eitaa logo
حدیث اشک
7.2هزار دنبال‌کننده
46 عکس
88 ویدیو
8 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" اشعار اهل بیت ع http://hadithashk.com حدیث اشک هیچگونه تبلیغی ندارد اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @Admin_hadithashk @asgharpoor53 تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
تاریک بود شانه به دَردِ زُلفِ پَریشانِ من نخورد مرهم به دردِ چاکِ گریبانِ من نخورد . از زَهرِ مُعتمد که دو سه جُرعه خورده ام یک قطره هم نماند که از جانِ من نخورد . تاریک بود بس که شِکنجه سرای من راهِ ستاره نیز به زِندانِ من نخورد . شش سال در اسارت اگر عُمرِ من گذشت بر خواهرِ اسیر که چَشمانِ من نخورد . در شُعله ای که چادُرِ این همسرم نَسوخت یا تازیانه بر تَنِ طِفلانِ من نخورد . دَندانِ من زِ لرزه بر این کاسه آب خورد چوبی دِگر به گوشه ی دَندانِ من نخورد . رضا رسول زاده لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
کمرت خم پر پرواز گشودی و مهیا شده ای زهر افتاده بجانت که چنین تا شده ای؟ کمرت خم شده و تاب و توانت رفته با همین دست به دیوار چو زهرا شده ای جگرت مثل حسن سوخته صدپاره شده آه با آتش این زهر مداوا شده ای هی زمین خوردی و کل بدنت خاکی شد مثل از اسب زمین خوردن آقا شده ای هر چه آمد به سرت تیر به قلبت که نخورد سنگ باران وسط هلهله آیا شده ای؟ راستی پیرهنت را ز تنت دزدیدند راستی از اثر تیغ مجزا شده ای؟ زخم شلاق نشسته به تن دختر تو؟ چقدر خون جگر از زخم زبان ها شده ای؟ راستی در وسط طشت سرت را بردند؟ بسوی خواهر خود گرم تماشا شده ای؟ سید پوریا هاشمی  لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
هزار بار حدیث گریه شده جام زهر خوردن تو به عمر گل نرسد قصه ی فسردن تو همیشه آب نخوردن دلیل مرثیه نیست تمام روضه ی ما گشته آب خوردن تو هزار بار ، دلت را به ظلم سوزاندند هزار بار ، بمیرم برای مردن تو نبرده است مدینه ز خاطر ، ای یوسف به سامرا ، نه به زندان غصه بردن تو چه سخت بود سپردی یتیم خود به قدر” چه سخت بود به دست قضا” سپردن تو میثم مومنی نژاد لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
لحظه آخر شب تاریک هوای سحرش را می خواست شهر انگار خسوف قمرش را می خواست گوشه حجره کسی چشم به راه افتاده حسن دوم زهرا پسرش را می خواست حضرت عسگری از درد خود می پیچد زهر از سینه ی آقا جگرش را می خواست آسمانی ست امامی که زمین گیر شده آسمان جلوه ای ازبال و پرش را می خواست شعله زهر که بدجور زمین گیرش کرد به خدا که نفس مختصرش را می خواست لحظه آخر خود ، روضه عاشورا خواند منبر خاک غم چشم ترش را می خواست ته گودال کسی روی زمین افتاده خنجر شمر گمانم که سرش را می خواست دختری دید که بالای سرش نامردی آمده بود و نگین پدرش را می خواست جان به تن داشت که پیراهن او را بردند شب غربت به گمانم سحرش را می خواست  مسعود اصلانی # لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
قسمت نشد سخت است مردی گوشه زندان بیفتد در غربت و در وادی هجران بیفتد زهرا دوباره آمد و جانم حسن گفت پاشد حسن بر پای این مهمان بیفتد می خواند با خود روضه موسی بن جعفر تا خنده از لب های زندانبان بیفتد دور از وطن جان داده آقا تا دوباره شیعه به یاد روضه سلطان بیفتد تشنه شد و شربت به لبهایش رساندند قسمت نشد تا با لب عطشان بیفتد سهواً به دندان ثنایش خورده ظرفی نه آنکه با مشت و لگد، دندان بیفتد در پادگان بوده ولی هرگز ندیده لشکر به جان پیکری بیجان بیفتد اصلاً نخورده بر قفایش خنجری کُند تا سر به دست چند بی وجدان بیفتد این روضه ی پر سوز، مخصوص حسین است اینکه غریبی گوشه میدان بیفتد شخصی به غارت بُرد عبای پاره اش را تا قیمت سوغاتی اش ارزان بیفتد اصلاً حسین آقا! ولی کی فکر می کرد انگشترش در دست ساربان بیفتد رضا دین پرور لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
گـدایِ سامرِه همین که نامِ تو آمد به لب نَشدها شد خـلاصه هر گـِره‌یِ کـورِ کارِ ما واٰ شد به‌نامتان که رسیدیم صحبت از کَرم است به نامـتان که رسیـدیم آسـمان تا شد `صبا اگر گُذری اُفتدت به کشورِ دوست” بگو که در حـَرمت دردمان مُداوا شد گـدایِ سامرِه از دستِ تو گـرفته نان نشسته بر سرِ این سفره که سرِ پا شد گـدایِ نانِ شما حـاتم و سلیمان ها مساوی است در این خانه هر نشد با شد قـریبِ عرشِ خـدایی غـریبِ سامرّا غـبار تا سرِ کـویت رسید اَعـلاء شد عـیارِ گـردوُغبـار از طلاست بالاتر کسی که خاکِ درِ این سراٰ شد آقا شد به سینه می‌زنم این سنگِ عشق را آری دوباره عاشقـتان ندبه‌خوانِ دریا شد حسین ایمانی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
طواف تو خورشید تابناک تمام مسیرها هستند در طواف تو ماه منیرها ای شاهراه یازدهم در مسیر نور ای دست گیر قاطبه ی مستجیرها دست کسی به دامن درکت نمی رسد از تو نگفته اند به غیر از خبیرها تفسیر ایه های خدا را قلم بزن وامانده است بی تو کلام دبیرها معراج عشق در حرم سامرای توست کوری چشم شور تمام حقیرها ما را گدای سامره خواندند و بعد از ان خط خورد نام ما ز جهان فقیرها نورت شکافت لشکر ظلمت پرست را دنیا ندیده است تو را چون اسیرها در تنگنای سامره می خواند چشم تو از چشم شیعه درد نهان ضمیرها آشفته است حال جهان منجی اش کجاست؟ فرزند تو خلاصه ی نعم الامیرها.. حسن کردی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
مثل بغض از وسط حنجره برخاسته ایم همچو اشک از غم یک خاطره برخاسته ایم با دو صد حاجت و درد و گره برخاسته ایم به هواى حرم سامره برخاسته ایم روضه غربت تو حال عجیبى دارد هرکه نامش حسن است ارث غریبى دارد جان به قربان دلت جان به فداى سر او فرق ها داشت نگاه تو و چشم تر او که تفاوت بکند ، همسرتو … همسر او طعنه بسیار شنیده دل غم پرور او حسن سامره صحن حرمت محترم است حسنى بین بقیع است که او بى حرم است یاحسن ، آه تو پرداختنى میخواهد یاحسن ، داغ تو بر سرزدنى میخواهد یاحسن ، نام تو دور از وطنى میخواهد یاحسن ، روضه تو سوختنى میخواهد دل تو تنگ مدینه است که دلگیر شدى مادرى هستى عزیزم تو اگر پیر شدى خانه کوچک تو هیچ کم از زندان نیست خالى از آمدن و رفتن زندانبان نیست بین یک مشت نگهبان که بوى ایمان نیست زندگى با زن و بچه بخدا آسان نیست خانه ات امنیت از دست نگهبانان داشت؟ واقعا ایمنى از حمله نااهلان داشت؟ اصلا این غصه به پیمانه تو ریخته اند؟ اصلا آقا سر پروانه تو ریخته اند؟ شعله بر دامن کاشانه تو ریخته اند؟ چل نفر در وسط خانه تو ریخته اند ؟ راه ناموس ترا بسته کسى در کوچه؟ همسرت را زده پیوسته کسى در کوچه؟ کوچه اى بود مدینه ، که زنى خورد زمین… ناگهان مادرتان با زدنى خورد زمین … فاطمه با لگد بد دهنى خورد زمین … حسن عسکرى ، آنجا حسنى خورد زمین … قسمت این بود که او دردو محن جمع کند… گوشوار از وسط کوچه حسن جمع کند قسمت این بود از این داغ تو را هم دادند به تو هم موى سپیدى و قدى خم دادند در جوانى پسر فاطمه را سَم دادند به لب خشک تو از جام محرم دادند عطش پیکر مسموم تو میگفت حسین… نفس تشنه حلقوم تو میگفت حسین … پسرى داشتى و آب به لبهاى تو ریخت لحظه تشنگى ات گریه به غمهاى تو ریخت اشک بالاى سر پیکر تنهاى تو ریخت خاکها بر سرش از ماتم عظماى تو ریخت روى زانوى پسر بودى و عطشان نشدى حسن فاطمه صد شکر که عریان نشدى پسرى داشتى و زود کفن کرد ترا کفن فاخر و شایسته به تن کرد ترا درخور شان تو تشییع بدن کرد ترا تیرباران چه کسى مثل حسن کرد ترا؟ نیتم بود حسین و ز کفن میگفتم ناخودآگاه همش یاد حسن می افتم … خواهرى داشتى و حرمت او حفظ شده احترام دل بى طاقت او حفظ شده بعد تو روسرىِ عصمت او حفظ شده دست بسته نشده عزت او حفظ شده خواهرت بزم شراب و سر بازار نرفت به اسیرى وسط مجلس اغیار نرفت محمدجواد پرچمی
خورشید عالم تاب هر دلی بیدار شد در گیر و دار خواب نیست خواب چیزی غیر مردن در دل مرداب نیست خواب بودم در حریمش وقت بیداری رسید دیدم اینجا هیچ کس مانند من بیدار نیست عرش گاهی زیر پای ماست اما غافلیم هیچ اوجی کهکشانی تر از این سرداب نیست ((در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم)) قبله گاه اینجاست حاجی!غیر از این محراب نیست من نمازم را پی تکبیر‌‌‌‌ه الاحرام تو خوانده ام ،برجا نماز چشمه و سهراب نیست تا که با من بشنود صوت اذان باد را از سر گلدسته ای که جز صدای آب نیست حضرت نرجس خبر دارد از اوصاف حسن او مگر آئینه ی خورشید عالم تاب نیست؟ در غزل عطر امام عسکری پیچیده است در خُم هستی شرابی جز شراب ناب نیست ((بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود)) عشق صادق در وجود جعفر کذاب نیست بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است کار ما در آستانش غیر دق الباب نیست احمد علوی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
یا عشق: امام حسن عسکری علیه السلام بـا بچــه هـــای فاطمــه ، تـا آشنـا شدی محبوب قلب و دیده ی خیرالنساء شدی مخصوصاًاین حسن که حسن چیزدیگریست او شــد اگـر عــزیـزت ، عــزیـز خــدا شـدی بایـد سـلام کـرد ، « ســلام ٌ عَلــَیکُمٰا » وقـتـی کـه ، وارد ِ حــرم ِ سامـرا شدی یا«سَیِدُالشَفیق»یاحسن العسکری سلام مـولای ِ مهـربان ِ وَرا ، مـاورا شدی (ما ها یکی یکی همه مجنونتان شدیم) لیلای قلب ما شدی ، ابن الرضا شدی فرزند فاطمه ، سه محمد ، چهار علی یک جا چقدر ، شافع فردای ما شدی هم مجتبی به عشق شما عسکری شده هم تو به عشق روی عمو مجتبی شدی « مـولای َ اَنت َ اَنـت َ و سـٰائل اَنا ، اَنـا » ما با تو ما شدیم و تو بی ما شما شدی کار تو بنده پروری است و همیشه با هر کس غریب تر شده دل آشنا شدی در سفره های ما کرمت موج می زند روزی رسان ِ نان و غذای گدا شدی پیغمبران ، غلام در خانه ات شدند بالا نشین چشم همه ، انبیا شدی آقا شدیم تا عتبه بوستان شدیم مولا شدی و سید دل های ما شدی مداح تو خدای جلی هست و بی گمان بین قنوت فاطمه ، مدح و ثنا شدی آمد به طوف خانه ی تو کعبه و عتیق یکجا منا و کعبه و سعی و صفا شدی دنیا و آخرت ، شده ای سایه ی سرم معنای واژه ی «حَسَنه» ، «آتنٰا» شدی رفتی کنار تربت مادر به اشک و آه روزی که از مدینه بمیرم جدا شدی عمری غریب بودی و در پادگانی از زخم زبان و طعنه دشمن فدا شدی لب تشنه هستی و وسط حجره ای غریب دیگر نـفس نمی زنـی و بی صـدا شدی مــجروح نیش و زخـم زبانی ، ولی کجا ! مضروب تیرونیزه و چوب و عصا شدی ؟ با یاد مرکبی که زمین زد ، سه ساله را از غصه ، بین حجره ی خانه رها شدی وقت سلام و روضه ی جدت حسین بود... مهدی گرفت ، دست تو را جابه جا شدی سر تا به پا حسن شدی و بی ضریح نه ! شکر خدا که صاحب صحن و سرا شدی چندین کفن برای تو آماده شد ، کجا پیچیده لای تکه ای از بوریا شدی ؟ قلبت ، ضریح زخمی داغی غریب بود گریه کن همیشه ی کرب و بلا شدی روح الله قناعتیان
بسم ‌الله الرحمن الرحیم ای چشمه ی مهتاب چه ذاتی چه جلالی آئینه ی ذاتت نگرفته است ، زوالی ای صاحب کُرسّی فقاهت نفست گرم تا روز قیامت ، دم ِ علمت متعالی از دایره ی شبهـه و تشکیـک درآید یک ذره یقینت برسد گر به « غزالی » بی جلوه ی چشمت ، نبرد راه به جایی هم دشمن مبغوض تو،هم شیعه ی غالی ( ما افقهَ مِن جعفر ِ) دشمن سندی شد در مدح تو از ، جانب اشباح ِ رجالی ای مدرسه و منبر و محراب و مراجع افتاده به پای تو ، چنان میوه ی کالی شد صاحب فیض از دم تو جابر حیان شاگرد کلاس تو ، « ابو حمزه ثمالی » بی فیض تو علامه شدن کار محالی است ای مَشی ِ بلندت ، به جهان رو به تعالی ای پاسخ آماده ی هر پرسش دشوار در ذهن فقیهانه نمانده است سئوالی در رگ رگ هر مأذنه هر روز سه دفعه با لطف تو ، جاری شده ، آواز بلالی باران شده سرمست تو ای ابر کرامت ای کاش ببارید ، بر این کاسه ی خالی صد شکر که در پای تو یکریز زبان ریخت طبـع ِمـن دلــسوختـه ، بـا ایـن کـر و لالـی
ای ابر پرُ باران ای ابر پرُ باران در این عصر کویری دست مرا پُر کن در ایام فقیری صحرا به صحرا آمدم دنبالت آقا بوسه به پایت می زنم در هر مسیری ای دلخوشی زندگی، بی عشق رویت این زندگی دارد فقط حکم اسیری حتما” به من هم میرسد یکبار دیدار دلخوش به دیدار توام هنگام پیری ای کاش می شد از شما امضا بگیرم یک گوشه بنشینی، عبایت را بگیرم ای آسمانها جلوه ای از روی ماهت برگی نمی افتد زمین جز با نگاهت بر سیصد و بر سیزده یارت اسیرم اصلاً سیاهی لشگرم بین سپاهت ای ذوالفقار دست مولا هر کجایی دست امیر المومنین پشت و پناهت در پشت پرده ماندنت تقصیر من شد تقصیر من، این عبد سر تا پا گناهت تا کی بگویم زیر لب آقا نیامد آقا نیامد یوسف زهرا نیامد آمین بگو حاجات عمرم را بگیرم تا عمر دارم با خودت احیا بگیرم حتی اگر که ماه پشت ابر باشی یعنی سرم را میشود بالا بگیرم من بیقرار یک قرارم چند وقت است امشب کجای جمکرانت جا بگیرم ای افضل الاعمال من دیدار رویت عیدی خود را من کی از زهرا بگیرم یکجا فدای تو همه ایل و تبارم شرمنده ام اما شما را دوست دارم چشمم نداده قطره ای پیش تو نَم پس تو حاضری در غیبت کبرا منم پس در شادی و غم دستهایم را گرفتید اما منم که دستتان را میزنم پس حیف است بی رعیت بماند خانه تو جایی به دردت میخورد این بودنم پس جنگ یمن وقتی علامات ظهور است تحت لوای پرچم تو ایمنم پس من دشمن دیرینه آل سعودم چون بی خیال سیلی زهرا نبودم رضا دین پرور لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹