتظر بودم که ادامهی حرفش را بزند. باز هم نفس عمیقی کشید و گفت: « خیلی برام سخته . اینکه شعر برای رفاقت دوتا آدم دیگه بگم و از حقالزحمه اون، کتیبه و پرچم بخرم برای هیئتی که عزیزترین رفیقم توش نیست. اما ... باشه . حکم آنچه تو فرمایی.»
صدای بوق ممتد در گوشی پیچید. تلفن را گذاشتم و از پلهها بالا رفتم. گوشم را تیز کردم.صدای طبل و سنج، باد را شکافت و به گوشم رسید.
✍به قلم حاد
🌿 @had9797 🌿
حاج محمود کریمینماهنگ خون و خاک و اشک.mp3
زمان:
حجم:
4.1M
چون که شب آقام حضرت قاسمه💙
🏴محرم امسال برام خیلی خاص بود.
سال قبل که پسرم هماهنگ با ریتم مداحی ها، توی دلم پرواز میکرد، لبخند میزدم و محرم امسال رو متصور میشدم...
محرمی که همیشه آرزوشو داشتم...
اینکه تو دل تاریکی گلزار، کنار کالسکهی پسرم بشینم و عاقبت بخیریشو از صاحب ایام بخوام.
راستش از خیلی قبلتر از محرم به فکر لباس سیاهش افتادم؛چندین ماه قبل...
بابام لطف کردن و با نیت، اولین پیراهن مشکی رو براش خریدن.
آخه این لباس قراره لباس نوکری باشه ...( اگه لایق بدونن)
دلم میخواست خونه مون همونطور که برای اعیاد ائمه، شاد و سرزنده است ،
حالا عزاخونه بشه و حتی پسرکم هم رخت غم به تن کنه.
اسم پسرم رو گذاشتم محمد قاسم،
نه به عظمت همسر امام مجتبی س،
نه به شکوه مادر حاج قاسم سلیمانی،
اما به هر حال
امسال من هم یک قاسم دارم،
و این یک جملهی خبری دلانگیز است!
حاد ✊🏻 ننهقاسم
#ساکن_موقت قسمت ششم: عطر قهوه با استاد خداحافظی کردم و بدون بستن صفحات، در یک حرکت لب تاپ را خاموش
میخونید ؟
نظر ؟
به نظرتون تهش چی میشه ؟
صاحب تلفن کیه ؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.