eitaa logo
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
408 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
211 ویدیو
11 فایل
🧕🏻حدیث‌الزهرا 🩵مامانِ آقا محمدقاسم |✍️اهل نوشتن |🎓دانش‌آموخته دانشگاه فرهنگیان |🦻مربی کودکان با نیازهای ویژه شهید حسن باقری: باید به‌خود جرات داد...✊🏻 ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت نهم : خانه‌ی آقا جزوه را در یک دستم و خودکار را در دست دیگرم گرفته و به دیوار ایوان تکیه زده بودم . هر لحظه منتظر بودم مرد پر ابهتی وارد خانه شود ، نگاهی به اطراف بیندازد ، تلفن را زیر بغلش بزند و برود . خط به خط مبحث برایم نامفهوم می‌ماند . عجیب بود که بعد از چند سال تحصیل رشته ‌ی روانشناسی ، حالا آنقدر ذهنم درگیر شده که نمیتوانم درس را بفهمم. خوب شد دیروز نیامد. برای اینطور آدم ها، باید چای قندپهلو ریخت و جایی بالا اتاق نشاندشان . زنگ خانه به صدا درآمد. صدایش از جنس زنگ تلفن بود؛ ناخودآگاه آدم را گوش‌به‌زنگ می‌کرد. شالم را روی سرم انداختم و به حیاط رفتم. از کنار حوض عبور کردم و پشت درب چوبی رسیدم. نفس عمیقی کشیدم و درب را باز کردم . دو مرد جوان جلوی در ایستاده بودند. چهره یک نفرشان آشنا بود ، به نظرم آمد در بنگاه املاک او را دیده ام . آن یکی آشنا نبود. داشتند با همدیگر صحبت میکردند . سلامی دادند و وارد خانه شدند . پشت سرشان هیبت حاج مرتضی نمایان شد. مثل یک کوه بلند و با شکوه ، به عصای منبت‌کاری شده تکیه کرده و به چارچوب پایینی درب زل زده بود. گلویم را صاف کردم و گفتم :« بفرمایید» عصا زنان وارد حیاط شد. نگاهم نمی‌کرد. چشمانش جز به جز حیاط را می کاویدند . درب را بستم و به حیاط برگشتم. مردها به سمت حاجی رفتند و سوالاتی درباره ‌ی خانه پرسیدند. مرد غریبه از قواعد می‌گفت و املاکی یادداشت می‌کرد . به اتاق برگشتم. لیوان‌های یکبار مصرف را چیدم و داخلشان چای ریختم. حرف هایشان بیشتر از اینکه بوی معامله داشته باشد، شبیه مشارکت بود. سینی چایی را روی لبه‌ی حوض گذاشتم و کنارش ایستادم .حاجی در تمام مدت حتی کلمه‌ای نگفت ، فقط سر به زیر حرفهایشان را تأیید می‌کرد. چشمم به کلاغ‌های روی سیم برق افتاد . تا دیر نشده باید سر بحث را باز میکردم . مردها دفتر و دستکشان را جمع کردند، چای هایشان را سر کشیدند و آماده‌ی رفتن شدند. در یک لحظه چشمان هر سه نفرمان به سمت حاج مرتضی چرخید؛ آنها به تعارف که بروند و من به التماس که بماند . حاجی اما خیره به شمعدانی دور حوض ، محکم گفت : « برید. میمونم .» دو مرد خداحافظی کردند و درب پشت سرشان بسته شد . آب دهانم را قورت دادم و لب‌هایم را تر کردم. خواستم بگویم :« حقیقتش ازتون یک سوال...» حاجی پرید میان حرفم :« این خونه موقوفه است. کارای ثبتش تو اوقاف طول کشید. خواستم تو این مدت دست مستاجر باشه که به سر و وضعش برسه.» لبخند تحسین‌آمیزی به من زد و ادامه داد:« دست شما درد نکنه . معلومه اشتباه نکردم.» چایی اش را برداشت و چشمانش را دور حیاط چرخاند. دلم قرص شد. برخلاف ظاهر جدی‌اش، آدم مهربانی بود. غریبه نبود که محتاج مقدمه سازی شوم. بی مهابا پرسیدم : « ماجرای اون تلفن گردون چیه ؟» نگاهش روی درب زیر زمین متوقف شد. مثل معلمی که داشت درس می‌پرسید ،منتظر شد که حرفم را ادامه بدهم و امتحانم را پس دهم. گفتم:« هر روز، راس یک ساعت مشخص ، تلفنی که میکروفنش هم خرابه ، تو این خونه‌ی قدیمی و خالی، زنگ میخوره و آدما چیزهایی میگن ...» دوباره میان حرفم پرید:« حرفاشونو گوش دادی؟» خشکم زد. مگر تلفن برای جواب دادن نیست؟ مگر آن‌ها تماس نمی‌گرفتند که کسی جوابشان را بدهد و گره از کارشان باز کند ؟ انگار ذهنم را خوانده باشد جواب داد : « اگه قرار بود کسی حرفاشونو بشنوه ، از یه تلفنی که میکروفنش سالم باشه استفاده میکردیم... گفتم که، خونه وقف شده. از چند ده سال پیش که علَم روضه‌ی امام حسین اینجا بالا رفت ، نیت کردیم که وقف بشه برای حسینیه. » خانه رنگ و بوی جدیدی برایم گرفت. حوض، میانه‌ی هیئت شد و در و دیوار شدند جای آویختن پرچم و بیرق و علَم و کتَل . دست دراز کردم و یکی از شمعدانی ها را نوازش کردم. دوباره پرسیدم : پس اون تلفن ؟...» حاج مرتضی لیوان چای را سرجایش گذاشت و عصایش را به سمت زیرزمین کج کرد . گفت :« حسینیه یعنی خونه‌ی امام حسین. اون آدما زنگ‌میزنن که با آقا درددل کنن. اونا جواب نمی‌خوان ... فقط یه جایی می‌خوان که حرف دلشونو بزنن.» صدای عصا زدنش در زنگ تلفن پیچید. از حوض دور شدم و مقابل درب زیر زمین ایستادم. سایه‌ی حاجی ، گوشی را برداشت و همان‌جا ، کنار تلفن گذاشت و به سمت پله ها برگشت . بغض ریزی در گلویم نشست. هضمش نکردم . با همان صدای خش دار گفتم : « میشه شماره ‌ی تلفن رو بهم بدید ؟» ✍ به قلم حاد 🌿 @had9797 🌿
هدایت شده از فاطمه‌ی سلطانی
به لطف خدا و رزقی خادمی‌ای که نصیبمون کرده قراره در مصلی تهران به مدت ۳ روز (برای مراسم وداع و تشییع پیکر رهبر عزیزمون به همراه خانواده‌شون) برای پذیرایی از زائرین مراسم آقا و رهبرمون موکب پذیرایی برپا کنیم 😭🥺 این رزق خادمی برای تک تک بانی‌هاست برای تک تک کسانی که در برپایی این موکب نقش دارن؛ برای این رزق از خدا تشکر کنیم بعد نیت کنیم و سهیم بشیم... شماره کارت
6063731282671271
شماره حساب
300386328154
شماره شبا
IR590600000000300386328154
به نام سلطانی نیاز به ارسال فیش نیست برای هرکس که دوست داره تو مراسم وداع و تشییع مراسم به نحوی سهیم باشه و کاری کرده باشه بفرستین 🌱 @fatemeyesoltanii
از هوش مصنوعی خواستم که حال حضرت رباب س رو برام تصویر کنه 💔
🏠 قسمت آخر: اولین تماس زیپ ساک را کشیدم و آن را بستم. دوباره نگاهی به اطراف انداختم. چیزی باقی نمانده بود . همین تک اتاق که ده روزی میهمانش بودم و چند تکه وسایل دانشجویی داخلش چیده بودم، عطر زندگی داشت ولی حالا انگار غباری از کهنگی روی همه چیز پاشیدم . تنها چیزی که دلم را گرم میکرد، سر و صدای بچه های توی حیاط بود. نردبان فلزی را روی زمین می‌کشیدند و دیوارها را سیاه‌پوش میکردند . روی لبه‌ی پنجره نشستم و با لبخند، جوش و خروششان را تماشا کردم. آسمان کم‌کم رنگ ارغوانی به خود گرفت. دستم را به جیب بردم و تکه کاغذ را برای صدمین بار فشردم. موبایلم زنگ خورد. جواب دادم و یک کلمه به راننده گفتم :« اومدم.» آخرین چمدان را هم برداشتم و به حیاط رفتم. برای آخرین بار نگاهم را دور حیاط چرخاندم. لحظه‌ی آخر به زیرزمین خیره شدم و چشمانم بارانی شدند. پلکی زدم و به سمت درب کوچه رفتم. وسایل را داخل ماشین چیدم و آدرس مقصد را برایش یادآوری کردم. پایش را روی گاز گذاشت و از من دور شد. کوله پشتی را روی شانه ام جابجا کردم و زیپش را باز کردم.‌ چادر را بیرون کشیدم و سرم کردم . گوشی را روشن کردم. چشمان آدم های تصویر زمینه هم خوشحال بودند. صفحه‌ی شماره گیر را باز کردم. تکه کاغذ را از جیبم بیرون کشیدم و شماره را گرفتم . صدای زنگ تلفن در حیاط پیچید و خوش را به کوچه رساند . قدم تند کردم و به راه افتادم . حالا نوبت خودم بود :« تهش ؟ تهش قرار بود بشم یه تراپیستی مدرک از بهترین دانشگاه اروپا گرفته و سکه رو سکه می‌ذاره . از دنیا اینو میخواستم ؟ نه ... چند ساله دارم درس میخونم ، مقاله می‌نویسم، تز میدم. تو این ده روز هر بار که زنگ اون تلفن خورد، انگار یه تکه از جواب سؤال خودمم پیدا میشد... هربار که پای تلفن به درد دل مردم گوش می دادم، حس میکردم که باهمین تماس، دارم به یم دردی میخورم . همینو می‌خوام... زنگ نزدم که از تردید بگم بلکه می‌خوام از تصمیم بگم. آقای امام حسین ،دستمو بگیر که پای تصمیمم بمونم.» گوشی را قطع کردم و خواستم اشک‌هایم را پاک کنم که منصرف شدم. سربلند کردم، سینه ام را جلو دادم و وارد هیئت شدم . ✍ به قلم حاد 🌿 @had9797 🌿