حالم بهشت میطلبد ، غم بیاورید
ماه حسین آمده ، ماتم بیاورید
اذن دخول روضه ز زهرا گرفته ایم
وقت طهارت است ، زمزم بیاورید
یک اربعین معتکف روضه ایم ما
شال و لباسِ مشکی و پرچم بیاورید
گلهای فاطمه همه خشکیده میشوند
از چشم ، عاشقان گل شبنم بیاورید
وقتی حدیث اشکِ ولی را شنیده اید
حیف است تا سپردن جان کم بیاورید
ما ریزه خوارِ سفرهء احسان حیدریم
نان را برای ما ز محرم بیاورید
همراه قدسیان دگر امشب ، کتیبهء
باز این چه شورش است به عالم بیاورید
#داریوش_جعفری
#شعر_شب_اول_محرم
#محرم_۱۴۰۲
@hadithashk
برپا کنید خیمهی ماتم..،شروع شد
ماه عزای شاه دو عالم شروع شد
شبهای ماتم است..،سلامٌ علی الحسین
عالم محرم است..،سلامٌ علی الحسین
حسرت به خاک سردِ مزاری نَبُرده ایم
شکر خدا که قبل محرم نمرده ایم
احیای خشکسالی چشم است با حسین
"صد مرده زنده می شود از ذکر یاحسین"
دارد برای تو کفنم می کند پدر
پیراهن سیاه تنم می کند پدر
بالاتر از تمام نسبهاست حدِّ من
جاروکش عزای تو بوده است جدِّ من
دست از شراب ناب بهشتی کشیده است
آنکس که چای تازه دمت را چشیده است
برگشته ایم..،چشم به عفو تو داشتیم
حُرّیم و چکمه بر سر شانه گذاشتیم
خاکم ولی به زر بدلم کن حسینجان
مثل حبیب خود بغلم کن حسینجان
دستی به روی گونه ی سینهزنَات بکش
اشک مرا بگیر و به زخم تنات بکش
ما با غم تو فارغ از این بند می شویم
در آتش عزای تو اسپند می شویم
امروز اگر که در دل هیئت نشسته ایم
مدیون لطف مادر پهلو شکسته ایم
زهرا به روی گریهکُنانت حساب کرد
ما را برای نوکری ات انتخاب کرد
ما پای دیگ نذر تو برکت گرفته ایم
از پادویی مجلسات عزت گرفته ایم
در اوج درد..،نام تو اعجاز می کند
دست سهساله ی تو گره باز می کند
این اربعین حوالهی پای مرا بده
جان رقیه یک سفر کربلا بده
تا با لب ترک ترکم پرپرت شوم
قربان تشنگیِ علی اصغرت شوم
پائینِ پات ناله ی جانکاه می کشم
یاد عبا و اکبر تو آه می کشم
در علقمه دلت به چه دردی دچار شد
باآبروی اهل حرم شرمسار شد
تنها شدی که شمر تو را زیر پا گرفت
لبهات جای آب به سرنیزهها گرفت
#شعر_شب_اول_محرم
#محرم۱۴۰۲
#بردیا_محمدی
@hadithashk
رنگ از رخ آسمان پریده
جبریل نفس زنان دویده
مطرب بنواز ساز غم را
تاج سر کربلا رسیده
تا عمه کند نزول اجلال
خورشید ز شرم بسته دیده
گشتند به محضرش شرفیاب
یک ایل و تبار صف کشیده
اصحاب همه کنار رفتند
حوران به بهشت لب گزیده
حبس است نفس به سینه، باد
آرام کنار او وزیده
باید که فرشته پر گشاید
تا ناقه او فرود آید
چون نور میان کهکشانش
یک عرش گرفته در میانش
جز چند نفر امام زاده
کس نیست مجاز آستانش
محکم گره زد به روی بندش
بند آمده قافله زبانش
بنهاد قدم به خاک زینب
اینجاست شروع امتحانش
از این همه اضطراب پیداست
آتش زده کربلا به جانش
دل شوره گرفته عمه حالا
این خاک شده ست روضه خوانش
بگرفت حسین را در آغوش
آن اسوه صبر رفت از هوش
تا دید مقابلش سپاهی
بی تاب شد و کشید آهی
دانست که موقع وداع است
می داد دلش چنین گواهی
انگار تمام صحنه را دید
می دید که مرد بی پناهی
تنها و غریب و خسته افتاد
مجروح میان قتلگاهی
می دید کسی به دست خنجر
گردیده به قتلگاه راهی
یک دست به سر نهاده زینب
یک دست به آسمان الهی:
دریاب تو سایه سرم را
مو لا و بزرگ این حرم را
چرخید چه تلخ این مدارش
گردید سیاه روزگارش
بانوی قبیله ماند تنها
رفتند عشیره و تبارش
دیگر به برش کسی نمانده
تا روی شتر کند سوارش
بعد از حسن و حسین و عباس
شمر آمده بود در کنارش
این تازه شروع غربت اوست
یک شام بود در انتظارش
دق کرد همان زمان که افتاد
در بزم شراب تا گذارش
در کوفه و شام متهم شد
آن قامت استوار خم شد
#اسماعیل_روستائی
#شب_اول_محرم
#محرم_1402
@hadithashk
حسین رسید به کربلا
رسید بالاخره قافله کنار فرات..
سلامتی حسین و قبیله اش صلوات!
رباب امده با اصغرش خوش امده است
رقیه امده با اکبرش خوش امده است
چقدر خوب که جمع بزرگ ها جمع است
تمام قافله پروانه عمه هم شمع است
به بنده ها برسان جلوه ی رب آمده است
خبر کنید زنان را که زینب امده است
چه با شکوه میاید ز محملش پایین
سر تمامی مردان مقابلش پایین
حجاب دختر حیدر هزار پرده ی نور
ز قد و قامت این زن نگاه عالم دور
رکاب دار ابالفضل و پرده دار حسین
شکوه این زن ابالفضل و اقتدار حسین
چرا کسی نمیاید سلامشان بکند
سلامشان بکند احترامشان بکند
بزرگ بانوی این قافله پریشان است
خدا بخیر کند خیره بر بیابان است
گمان کنم خبر سر براش اوردند
خبر ز غارت معجر براش اوردند
رسانده اند خبر را که ای صبور حرم
شکسته میشود این سمت ها غرور حرم
اگر چه امده ای با دوصدجلال اینجا
به عصر روز دهم میروی ز حال اینجا
همان زمان که حسینت میان گودال است
همان زمان که تنش زیر چکمه پامال است
همان زمان که همه درمیان آشوبند
به بوسه گاه نبی نیزه نیزه میکوبند
لباس کهنه او از تنش جدا شده است
بروی جسم شریفش برو بیا شده است
کبود میشود از تازیانه پیکر تو
سری به نیزه بلند است در برابر تو
سید پوریا هاشمی
#سید_پوریا_هاشمی #شعر_روضه #شعر_شب_دوم_محرم #شعر_محرم_1402_مرثیه_1402_شعر_روضه #شعر_مرثیه_شعر_جدید
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
شش ماه راه آمد که راه غم بگیرد
شش ماه آمد بر دلش مرهم بگیرد
اما رسیده مجلس ماتم بگیرد
جایی که دلها را غم عالم بگیرد
حق دارد این خانوم قلبش غم بگیرد
این کیست این نامی نفسگیر است زینب
این کیست معنای تفاسیر است زینب
بالاتر از درک تعابیر است زینب
او کاف و هاء و یاء تقدیر است زینب
باید که شام و کوفه را باهم بگیرد
با محملی که راهدار آن خلیل است
با کعبهای که پردهدارش جبرئیل است
با پردهای که آفتاب آنجا دخیل است
بر ناقهای که تحت فرمان کفیل است
بانو رسیده پهنهی عالم بگیرد
تا کربلا تا کربلا را دید زینب
آمد سرش از آنچه میترسید زینب
بعد از حسن هرگز نمیخندید زینب
گرچه به این عالم نفس بخشید زینب
میگفت غم راهِ نفسهایم بگیرد
آنقدر دارد دلهره شاید بمیرد
راحت نمیگردد فقط باید بمیرد
پایش بر این صحرا اگر آید بمیرد
اکبر اگر این پرده بگشاید بمیرد
باید که دستش را علی محکم بگیرد
عباس زانو زد رکابش را گرفته است
اکبر دو دست مستجابش را گرفته است
حالا حسینش اضطرابش را گرفته است
با خواهرش دور رُبابش را گرفته است
بابا زِ چشم دختران شبنم بگیرد
عباس علم کوبید یعنی شیر اینجاست
یعنی که صاحب صولتِ شمشیر اینجاست
یعنی علی یعنی دَمِ تکبیر اینجاست
یعنی به مرگِ بی رگان تعبیر اینجاست
در پیش خانوم است تا پرچم بگیرد
سینه سپر کرده سواری را نبیند
قد راست کرده نیزهداری را نبیند
تا چادر خانوم غباری را نبیند
دامان طفلان ردِ خاری را نبیند
با تیغ خود ذکر هوالاعظم بگیرد
فرمود با بانو امیر کربلا من
با مرتضی تا مرتضی یا مرتضی من
پیش تو خاک و پیششان واویتلا من
هرقدر لشگر هرقَدَر نامرد با من
با غم بگو دارد جگر راهم بگیرد
اما هزاران بار غم را دیده زینب
از کودکی دست قلم را دیده زینب
پیشانی و ضرب علم را دیده زینب
بی او حرامی و حرم را دیده زینب
پنجاه سال این نوحهها را دم بگیرد
در زیر لب میگفت با تکرار ای وای
از قتلگاه و تل و چشمِ تار ای وای
از ازدحام و خنده و انظار ای وای
از شعله و از خیمه و اشرار ای وای
دور مرا نامرد و نامحرم بگیرد
دارد دعا طفلی زِ محملها نیافتد
یا که حسینش پیش قاتلها نیافتد
تا که سرش دست اراذلها نیافتد
تا که تنش بین قبایلها نیافتد
تا در بغل آن پیکر درهم بگیرد
#حسن_لطفی
#شعر_محرم_1402
@hadithashk
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست..
راه بستند روی قافله اش دشمن و دوست
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
گره افتاده حسین بن علی در کارش
کودکان در بغل مادرشان خوابیده
دختران هم گل سر بر سرشان خوابیده
رد خورشید عراق است روی صورتشان
از غریبی بخدا طاق شده طاقتشان
دخترانی که بروی پر قو خوابیدند..
موقع دیدن لشکر چقدر ترسیدند
ناگهان گفت ابالفضل به آوای جلی..
کور باشند همه محضر ناموس علی!
زینب از ناقه چه بی واهمه امد پایین
زینب آمد نه! بگو فاطمه آمد پایین
گرد بر چادر بانو بنشیند هیهات
قد اورا کسی از دور ببیند هیهات
آه زینب به ملاقات خدا آمده ای
کربلایی شده ای کرببلا آمده ای
تو که دور و بر خود چند برادر داری..
پرده دار حرمی چون علی اکبر داری..
تو که در امر حیا بین زنان منتخبی
چون علی شیرخدا شیر خدای عربی
چند روز دگر آزرده ی هجران هستی
بی ابالفضل گرفتار بیابان هستی
چادر قیمتی ات میرود از سر با زور
معجرت را بکشد پنجه ی لشکر با زور
سخن از غارت زنهاست زبان من لال
چشمها خیره به زنهاست زبان من لال
سخن آهسته بگویم که سفر خواهی کرد
سخت از کوچه اوباش گذر خواهی کرد
#ورودیه
#محرم_۱۴۰۲
#سید_پوریا_هاشمی
@hadithashk
مهربانِ من رسیده
عطر خوش سیب از دل صحرا وزیده
عمه،گمانم مهربانِ من رسیده
شام جدایی شد سحر،الحمدلله
آخر رسیدی از سفر،الحمدلله
رفتی بدون بوسه های یادگاری
اصلا نگفتی دختری داری،نداری؟!
خیلی برایت پای نیزه غصه خوردم
شب تا سحر زخم سرت را می شمردم
هر شب شبیه شمع کارم سوختن بود
آمار زخم صورت تو دست من بود
بین من و تو نیزهداری گاه سد شد
سهم من از اصرار دیدارت،لگد شد
در هر کجا با نیّت آزار..،می زد
این زجر تفریحاً مرا هر بار می زد
در کوفه ما را مردمی گمراه گفتند
خیلی به بابایت بد و بیراه گفتند
دیدی عمو بالای نیزه غیرتی شد
دیدی به ما در کوچه ها بی حرمتی شد
این حرمله دور و بر ما تاب می خورد
این حرمله پیش ربابت،آب می خورد
ما را میان خنده ی انظار بردند
ما را شبیه برده ها بازار بردند
یک عده وحشی سمت سرها می دویدند
یک عده معجر از سر ما می کشیدند
در کوچه ها،این پیرهن آتش گرفته
مانند زهرا موی من آتش گرفته
از سنگ بدتر،چشم های بام بودند
دور و بر ما مست های شام بودند
تیرِ نگاهِ شوم پشت هم می آمد
مابین زن ها گاه معجر کم می آمد
بزم شراب و خیرزانِ بی حیایش
روی لب خشک تو مانده ردِّپایش
بگذار من از تو سوالی را بپرسم
باید که این موضوع را حالا بپرسم
آن شب چه شد،که خواهرم افتاد از پا
اصلاً بگو کارِ کنیزان چیست بابا!؟
فهمیده ای که چه به روز دختر آمد
کافی است،اشکت مثل اشک من درآمد
مثل تو من هم غرق داغی بی حسابم
وقتش رسیده تا کمی پیش ات بخوابم
بردیا محمدی
#بردیا_محمدی #شعر_جدید #شعر_خرابه_شام #شعر_روضه #شعر_شهادت_بنت_الحسین
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
داغ دارم
داغ دارم جگر ندارم که
غیر گریه هنر ندارم که
باغ های مدینه مال من است
از بیابان خبر ندارم که
پشت اسبش دویده ام خیلی
من که پای سفر ندارم که
اتش خیمه گیسویم را برد
جز همین مختصر ندارم که
این گل سرخ چیست روی سرم
من که سنجاق سر ندارم که
گوشواره النگو و خلخال
رفت، دیگر گهر ندارم که
دختران دمشق میگویند
من یتیمم، پدر ندارم که
من تورا از یزید میگیرم
یک پدر بیشتر ندارم که
سید محمد حسین حسینی
#سید_محمد_حسین_حسینی #شعر_جدید #شعر_خرابه_شام #شعر_روضه #شعر_شهادت_بنت_الحسین
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
بابا حسین
نزدیک شد، شمیم حضورش به من رسید
در این طبق چه بود که نورش به من رسید
شبها گرسنه بوده ام و نان نخواستم
حالا ز کوفه بوی تنورش به من رسید
من رفتن تورا که ندیدم مسافرم
از غیبتت چه خوب ظهورش به من رسید
شیرینی لب و سخنت مال دیگران
شکر خدا دو بوسه ی شورش به من رسید
ان کس که ترس داشتنگاه عمو کند
بعد از تو چند مرتبه زورش به من رسید
من پیش شمر و حرمله سر خم نمیکنم
از ارث مادر تو غرورش به من رسید
ویرانه خانه همه مان شد بدون تو
از خانه جدید تو گورش به من رسید
سید محمد حسین حسینی
#سید_محمد_حسین_حسینی #شعر_جدید #شعر_خرابه_شام #شعر_روضه #شعر_شهادت_بنت_الحسین
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
از روی نیزه بیا
بشنوند امروز دختردارها..
قصه غمگین کوثردارها
از روی نیزه بیا بوست کنم
رفته ای بر نیزه با سردارها
به علی اکبر بگو سنگم زدند
سنگ خوردم از برادردارها
زجر که تنها به دنبالم نبود
در پی ام بودند لشکردارها!
معجرم را دستگردان میکنند
گوشه ی بازار، معجردار ها
نیشخندی زد به گوش پاره ام
این هم از آداب زیوردارها
حرف خدمتکار پیش من زدند..
من که خود هستم ز نوکردارها
سید پوریا هاشمی
#سید_پوریا_هاشمی #شعر_جدید #شعر_خرابه_شام #شعر_روضه #شعر_شهادت_بنت_الحسین
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
جانم رقیه
صورتش مثل سیب نوبر بود
قدوبالاش عجیب محشر بود
سن و سالی نداشت اما او...
بر زنان قبیله رهبر بود
نور بود و منیر، زهرا بود
خیر بود و کثیر،کوثر بود
بر همه دختران ویرانه
مهربان بود مثل مادر بود
آه این روزهای آخری اش..
آنقدر روزه بود لاغر بود
از همه بیشتر کتک میخورد
از همه بیشتر دلاور بود
آستین را گرفته بود به سر
آستینش بجای معجر بود
گونه هایش چنان کبودی داشت
اصلا انگار شخص دیگر بود
خار از پاش در نمی آمد
چندگام از همه عقب تر بود
تا نبیند عمو لباسش را
بین مردم چقدر مضطر بود
گوشواره نداشت بر گوشش
لخته خون ها بجای زیور بود
از شلوغی خوشش نمی آید
چندساعت میان معبر بود
در خرابه فقط معذب بود
چه کند خب!خرابه بی در بود
سید پوریا هاشمی
#سید_پوریا_هاشمی #شعر_جدید #شعر_خرابه_شام #شعر_روضه #شعر_شهادت_بنت_الحسین
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
نگاه مهربانت
چرا لبهای تو خونی است بابا جان نگاهم کن
به قربان لبت ای تشنه ی عطشان نگاهم کن
پرستوی رهیده از ته گودال خنجرها
نشو بین طبق زیر پرت پنهان نگاهم کن
دلم بهر نگاه مهربانت لک زده بابا
نگاهم کن نگاهم کن تو ای جانان نگاهم کن
فدای چشمهای زخمی ات هرچند با سختی
دوباره چشم خود را بازکن، خندان نگاهم کن
اگرچه اشک میریزم تو هم چشمت پر از اشک است
به وقت سوز و اشک و موسمِ باران نگاهم کن
به اشک چشم می شویم غبار از چهره ات اما
تو ای راس گذشته از تنور نان نگاهم کن
اگر #حنجر نداری یا تکلم کردنت سخت است
به جای گفتن حرفی، فقط آسان نگاهم کن
ندیدم چهره ی مادربزرگم را ولی بابا!
شده تفسیر رویم کوثر قرآن، نگاهم کن
زمین با خار آزرده مرا و آسمان با تو
مده دیگر میان آسمان جولان نگاهم کن
ببین حال دلم زار است و من از نیزه ها بیزار
امان از کعب نی از راس بر پیکان نگاهم کن
تو را می خواستم آنقدر نالیدم که بازآیی
جگر را در وصالت داده ام تاوان نگاهم کن
اگر راهب به سیم و زر سرت را ساعتی بگرفت
به غیر از جان ندارم بهر تو، ارزان! نگاهم کن
شنیدم بودهای شش ساله وقتی مادرت جان داد
سه سالم بود و گشتم بی سر و سامان نگاهم کن!
اگر نشناختی این طفلک لرزان بی جان را
منم طفل زمینگیرت بیا حیران نگاهم کن
چه بر مرکب چه روی خاک اگر سر بر سر نیزه
تو بابای منی ای خسروخوبان نگاهم کن
شبیه تو که افتادی به زیر دست و پا من هم
گهی افتان شدم گاهی شدم خیزان نگاهم کن
تنت هرچند زیر سمّ اسبان له شده اما
سرت دیگر نشد بازیچه ی اسبان نگاهم کن
به قربان صدای خواندن قرآن زیبایت
بخوان قرآن و یا قاری خوش الحان نگاهم کن
ز وقتی شام را دیدی پدرجان چشم خود بستی
اگر دارد برایت ذره ای امکان نگاهم کن
اگر بر روی خاکم میزبانت عذرخواهم چون
گرفته کاروان در ناکجا اسکان نگاهم کن
ندارم شانه ای تا شانه بر مویم زنم اما
به دستی گشته موهایم چنین افشان نگاهم کن
برای آخرین بار ای دوچشمت چشمهی خورشید
رسیده عمر تلخم بر خطِ پایان نگاهم کن
جواد محمود آبادی
#جواد_محمود_آبادی #شعر_جدید #شعر_خرابه_شام #شعر_روضه #شعر_شهادت_بنت_الحسین
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹