رئیس کل دادگستری هرمزگان:
متاسفانه موشک دشمن جنایتکار آمریکایی-صهیونیستی مستقیما به پیکر شهید ماکان نصیری برخورد کرده است...
دیروز گوشم شارژ نداشت
نتونستم قسمت جدید بذارم براتون ...
بجاش امروز دو قسمت میذارم❣
#ساکن_موقت
قسمت هشتم : عربده کش
کتاب هارا گوشه ای رها کرده و به صفحه گوشی خیره شده بودم. نمیدانستم با چه بهانه ای املاکی را راضی کنم که طوری مرا به صاحبخانه وصل کند.
دستانم زیرچانه امخواب رفته بود . نفس عمیقی کشیدم. به سرم میزد بلند شوم و به یک قسمت خانه خسارت بزنم و خودم را با سید مرتضی رو در رو کنم اما همین هم از من برنمی آمد .
سرم را روی دستانم گذاشتم و چشمانم را بستم. موبایلم زنگ خورد. با بیحوصلگی سر بلند کردم و به اسم تماس گیرنده نگاه کردم.چشمانم اول ریز و بعد درشت شدند. باورم نمیشد. آقای املاکی بود.
علامت سبزرنگ را لمس کردم و گوشی را به گوشم نزدیک کردم .
الوی کوتاهی که گفتم ، جملاتش را پشت سرهم چید :« سلام خانم. صاحبخونهتون گفته یه کار اداری داره اونجا . امروز فردا یه سر میخواد بیاد. انگار حوالی عصر . خواستم بهتون خبر بدم که آما ده باشید . خداحافظ.»
نمیدانم چند دقیقه طول کشید که به بوق تلفن خاتمه بدهم و گوشی را قطع کنم. در همان حالت خشکم زده بود .
یعنی فهمیده بود ؟ بالاخره یادش افتاده بود که چه جا گذاشته ؟ درد زیر دلم پیچید. بلند شدم و چند دور ، اتاق را دور زدم. هم خوشحال بودم که میتوانم سوالم را از او بپرسم ، هم نگران بودم که کتمان کند و تند برخورد کند .
به حیاط رفتم. از آب خنک حوض، چند مشت روی صورتم پاشیدم. چشمم روی درب خانه خشک شد.یعنی کِی می آید ؟ کلید میاندازد یا ...؟
نسیم خنکی درخت گردو را تکان داد. چشمانم به سمت زیرزمین چرخیدند. حسی در گوشم میگفت ، وقتش رسیده.
زنگ خورد؛ مثل هفت روز قبل، کوبنده و محکم.
احساس میکردم باید از صاحبخانه اجازه بگیرم و تماس را جواب بدهم.
دومین و سومین زنگ هم نواخته شدند.
با احتیاط از پله ها پایین رفتم و به تلفن رسیدم.
گوشی را برداشتم و گوش دادم ؛ صدای نفسهای سنگین یک شیر خشمگین می آمد. انگار برای شکار کمین کرده بود .
بالاخره لب باز کرد: «خب ، بالاخره چِش تو چِش شدیم .»
صدای کلفتش سکوت را میشکست و لحن خشنش لرزه به تنم میانداخت . ادامه داد: « پول خوبی بابتش میدن. گفتن فقط یه ربع، مسیر دسته رو بههم بریز. یه عربده، دو تا قمه، چند نفر هم دور و برم باشن؛ بقیهش با خودشون. ولی نقل این چیزا نیس. اگه انجامش بدم، میشم لاتِ لاتا. میشم همون چِغر بد بدنی که هیشکی جیگر نداره جلوش وایسه. سایه به سایم نوچه راه میوفته.»
پاهایم را جفت کردم وسر به زیر به ادامه ی حرفش گوش دادم . خنده ای کرد و گفت :« میبینی مشتی! لات تویی که حتی اگه کسی بخواد باهات سرشاخ بشه باز معروفش میکنی . »
سکوت کرد. آب دهانم را محکم قورت دادم. ادامه داد : « همه چی به کنار . حتی اینکه مامورا بگیرنم و حبس واسم ببرن هم به کنار . اگه ننم بفهمه چی؟ دیگه اسممو نمیاره ...»
به نظرم مثل صخره ی سخت و محکمی میماند که در برابر یک چشمهی ضعیف مقاومت نداشت.
گوشی را به دهانش نزدیک کرد :« دل ننه مهم تره یا عربده کشی و بستن مسیر دستهی عزا ؟ »
سوالش را آرام پرسید ولی مثل پتک روی سرم کوبیده شد.
لحنش را آرامتر کرد. مثل آتشی که مهار شده باشد ، گفت : « دل ننه .»
برای اولین بار گوشی را زودتر از پست خطی قطع کردم دستم را روی قلبم گذاشتم.
✍ به قلم حاد
🌿 @had9797 🌿
حاد ✊🏻 ننهقاسم
#ساکن_موقت قسمت هشتم : عربده کش کتاب هارا گوشه ای رها کرده و به صفحه گوشی خیره شده بودم. نمیدانست
دو قسمت مونده ...
برید از اول بخونید تا از هیجان قصه جا نمونید!
تو مختارنامه
امام مجتبی ع که خنجر خوردند، به منزل عموی مختار،یعید این مسعود ثقفی،پناه بردند.
سعید خیلی خوب امام رو تیمار کردند.
و چه حیف که ما نتونستیم اندکی زخم جسم و دل امام مجتبیِ زمان خودمون رو التیام بدیم 💔
حاد ✊🏻 ننهقاسم
ما ترکناک یابنالحسین❤️🩹 شب بیعته 💫 🌿 @had9797 🌿
ابوالفضل علمدار
خامنه ای نگهدار 💔
#ساکن_موقت
قسمت نهم : خانهی آقا
جزوه را در یک دستم و خودکار را در دست دیگرم گرفته و به دیوار ایوان تکیه زده بودم . هر لحظه منتظر بودم مرد پر ابهتی وارد خانه شود ، نگاهی به اطراف بیندازد ، تلفن را زیر بغلش بزند و برود .
خط به خط مبحث برایم نامفهوم میماند . عجیب بود که بعد از چند سال تحصیل رشته ی روانشناسی ، حالا آنقدر ذهنم درگیر شده که نمیتوانم درس را بفهمم.
خوب شد دیروز نیامد. برای اینطور آدم ها، باید چای قندپهلو ریخت و جایی بالا اتاق نشاندشان .
زنگ خانه به صدا درآمد. صدایش از جنس زنگ تلفن بود؛ ناخودآگاه آدم را گوشبهزنگ میکرد.
شالم را روی سرم انداختم و به حیاط رفتم. از کنار حوض عبور کردم و پشت درب چوبی رسیدم. نفس عمیقی کشیدم و درب را باز کردم .
دو مرد جوان جلوی در ایستاده بودند. چهره یک نفرشان آشنا بود ، به نظرم آمد در بنگاه املاک او را دیده ام . آن یکی آشنا نبود. داشتند با همدیگر صحبت میکردند . سلامی دادند و وارد خانه شدند .
پشت سرشان هیبت حاج مرتضی نمایان شد. مثل یک کوه بلند و با شکوه ، به عصای منبتکاری شده تکیه کرده و به چارچوب پایینی درب زل زده بود.
گلویم را صاف کردم و گفتم :« بفرمایید»
عصا زنان وارد حیاط شد. نگاهم نمیکرد. چشمانش جز به جز حیاط را می کاویدند .
درب را بستم و به حیاط برگشتم. مردها به سمت حاجی رفتند و سوالاتی درباره ی خانه پرسیدند. مرد غریبه از قواعد میگفت و املاکی یادداشت میکرد .
به اتاق برگشتم. لیوانهای یکبار مصرف را چیدم و داخلشان چای ریختم. حرف هایشان بیشتر از اینکه بوی معامله داشته باشد، شبیه مشارکت بود.
سینی چایی را روی لبهی حوض گذاشتم و کنارش ایستادم .حاجی در تمام مدت حتی کلمهای نگفت ، فقط سر به زیر حرفهایشان را تأیید میکرد.
چشمم به کلاغهای روی سیم برق افتاد . تا دیر نشده باید سر بحث را باز میکردم .
مردها دفتر و دستکشان را جمع کردند، چای هایشان را سر کشیدند و آمادهی رفتن شدند.
در یک لحظه چشمان هر سه نفرمان به سمت حاج مرتضی چرخید؛ آنها به تعارف که بروند و من به التماس که بماند .
حاجی اما خیره به شمعدانی دور حوض ، محکم گفت : « برید. میمونم .»
دو مرد خداحافظی کردند و درب پشت سرشان بسته شد .
آب دهانم را قورت دادم و لبهایم را تر کردم. خواستم بگویم :« حقیقتش ازتون یک سوال...»
حاجی پرید میان حرفم :« این خونه موقوفه است. کارای ثبتش تو اوقاف طول کشید. خواستم تو این مدت دست مستاجر باشه که به سر و وضعش برسه.»
لبخند تحسینآمیزی به من زد و ادامه داد:« دست شما درد نکنه . معلومه اشتباه نکردم.»
چایی اش را برداشت و چشمانش را دور حیاط چرخاند.
دلم قرص شد. برخلاف ظاهر جدیاش، آدم مهربانی بود. غریبه نبود که محتاج مقدمه سازی شوم. بی مهابا پرسیدم : « ماجرای اون تلفن گردون چیه ؟»
نگاهش روی درب زیر زمین متوقف شد.
مثل معلمی که داشت درس میپرسید ،منتظر شد که حرفم را ادامه بدهم و امتحانم را پس دهم. گفتم:« هر روز، راس یک ساعت مشخص ، تلفنی که میکروفنش هم خرابه ، تو این خونهی قدیمی و خالی، زنگ میخوره و آدما چیزهایی میگن ...»
دوباره میان حرفم پرید:« حرفاشونو گوش دادی؟»
خشکم زد. مگر تلفن برای جواب دادن نیست؟ مگر آنها تماس نمیگرفتند که کسی جوابشان را بدهد و گره از کارشان باز کند ؟
انگار ذهنم را خوانده باشد جواب داد : « اگه قرار بود کسی حرفاشونو بشنوه ، از یه تلفنی که میکروفنش سالم باشه استفاده میکردیم... گفتم که، خونه وقف شده. از چند ده سال پیش که علَم روضهی امام حسین اینجا بالا رفت ، نیت کردیم که وقف بشه برای حسینیه. »
خانه رنگ و بوی جدیدی برایم گرفت. حوض، میانهی هیئت شد و در و دیوار شدند جای آویختن پرچم و بیرق و علَم و کتَل .
دست دراز کردم و یکی از شمعدانی ها را نوازش کردم. دوباره پرسیدم : پس اون تلفن ؟...»
حاج مرتضی لیوان چای را سرجایش گذاشت و عصایش را به سمت زیرزمین کج کرد . گفت :« حسینیه یعنی خونهی امام حسین. اون آدما زنگمیزنن که با آقا درددل کنن. اونا جواب نمیخوان ... فقط یه جایی میخوان که حرف دلشونو بزنن.»
صدای عصا زدنش در زنگ تلفن پیچید.
از حوض دور شدم و مقابل درب زیر زمین ایستادم.
سایهی حاجی ، گوشی را برداشت و همانجا ، کنار تلفن گذاشت و به سمت پله ها برگشت .
بغض ریزی در گلویم نشست. هضمش نکردم . با همان صدای خش دار گفتم : « میشه شماره ی تلفن رو بهم بدید ؟»
✍ به قلم حاد
🌿 @had9797 🌿
هدایت شده از فاطمهی سلطانی
به لطف خدا و رزقی خادمیای که نصیبمون کرده
قراره در مصلی تهران به مدت ۳ روز (برای مراسم وداع و تشییع پیکر رهبر عزیزمون به همراه خانوادهشون)
برای پذیرایی از زائرین مراسم آقا و رهبرمون موکب پذیرایی برپا کنیم 😭🥺
این رزق خادمی برای تک تک بانیهاست
برای تک تک کسانی که در برپایی این موکب نقش دارن؛
برای این رزق از خدا تشکر کنیم بعد نیت کنیم و سهیم بشیم...
شماره کارت
6063731282671271شماره حساب
300386328154شماره شبا
IR590600000000300386328154به نام سلطانی نیاز به ارسال فیش نیست برای هرکس که دوست داره تو مراسم وداع و تشییع مراسم به نحوی سهیم باشه و کاری کرده باشه بفرستین 🌱 @fatemeyesoltanii
#ساکن_موقت 🏠
قسمت آخر: اولین تماس
زیپ ساک را کشیدم و آن را بستم. دوباره نگاهی به اطراف انداختم. چیزی باقی نمانده بود .
همین تک اتاق که ده روزی میهمانش بودم و چند تکه وسایل دانشجویی داخلش چیده بودم، عطر زندگی داشت ولی حالا انگار غباری از کهنگی روی همه چیز پاشیدم .
تنها چیزی که دلم را گرم میکرد، سر و صدای بچه های توی حیاط بود. نردبان فلزی را روی زمین میکشیدند و دیوارها را سیاهپوش میکردند .
روی لبهی پنجره نشستم و با لبخند، جوش و خروششان را تماشا کردم. آسمان کمکم رنگ ارغوانی به خود گرفت. دستم را به جیب بردم و تکه کاغذ را برای صدمین بار فشردم.
موبایلم زنگ خورد. جواب دادم و یک کلمه به راننده گفتم :« اومدم.» آخرین چمدان را هم برداشتم و به حیاط رفتم. برای آخرین بار نگاهم را دور حیاط چرخاندم. لحظهی آخر به زیرزمین خیره شدم و چشمانم بارانی شدند.
پلکی زدم و به سمت درب کوچه رفتم.
وسایل را داخل ماشین چیدم و آدرس مقصد را برایش یادآوری کردم. پایش را روی گاز گذاشت و از من دور شد. کوله پشتی را روی شانه ام جابجا کردم و زیپش را باز کردم. چادر را بیرون کشیدم و سرم کردم .
گوشی را روشن کردم. چشمان آدم های تصویر زمینه هم خوشحال بودند. صفحهی شماره گیر را باز کردم. تکه کاغذ را از جیبم بیرون کشیدم و شماره را گرفتم . صدای زنگ تلفن در حیاط پیچید و خوش را به کوچه رساند . قدم تند کردم و به راه افتادم . حالا نوبت خودم بود :« تهش ؟ تهش قرار بود بشم یه تراپیستی مدرک از بهترین دانشگاه اروپا گرفته و سکه رو سکه میذاره . از دنیا اینو میخواستم ؟ نه ... چند ساله دارم درس میخونم ، مقاله مینویسم، تز میدم. تو این ده روز هر بار که زنگ اون تلفن خورد، انگار یه تکه از جواب سؤال خودمم پیدا میشد... هربار که پای تلفن به درد دل مردم گوش می دادم، حس میکردم که باهمین تماس، دارم به یم دردی میخورم . همینو میخوام... زنگ نزدم که از تردید بگم بلکه میخوام از تصمیم بگم. آقای امام حسین ،دستمو بگیر که پای تصمیمم بمونم.»
گوشی را قطع کردم و خواستم اشکهایم را پاک کنم که منصرف شدم. سربلند کردم، سینه ام را جلو دادم و وارد هیئت شدم .
✍ به قلم حاد
🌿 @had9797 🌿