عموجان
حق بده خیلی هوایِ بوسههایت کردهام
از عموجان بیشتر بابا صدایت کردهام
عمه دستم را گرفته بود اما آمدم...
فکرکردی که عمو جانم رهایت کردهام
مقتل مأثور هستم غارتِ گودال را
ازدحامِ زخمهایت را روایت کردهام
خواست تا دستت زند با دستِ خود نگذاشتم
پیش تو اُفتاد دستی که فدایت کردهام
پیشِ دادِ مادرت پیراهنت را کَند و بُرد
دید لشکر آمدم خود را عبایت کردهام
آنقدر من را کشیدند آخرش مَردی شدم
اینقدر گویم که در آغوش جایت کردهام
هرچه میخواهند بر من میزنند و میروند
شُکر قدری از نوکِ نیزه جدایت کردهام
خواستند از تو جدا سازند من را که نشد
آه شرمنده اگر که جابجایت کردهام
آخرش من را مُشبک کردهاند این نعلها
راضیام خود را ضریحِ کربلایت کردهام
من در آغوشِ توام یا تو در آغوشِ منی
دیدی آخر جا میانِ بوریایت کردهام
آخرین تیرش کشید و حرمله نزدیک شد
دیدی وقتی که سپر خود را برایت کردهام
سینهام را سینهات را عاقبت با زور دوخت
حنجرم را حنجرت را روی هم بدجور دوخت
حسن لطفی
#اشعار_ماه_محرم #اشعار_هیات #حسن_لطفی #حسینیه_شعر #شعر_جانسوز_محرم
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
دستِ کریم ها
افتاده باز کار به دستِ کریم ها
مارانوشته اند گدا از قدیم ها
شانه زده به زلف کمندی نسیم ها
باید کشید نازِ نگاهِ یتیم ها
دستِ دعا به خاکِ قدم های او بزن
عبدِ خداست کودکِ ده سالة حسن
ده ساله بود قامتش اما وقار داشت
بالایِ چشم خویش دوتا ذوالفقار داشت
مثلِ ابالحسن سخنش اقتدار داشت
بر یاریِ عمو جگری بی قرار داشت
شهر مدینه با پدرش عهد بسته بود
از کودگی کنارِ بزرگان نشسته بود
با چشمِ خویش رفتنِ عشاق دیده بود
شش ماهه هم به فیضِ شهادت رسیده بود
او را عمو به بندِ محبت کشیده بود
دستش به دستِ عمة قامت رشیده بود
بوسید دست عمه به او التماس کرد
جان کند تا زخیمه خودش را خلاص کرد
پایِ برهنه جانب گودال می دوید
در بین ازدحام عجب موقعی رسید
فریادهای مادرت ِ سادات را شنید
فوری حسین پیکر او در بغل کشید
می خواست تا که ضربه نبیند ولی نشد
نیزه به پهلویش ننشیند ولی نشد
لعنت به حرمله گلویِ تشنه باز شد
این خون به رویِ چشم حسین چاره ساز شد
اصلا تمام کشتن این طفل راز شد
اما مقابل پدرش سرفراز شد
می خواست دست وپا بزند نیزه ها نذاشت
بابایِ خود صدا بزند نیزه ها نذاشت
در قتلگاه هر دو بدن زیرو رو شده
نیزه به رویِ نیزه به پیکر فرو شده
با پنجه های گرگ تنش جستجو شده
عریان به دستِ لشگرِ بی آبرو شده
مقتل نوشته با عجله مو کشیده اند
مثل کبوتری سر او را بریده اند
در قتلگاه روی تن او قدم زدند
با نعل تازه هر دوبدن را بهم زدند
یک عده جا نبود اگر ضربه کم زدند
بر نیزه جسم بی سر او چون عَلَم زدند
زینب گرفته دست به سر می کند نگا ه
درهم شده حسین و حسن بین قتلگاه
قاسم نعمتی
#شعر_آیینی #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_عبدالله_ابن_الحسن #شعر_شهادت_یتیم_امام_حسن #شعر_مذهبی
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
عزیزم حسین(ع)
سِیرِ آنان که دلبرند کنم
او لآخر تو را پسند کنم
در کمندِ ت وام که جبرانِ
اینکه یاران تو ک ماند کنم
حق بده در فراقِ آغوشت
چشم خود را به گریه بند کنم
میزنم بال بال تا خود را
در هوای تو شهربند کنم
با کمی از غبار نعلینت
خویش را ایمن از گزند کنم
بی نیازم کنی اگر خود را
درِ این خانه مستمند کنم
عین فرزانگیست گر اینجا
آنچه دیوانگان کنند کنم
نَفُسم گیرِ نفس مانده اگر
روضه خوانی به چون و چند کنم
روزگارم که تلخ شد باید
نذر هیئت دو کیسه قند کنم
گریه بر تو نشاط داده اگر
بعدِ روضه بگوبخند کنم
شب جمعه برای غربت تو
گری هی فاطمه پسند کنم
تا ابد لعن بر همان کس که
پیرُهن از تن تو کند کنم
از روی خاک گرم کرب و بلا
کاش بودم تو را بلند کنم
گروه شعر یا مظلوم
#شعر_اهل_بیت #شعر_جدید #شعر_روضه #شعر_سیاهپوشان #شعر_طلیعه_ماه_محرم
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
وَللهُ لا اُفارقُ عَمّی
در بند زلف او دل باد و نسیم هاست
تازه ترین شراب سبوی کریم هاست
او که طلایه دار خیام یتیم هاست
نذرِ”حسن” برای
حسین” از قدیم هاست او حاضرست جان خودش را فدا کند نذرِ قدیمیِ پدرش را ادا کند مانند صاعقه شب پُرکینه را شکافت برق نگاه او دل آئینه را شکافت اسرارهای در دل گنجینه را شکافت فریاد های او قفس سینه را شکافت اینگونه سوی لشگر کفار نعره زد: وَللهُ لا اُفارقُ عَمّی اِلی الاَبد آتش به آه شعله ورش غبطه می خورد دریا به چشم های ترش غبطه می خورد جبریل هم به بال و پرش غبطه می خورد حتی پدر به این پسرش غبطه می خورد روی زه کمانِ”حسن”،تیر آخر است این شیرزاده که نوه ی شیر خیبر است سقّا شده است تا علمش را بیاورد شمشیر کوچک دودمش را بیاورد تابیده تا سپیده دمش را بیاورد امّیدواری حرمش را بیاورد امّیدواری حرم از حال رفته است خورشید آسمان تهِ گودال رفته است او ناله ی عموی خودش را شنید و رفت از دست عمه دست خودش را کشید و رفت مثل کبوتر از دل خیمه پرید و رفت پای برهنه سمت عمویش دوید و رفت کوچیکترین ستاره ای از نسل آلِ ماه سوسو زده است در دِل گودال قتلگاه با سر رسیده تا که فدای سرش شود گودال آمده سپر حنجرش شود با جسم کوچکش زره پیکرش شود تا مرهمی به زخم دل مادرش شود درپیش فاطمه به سرش سنگ می زدند کفتارها به صورت او چنگ می زدند آمد ولی چه آمدنی..،دیر کرده بود آهوی بی رمق همه را شیر کرده بود این صحنه طفل را بخدا پیر کرده بود سر نیزه ای میان دهن گیر کرده بود با هرچه می شده به پرش ضربه می زدند با سنگ و با عصا به سرش ضربه می زدند مبهوت مانده با بدن او چه می کند با این عموی بی کفن او چه می کند با پاره های پیرهن او چه می کند آن که نشسته روی تن او..،چه می کند این تیغ ها به درد ذبیحی نمی خورد آن خنجری که تیز نگردد نمی بُرد ناگاه حرمله به سوی معرکه دوید تیری سه شعبه از وسط تیردان کشید یک لحظه ناگهان نفس کهکشان بردید سینه به سینه،راز دو همدم به هم رسید محراب های عرش،در این لحظه سوختند تا مُهر را به سینه سجّاده دوختند دستی به ضرب تیغه ی دشمن جدا شده قاب تنی پر از اثر ردِّ پا شده بر روی جسم زخمیِ ارباب جا شده رویحسینیه” `حسنیّه” بنا شده مانده حسین بی کس و بی یار و بی پناه ... #بردیا_محمدی #شعر_آیینی #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_عبدالله_ابن_الحسن #شعر_شهادت_یتیم_امام_حسن لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
سه ساله ارباب
گفتم به دل وقتش شده دلدل ندارد
دنیای من دور از پدر حاصل ندارد
با گریه ام بدخواب کردم دشمنت را
یک نیمهجان که ترسی از قاتل ندارد
ما را به جُرم گریه بر تو حبس کردند
این شهر گویا قاضی عادل ندارد
یادت میآید میکشیدی شانه گفتی
موجی که دارد موی تو ساحل ندارد
باید پریشان باشد این گیسو چرا که
سنجاق سر حتی ندارد تِل ندارد
انگشتهایم از چه با انگشتهایت
جمعش برابر نیست و حاصل ندارد
باید سر از بازار شامیها درآرد
این قافله وقتی ابوفاضل ندارد
سر درد دارم آنقدر که کِل کشیدند
آوارگی ما که رقص و کِل ندارد
تا بار اول دیدمش فهمیدم این زجر
در سینهی خود سنگ دارد دل ندارد
یک گوشوارم را کشید و کند، گفتم
این را نکش..وا کن، ببر، قابل ندارد
من فکر این بودم برای تو بمیرم
پهلو و چشم و دست که قابل ندارد
گروه شعر یا مظلوم
#شعر_جدید #شعر_خرابه_شام #شعر_روضه #شعر_شهادت_بنت_الحسین #شعر_شهادت_سه_ساله_کربلا
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
واویلا...
شبیه مادرم دیگه نمیشه هیچکس اما تو
نشون دادی به بابات جلوهی اُمّابیهاتو
صدام کردی و آخرسر ، کنارت اومدم با سر
میبینی کار دنیامو، میبینی کار دنیاتو
نباید با طبق من رو جلو روت پرت میکردن
نمیخواستم ببینی اینجوری تعبیر رویاتو
چرا چشماتو بستی پس؟ منم بابا.. نگاهم کن
خجالت میکشی از من؟ غریبم من مگه با تو؟
بیا بازی کنیم بابا بیا زخمامونو بشمار
ببین من بیشتر زخمی شدم توو این سفر یا تو
چقد خوب حفظشون کردی بخون آروم درِ گوشم
شنیدم وقتی میخوندی پایین نیزه شعراتو
اگه لبهام کمی زبره اگه خشک و ترک خوردهست
تحمل کن یه کم بابا ببوسم تاول پاتو
تو هم گوشواره هات گم شد منم انگشترم گم شد
گوشات زخمه، خدا رو شکر ندیدی دست باباتو
توی طشت دیدمت امروز که پاک کردی با آستینت
نخواستی که ببینم چشم خیس مثل دریاتو
خبر دارم شبا از درد پاهات دیر میخوابی
سرِشب دونه دونه بچه ها خوابیدن الا تو
شنیدم گم شدی اون شب یکی با سیلی پیدات کرد
مگه گیرش نیارم من یه روز این زجر بد ذاتو
میدونم که دلت تنگه میدونم که بغل میخوای
نبین رفتم پیش راهِب.. نمیگیره کسی جاتو
منو محکم بغل کردی میترسی باز تنها شی
نترس جایی نمیرم یا برم میرم فقط با تو
گروه شعر یا مظلوم
#شعر_جدید #شعر_خرابه_شام #شعر_روضه #شعر_شهادت_بنت_الحسین #شعر_شهادت_سه_ساله_کربلا
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
عمو حسین(ع)
کاش فریاد بر سرش نکشد
به روی خاک پیکرش نکشد
دشمنش را بگو که حداقل
عمویش را برابرش نکشد
دست خود را دهد ز دست ولی
دست از عشق دلبرش نکشد
گرچه جانی نمانده در بدنش
منت از شمر و لشکرش نکشد
کاش می شد که حرمله در سر
نقشه ی ذبح حنجرش نکشد
بگذریم از تمام این ها ، کاش
کار به بردن سرش نکشد
شهریار سنجری
#شعر_آیینی #شعر_شب_ژنجم_محرم_1403 #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_عبدالله_ابن_الحسن #شعر_شهادت_یتیم_امام_حسن
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
ثاراللهیام
خیر را مِنباب نابودی شر آوردهام
خاندانم را به امداد بشر آوردهام
با بروز آشکار وجه ثاراللهیام
کربلا را از دل تاریخ در آورده ام
داغ، هرچه دارد این صحرا خریدارم به دل
دل که جای خود برای دوست سر آوردهام
چشم کوفه کاش دنبال زر و زیور نبود
تا ببیند کاروانی از گوهر آوردهام
طفل بودم با دعایم کوفه باران میگرفت
من چه حاجاتی که در این شهر برآوردهام
نامههایی که فرستادند همراه من است
کودکان را از جفاشان بیخبر، آوردهام
چه نیازی هست به خورشید و ماه کربلا
کاروانی با خود از شمس و قمر آورده ام
هم برای خاکهای داغ این صحرا بدن
هم برای آن تنور داغ سر آوردهام
بعد عباسم بنا دارم علمداری کند
خواهرم را بیشتر از این نظر آورده ام
اکبرم را، اکبرم را، اکبرم را، اکبرم
آن که از جان خواهم او را بیشتر آوردهام
کاش شرمنده نگردم آخرش پیش رباب
اولین بار است اصغر را سفر آورده ام
اشک، بیش از خون، ز دین حق حفاظت میکند
دختران را از پسرها بیشتر آورده ام
تا نبیند صورت حوریه ها را آفتاب
از ملائک سایه ای از بال و پر آورده ام
گروه شعر یا مظلوم
#شعر_روضه #شعر_شب_دوم_محرم #شعر_محرم_1403_مرثیه_1403_شعر_روضه #شعر_مرثیه_شعر_جدید #شعر_ورود_به_کربلا
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
بابای من
خواب بودم یه خُرده بد بیدار شدم
یکی داشت نعره میزد بیدار شدم
رو سرم دس میکشیدی پا بشم..
بعد تو هی با لگد بیدار شدم
بعد رفتن تو مهربون من
خواهرت میشد بلاگردون من
میشینم با دندونام قصه میگم
یکی بود یکی نبود دندون من
دستای مردای شامی سنگینه
بعد سیلی چشم من تار میبینه
تاری چشام فدا سرت، فقط
تو رو خوب نمیبینم بدیش اینه
کاش میشد تو رو شریک راز کنم
خیلی حرفارو برا تو باز کنم
کاشکی دردِ دست و گردنم میذاشت
برا بابائیم یه خورده ناز کنم
بازوی شکسته بازو نمیشه
دردی مثلِ درد پهلو نمیشه
دوس دارم ناز بکنم برات ولی
ناز دختر بدون مو نمیشه
غم رفیق چشمای ترم میشد
سفرت داشت دیگه باورم میشد
خواهرت اگه نبود موهای من
از اینی که مونده کمترم میشد
بین موهام سورهی فجر و نگاه
سه ساله دخترتم، اجر و نگاه
دنبال موهام روی سرم نگرد
لابلای پنجهی زجرو نگاه
همیشه پدر عزیزه دختره
بخدا که همه چیزه دختره
من کبودیام سر تازیونهس
بگو هی نگن«مریضه دختره»
دشمنای تو امونم نمیدن
زیر آفتاب سایبونم نمیدن
به کنیزا اینجا نون خشک میدن
بابا جون به من همونم نمیدن
رسیده آخر کارم، بابایی
پُر پاییزه بهارم، بابایی
هر چقد دلت میخواد آیه بخون
منکه خیزران ندارم بابایی
زخمای سرت منو پیر میکنه
آیه های غمو تفسیر میکنه
دس نبردم توو موهات درد نکشی
توو موهای سوخته دس گیر میکنه
دور گردنم غُل انداخته بودش
همونی که چارقل انداخته بودش
چقَدَر زود میخوای از پیشم بری
تازه حرفمون گل انداخته بودش
بی تو من بایَدَم آشفته باشم
این اسیری رو پذیرفته باشم
این دفه خواستی بری منم ببر
بدون من نمیری، گفته باشم
گروه شعر یا مظلوم
#شعر_جدید #شعر_خرابه_شام #شعر_روضه #شعر_شهادت_بنت_الحسین #شعر_شهادت_سه_ساله_کربلا
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
عمو حسین(ع)
دیر شد، شرمندهام که آمدم حالا عمو
آمدم تا که ببوسم زخمهایت را عمو
هم ندارم طاقت تنهاییات را بیش از این
هم ندارم طاقت تنهایی زنها عمو
فکر میکردند اینکه مادرم باشد رباب
پیش مردم بس که میگفتم به تو بابا عمو
پای تو عباسوار آمادهی جان دادنم
دست من افتاد در راهت چنان سقا عمو
دستم از بازو جدا شد جای گریه گفتهام
سب و لعن قاتلین مادرم زهرا،، عمو
گرچه من حالا شدم مردی برای خود ولی
بین آغوشت برای من بخوان لالا عمو
هم سر تو هم سر من هست روی دامنش
چشم ما روشن شده بر چهرهی بابا عمو
خوب میدانم برایت دیدنش آسان نبود
زیر دست و پا زدم من سخت دست و پا عمو
من از این وُسعِ کمَم شرمندهام، میخواستم
پخش باشم چون علی در وسعت صحرا عمو
شاهِ مظلومِ بلاناصر، بمیرم، بعد من
زیر چکمه گیر میافتی تک و تنها عمو
این حرامیها چرا پیراهنت را میکشند؟
تو کریمی احتیاجی نیست به بلوا عمو
چونکه جسمم را سهشعبه به تن تو دوخته
استخوانم زیرِ سُم شد با تو جابهجا عمو
گروه شعر یا مظلوم
#شعر_آیینی #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_عبدالله_ابن_الحسن #شعر_شهادت_یتیم_امام_حسن #شعر_مذهبی
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
آقای من
نگاه تو که به یک غمزه میبرد دل ها
کشیده خط جنون بر کتاب عاقل ها
»غلام نرگس مست تو تاجدارانند «
رسیده است به چشمت حکومت دل هااضافه ی گِل تو قسمت همه نشود
کم است، جمعیت شیعیان و خوش گِل ها
برای اینکه همیشه به تو نگاه کنم
اتاق من شده حالا پُر از شمایل ها
فقط به برکت آن `روض هخانگی” ها بود
قدی م داشت صفایی اگر که منزل ها
درون سینه ءشان شوق توست، تا باشند
میان چایی روض ه تمامی ه لها
تو خواستی که دودوتای ما هزار شود
نگاه تو برکت می دهد به حاصل ها
دلیل کار و پس انداز ما زیارت توست
تویی تو علت نان حلال شاغل ها
برای خرج عزای تو رخت میشستند
قدیم پیرزنان در حیاط منزل ها
همیشه حاجت خود را نگفته میگیرم
رسیده لطف تو حتی به دست کاهل ها
دم ورودی باب الرجاء تو دیدم
نشسته حاتم طایی میان سائل ها
زِ جورِ باد مخالف چه بر سرت آمد
که کشتی تو شکست و نشست در گِل ها
به طعنه لحظ هی آخر سنان به تو میگفت:
حسین پیر نبودی چنین اوایل.. ها..
یکی لباس.. یکی سر.. یکی عبا را برد
نشست هاند سر سفر هی تو قاتل ها
شبیه هفتم مادر، تو هم غریبانه
گرفته شد شب هفت ات فراز محملها
گروه شعر یا مظلوم
#شعر_اهل_بیت #شعر_جدید #شعر_روضه #شعر_سیاهپوشان #شعر_طلیعه_ماه_محرم
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹